کهکشان http://galaxy7.mihanblog.com 2019-09-15T12:37:38+01:00 text/html 2019-08-23T16:27:24+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده من همینم.. http://galaxy7.mihanblog.com/post/662 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;">رو پروژه م کار میکردم اما فکرم&nbsp; درگیر موضوعی بود. عصبی؟ خسته؟ کلافه شاید.. پیام داد. درد دل بود. اعصابش خرد بود، کارمو نصفه ول کردم و جوابش رو دادم. کمی حرف زدیم. دلداریش دادم، همدردی کردم باهاش، نصیحتش کردم، دعواش کردم که بیشتر حواسش به خودش باشه و ..</span></div> <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بهتر شد حالش.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">حداقل من اینجوری حس کردم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بعدش دوباره کمی حرف زدیم. دلم خواست باهاش درد دل کنم. نوشتم. همه رو تایپ کردم. درست قبل اینکه دستم بره رو ارسال، روی متن ضربه زدم و همه رو کات کردم. و موند.. هی اومدم پیستش کنم ولی، دستم نرفت. یکم دیگه حرف زد و بعدش دیگه وقت خداحافظی بود. گفت سرتو درد آوردم. ازم تشکر کرد بابت حرفهام و خواست بره بخوابه. خواستم بگم نرو. بگم بمون منم حرف دارم. بگم وایسا کمی هم درد دل منو بشنویم شاید که سبک شم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">براش تایپ کردم، آره.. منم برم بخوابم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">من همینم.. همین سعیده ای که آدم درد دل نیست..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">رفتم صفحه درد دلام باخودم رو باز کردم یه نگاه به قبلیا انداختم و ..&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یادم باشه وصیت کنم قبل مردنم یکی اینارو نخونده پاک کنه! وگرنه هیشکی نمیاد تشییع جنازه با این وضع :دی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بستمش..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">ساعتو نگاه کردم. 1:24.. چه قشنگه..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">رفتم پیش همسر جان و به چشم های معصومش که تو خواب هم قشنگه نگاه کردم و براش حرف زدم..حرف زدم.. حرف زدم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">سبک شدم؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چقدر خوبه که خدارو داریم نه؟ :)</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div> text/html 2019-08-20T12:18:17+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده خوشحالی http://galaxy7.mihanblog.com/post/661 <font face="Mihan-Iransans" color="#006600">عیدمون مبارک :)</font> text/html 2019-08-11T14:32:25+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده حس خوب رضایت.. http://galaxy7.mihanblog.com/post/660 <font face="Mihan-Iransans">امروز روزیه که خیلی از خودم و کارام و عملکردم راضی بودم، ثبتش میکنم اینجا تا بگم سعی میکنم هر روزم بهتر از امروزم باشه تا این حس خوب هی زیاد و زیاد تر تجربه بشه.&nbsp;</font><div><font face="Mihan-Iransans">خدابا شکرت، امیدوارم تو هم ازم راضی باشی :)</font></div><div><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans">عیدتون مبارک :)</font></div> text/html 2019-07-31T05:32:51+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده ترس.. http://galaxy7.mihanblog.com/post/659 <font face="Mihan-Iransans">میترسم..</font><div><font face="Mihan-Iransans">از خودم میترسم..</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">از فکر های توی سرم میترسم..</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">فکر هایی که نمیدونستم هست و نمیفهمم چطور امروز یهو همینقدر جدی و واضح..</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">میترسم خدایا..</font></div><div><font face="Mihan-Iransans">رهام کن..</font></div> text/html 2019-07-10T12:03:16+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده ... http://galaxy7.mihanblog.com/post/656 <font face="Mihan-Iransans" color="#006600" size="2">و خدایی که بین شلوغی این روزهام، دلم به بودنش گرمه..</font><div><font face="Mihan-Iransans" color="#006600" size="2">همین.</font></div> text/html 2019-06-21T17:27:33+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده به وقت غر زدن های نیمه شبانه! http://galaxy7.mihanblog.com/post/655 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;">من مسئول تصوراتی نیستم که شما ازم دارین. مسئول تصویری نیستم که تو ذهنتون ازم ساختین. من خودمم، بی هیچ ادعایی تو هیچ زمینه ای جز برای خودم، با همه تلاش و اراده م برای بهتر شدنم. بهتر شدنی که لزوما با</span><span style="font-family: Mihan-Iransans;">&nbsp;بهتری که تو ذهن شما هست یکی نیست! با تشکر!