تبلیغات
کهکشان - مطالب خونه ما :)
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 14 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
درست وقتی که همونطور که داری به صدای قرآن قبل اذان گوش میدی و چایی دم میکنی، همون  لحظه که شیر آب رو باز میکنی و چای خشک رو میگیری زیرش، دقیقا همونجا که حباب های ریز و درشت آب بین چایی ها محو میشن، همونجا یه لحظه یادت میوفته که چرا بعضی آدما/ یه آدم باید اینجور باهات بدجنسی کنی؟ شیر آب رو میبندی و بعد فکر میکنی که باهات؟ با کس دیگه نبوده؟ چایی رو میریزی تو قوری و فکر میکنی که خب بقیه هم شاید کمی بدجنسی داشتن باهاش اما من.. اما من؟ من از وقتی یادمه سعی کردم با همه خوب باشم، همیشه سعی کردم شخصیت خودمو حفظ کنم و مثل طرف رفتار نکنم باهاش. بحث کنم، اگه لازمه حتی جوابشم بدم، ولی بدجنسی؟ نه.. هیچوقت.. آب جوش میریزم تو قوری شیشه ای قشنگم و میذارم دم بکشه. همینجور که رنگ چایی پخش میشه توش فکر میکنم که دل آدما که یهو چرکی نمیشه، همینجوری ذره ذره.. رنگ میگیره، اگه پاکش نکنی سیاه میشه و ..  دل من؟ چه رنگیه؟ فکر میکنم به همه آدم هایی که بخشیدمشون.. از همون اولی که خودمو شناختم و اولین حرفشون ناراحتم کرد تا.. تا؟ بخشیدمشون.. اینجوری آرومترم. حیف یادم نمیره.. کاش میشد واقعا یادم بره رفتارشون هم.. و یهو وسط یه همچین سحر دلبری نریزه تو ذهن آدم.. نمیفهمم چطور آدم ها میتونن با حرفهاشون که میدونن آزارت میده آزارت بدن؟ چطور میتونن رفتاری داشته باشن که هر جا هستن لااقل دو نفر ازشون برنجن.. چطور میتونن جلوت انقدر خوب باشن و ... 
برای دل همه شون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه تون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه مون از خدا آرامش میخوام، آرامشی از جنس آبی همین آسمون رو به غروب آخرین روز ماه رمضون و صدای یاکریمی که پخش شده توش.. همین :)
صدای اذان پخش میشه تو خونه و ..
التماس دعا :)

+این قوری اون قوری نیستا :دی






نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 اسفند 1397 :: نویسنده : سعیده
گشتیمو گشتیم و گشتیم و گشتیم تا یه خونه خوب پیدا کردیم، بهترین بود بین همه اونایی که دیده بودیم، اما خب اولین بار که دیدمش و دیدم پنجره ای تو پذیرایی نداره و "نور خیییلی کمی" ..
طبقه "اول یه مجتمع" شیک ٢۵ واحدی بود و کمی "کوچیک"، این یعنی سه تا از چیزایی که میخواستم رو نداشت.. اما به دلم نشست، با خودم گفتم خب همه چی که با هم نمیشه، عب نداره. راستش از گشتن دنبال خونه هم کم کم داشتم خسته میشدم. با مادر همسری رفته بودیم، ایشونم خوشش اومده بود. قرار شد فرداش با همسر جان بریم ببینیمش مجددا. شرایط خوبی داشت و صاحبش یه پیرزن دوست داشتنی و انرژی مثبت آذری بود. داماد صاحب خونه چون خونه بزرگتر خریده بود براش و چک داشت راضی بود که کلی تخفیف بده بهمون.
فردا عصری رفتیم وارد که شدم دلم یه جوری شد، کلی چراغ وسط روز روشن بود تو خونه و حس تاریکی و خفگی مزخرفی بهم دست داد. یه جوری خورد تو ذوقم. رومو کردم طرف اتاقا و دلم گرم شد به نور خفیفی که از پنحره اتاقا میتابید تو پذیرایی. یه چیزی ته دلم هی داد میزد، نگران نباش خدا حواسش به خواسته هامون هست.. دیدیمش و همسری هم موافق بود با خریدش. گفتیم موافقیم با خریدش و قرار شد فردا بهشون خبر بدیم. گفت سی چهل تومن بهمون تخفیف میده و خب این خیلی خیلی خوب بود.