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">+ <font size="1">بچه ها؟ بیاین با هم دعا کنیم این مستاجری که تو خونه جدیده ماست، زودتر خونه پیدا کنه و بره. اصلا دعا کنیم یه پول گنده گیرش بیاد و خونه بخره و بره. قراردادشون تموم شده ولی هنوز خونه گیر نیاورده.. البته کمی داره لج میکنه اما خب، دعا کنیم راه بیاد باهامون و درست حسابی بره دنبال خونه بگرده.. یه جور حس رو هوا بودن دارم. دلم میخواد زودتر بریم اونجا و البته که مطمینم بعد این همه سال، دلم برای این خونه قشنگ نقلیمون حتما حتما تنگ میشه. :)</font></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+اصلا برای خودم دعا کنید.. قول میدم منم سر نمازم براتون، برا خواننده های خاموش و روشن اینجا، دعا کنم. :)</div> text/html 2019-06-18T19:07:23+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده ادامه http://galaxy7.mihanblog.com/post/654 <p dir="rtl" style="margin: 1em auto; padding: 0px; max-width: 100%; font-size: 12px; text-align: right;"><font face="Mihan-Iransans" color="#3333ff">دنیای منی</font></p><p dir="rtl" style="margin: 1em auto; padding: 0px; max-width: 100%; font-size: 12px; text-align: right;"><font face="Mihan-Iransans" color="#3333ff">حتی اگر لازم باشد</font></p><p dir="rtl" style="margin: 1em auto; padding: 0px; max-width: 100%; font-size: 12px; text-align: right;"><font face="Mihan-Iransans" color="#3333ff">این همه در مفهوم دنیا اغراق کنم :)</font></p> text/html 2019-06-18T19:05:23+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده بغض http://galaxy7.mihanblog.com/post/653 <p style="margin: 1em auto; padding: 0px; max-width: 100%; font-size: 12px; text-align: right;"><font face="Mihan-Iransans">شیشه ی عمر من بود</font></p><p style="margin: 1em auto; padding: 0px; max-width: 100%; font-size: 12px; text-align: right;"><font face="Mihan-Iransans">آن چه در گلو داشتی..</font></p> text/html 2019-06-10T16:24:45+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده از جنس عشق.. http://galaxy7.mihanblog.com/post/651 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;">فکر و فکر و فکر و فکر و فکر.. هووووف</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">میگه: یا میشه یا نمیشه! اگه بشه که خب شده نشه هم که نشده دیگه!!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">کل استراتژیش در برخورد با موانع و مشکلات همینه! و خب همیشه هم جواب داده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">اینبار هم دو تا دستای مردونه ش رو گذاشت دو طرف صورتم و با قاطعیت گفت یا میشه که خب چی بهتر از این، یا نمیشه که خب خدا نخواسته دیگه. هر قدرم فکر و خیال کنی ازین دو حالت خارج نیست که. با لبخندش همه چی از ذهنم پر میکشه و میخندم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">بعد میگین چرا دوسش داری..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یادمه یه دوره ای که خیلی درگیری ذهنی داشتم، دوران دانشجویی، سر یه موضوعی ذهنم خیلی درگیر بود. خیلی یعنی خیلی. آدم درد دل نبودم.. هیچوقت.. با هیچکس.. هیچکس جز خدا.. بهم گفت یه چیزیت هست.. خیلی حرفه، از پشت این مانیتور، این همه فاصله، از پشت این همه سیگنال صفر و یک، وقتی حتی یک بار هم طرفتو ندیدی، وقتی چشم های طرفتو نمیبینی، وقتی کنارت حسش نمیکنی، بین این کلمات کج و کوله ای که تایپ میشه بی اینکه چهره طرفتو موقع تایپش ببینی، بفهمه یه چیزیت هست. یه چیزیم بود.. آدم درد دل نبودم.. حتی با میم.. میمی که اون موقع فک میکردیم فقط میمه، ولی نبود! کمی حرف زدیم و بعد گفتم راست میگی، توکل به خدا دیگه.. گفت نه! توکل به خدا، بعد دیگه.. از همون روز تا وقتی اولین بار همو دیدیم، تا وقتی اولین بار قبول کردم باشیم توی زندگی هم، تا وقتی اولین بار خانواده هامون قرار شد به هم معرفی شن، تا وقتی محرم شدیم، تا وقتی اولین بار دست همو گرفتیم، تا وقتی رفتیم زیر یه سقف و کلی اولین بارهای دیگه با هم تجربه کردیم، تا الان، تا همین امروز، تا همین حالا.. همیشه توکل به خدا بوده و بعد دیگه..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">میخوام بگم گاهی آدما همه اینارو میدونه. میدونه که یه فکرایی نباید کنه، نتیجه یه کارایی رو نمیشه پیش بینی کرد و همه چی رو باید سپرد دست خدا. میدونه که یا میشه یا نمیشه! اما احتیاج داره یه نفر، یه نفر از جنس عشق، از جنس آرامش، بهش یاد آوری کنه. همین. خداروشکر که من تو رو دارم میم من. میمم. :دی ازین به بعد بهت میگم میمم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">+دوستای قدیمی که از اول ساخت وبلاگم باهامین، دوستای جدیدم، هم دانشگاهیا، هم کلاسیا، همکارا، کسایی که نمیشناسمتون یا میشناسمتون، کسایی که نظر میدین، حرف میزنین سوال میکنین، میخونمتون، تک تک نظراتتون رو میخونم. وقتی این متنو نوشتم قبل کلیک روی ثبت فهمیدم که اولین باره یکم واضح دارم از قبلنای خودمو میمم مینویسم، ولی خب انتظار این همه سوال رو نداشتم. با احترام به تک تکتون، بذارین جواب سوال هاتون رو ندم و بذارین مثل همیشه هر وقت دلم خواست یا وقتش بود، یا پیش اومد از خودمون و حس هامون بنویسم اینجا براتون.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">یه وقتم دیدین تصمیم گرفتم کلا نظرات رو تایید کنم ازین به بعد! :)</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div> text/html 2019-06-06T21:00:45+01:00 galaxy7.mihanblog.com سعیده رهااا رهااا رهاااا من :دی http://galaxy7.mihanblog.com/post/650 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">دندونمو کشیدم! به عنوان اولین حرکت در راستای سلامتیم در سال جدید! از دندون کشیدن متنفرم! شاید بگین خب هیشکی دوست نداره! اما باید بگم اشتباه میکنین! میم دوست داره! ترجیح میده دندون بکشه تا عصب کشی کنه! نه که دردش اذیتش کنه ها، حوصله شو نداره! خلاصه که&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans;">پیرمرد بی دندون دوست داشتنی ای میشه، میدونم. </span><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;اما من نه، ده بارم لازم باشه میرم و میام تا دندونم سالم بمونه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;اما کشیدمش! پارسال اوایل مهر وقتی برا درمان یه دندون رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اونم بکشم برات، نرفتم. هی نگاهش میکردم تو آینه و هی میدیدم سالمه و هی بهش میرسیدم! نخ دندون، دهانشویه، مسواک و ..&nbsp; قبل ماه رمضون وقتی برا ترمیم یه دندون دیگه م رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اینم برات بکشم دختر. اما خب باز نرفتم. نگاهش کردم و گفتم این که چیزیش نیست! (میدونستم چیزیش بود) میخواستم نگهش دارم! قبل عید درد گرفته بود کمی، محلش ندادم. گذذذشت تا اینکه یه روزی بعد افطار، وقتی مهمونی بودیم رفتم بشینم رو مبل که زبونم خورد به یه تیزی! یه تیکه ش شکسته بود. صبر کردم و کردم تا دیگه بعد شبای احیا، با دهن روزه! رفتم و دندونپزشک بدجنس به مراد دلش رسید! :دی و من بی دندون عقل شدم!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">الان جای خالیش تو ذوقم نمیزنه. چون جلوی آینه دیده نمیشه، اما زبونم هی کشیده میشه رو جای دندونی که دیگه نیست و هق هق گریه میکنه. دندون عقلی که دیگه نیستی، خوب شد رفتی. :/</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">میدونین که چی میخوام بگم؟ هوم؟&nbsp; امروز که زبونم باز بهش خورد و دید عه، چه جای نرمی شده برا لم دادن، رفتم جلوی آینه و مثل اسب آبی مدت ها! با دهن باز وایسادم جلوی آینه و خوب نگاهش کردم. و به این فکر کردم کاش یاد بگیرم خیلی زودتر از دست چیزهایی که آزارم میدن، فایده ای برام ندارن، به درد نخورن و بالاخره باید رهاشون کنم، خلاص شم! میخواد دندون باشه، وسیله باشه، اسم باشه، فکر باشه، یه آدم باشه، یا حتی.. یه .. خاطره..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">کاش یاد بگیرم.. :)</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">+ میشه به عنوان اولین قدم مثبت برم بقیه دندونای عقلم رو هم بکشم؟ :)) خوشم اومده! #سلام_میم :دی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">+خل شدم سر صبحی :/</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">+ عکسم نداریم. به سه دلیل. اول اینکه خب طبعا هیشکی نمیاد به عنوان اولین عکس از خودش تو وبلاگش، یه تصویر اسب آبی طور بذاره. دوم پرشین گیگ دیگه راه نمیاد و وقت مهاجرته! سوم: نکنه واقعا انتظار دارین عکس اسب آبی ببینین؟&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans">چهارما: چون هی کامنت دادین پیام دادین (الکی!) خیلی اصرار کردین گذاشتم! :دی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s4.picofile.com/file/8362831442/aaaa.JPG" alt=""></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans"><br></font></div>