شبش موقع خواب کلی با خودم خیالپردازی کردم، وسیله هارو تو ذهنم چیدم تو خونه، با همسری فیلم دیدیم تو اون خونه، پشت میزمون نشستیم و نهار خوردیم، کنار شومینه ش کتاب خوندم، سفره ختم انعام نذریمو برگزار کردم و میز صندلی چیدیم تو بالکنش و چای و کیک خونگی خوردیمو گل گفتیم و لبخند زدیم .. با لبخند خواب رفتم.
تا صبح تو اون خونه زندگی کردم و خواب دیدم. صبح با تپش قلب عجیبی از خواب بیدار شدم. پنج شنبه بود و همسری خونه بود. آروم خوابیده بود. با دیدن صورت آروم و قشنگش تو خواب، آرومتر شدم.
بیدار شد و نون تازه گرفت و صبحونه مونو خوردیم. حالم خوب نبود. دلشوره داشتم.
یکم اینور و اونور کردیم تا یه مقدار باقی مونده از پول خونه رو هم یه جوری جور کنیم و کمی طول کشید و البته کلی اذیت شدیم! و یه اتفاقاتی افتاد و همه چی دست به دست هم دادن تا اینکه حدودای ساعت یک دو ظهر، همسری زنگ زد به بنگاهیه که بعد از ظهر میایم برا قولنامه. گفت خونه فروش رفت!!!! داماد صاحب خونه خونه رو فروخته به همکارش و .. تنها چیزی که یادمه گفتم این بود که گفتم خدارو شکر! حالا از حرص و عصبانیت بود یا هرچی نمیدونم. اما خیلی ناراحت شدم. مخصوصا وقتی بنگاهیه گفت که پیرزنه راضی نبوده به فروشش و گفته من قولشو به یه عروس خانم دادم (یعنی من)..
ناراحت بودم اما ته دلم هنوز یه چیزی میگفت خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
.
بعد یه هفته، ما صاحب خونه ای هستیم که طبقه سومه، حدود بیست متر از قبلی بزرگ تره و اتاقا و پذیراییش نور داره.  و کلش چهار طبقه تک واحدیه. همون سه تا موردی که من رو مخم بود تو خونه قبلی.
.
بله، خدا حواسش به خواسته هامون هست. هرقدر هم بنده بدی باشیم، اون خدای خوبیه.. شک نکنیم :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 بهمن 1397 :: نویسنده : سعیده
یادمه سال ها پیش، وقتی بابا و مامان تصمیم گرفتن یه طبقه به خونه مون اضافه کنن، خوشحال بودم که اتاقم رو انتقال میدم طبقه بالا. کلی تو اون سن برا خودم خیالپردازی میکردم راجع به اتاقم، رنگش، نورش، وسیله هاش، جاش، هواش، چیدمانش، دکوراسیونش و پنجره هاش و حس و حالم تو اتاق جدیدم. یه اتاق پرنوووور آبی رنگ با کلی کتاب، که از پنجره به بالکن راه داره و پرده های نازک توری آبی رنگش با نسیم خیلی آروم و قشنگ حرکت میکنن. نقشه طبقه بالا رو عمو کوچیکه که مهندس عمرانه کشید، (من بهش میگم عمو کوچیکه ولی درواقع عموی یکی مونده به آخره. اما عمو آخری جثه ش بزرگتره، برا همین دوست دارم به عمو یکی مونده به آخری بگم عمو کوچیکه.) روزی که بابا نقشه رو آورد و پهنش کرد رو زمین و شروع کرد به توضیح دادن بهمون و جواب دادن به سوالای مامان، من همه ش داشتم دنبال پنجره های اتاق خواب های بالا میگشتم و خب زیاد سر در نمیاوردم. یادم بود که تو حرفه و فن اول راهنمایی  یه نمادی برا پنجره بهمون گفته بودن اما خبری از اون نماد رو هیچ کدوم از اتاق خوابای بالا نبود. اتاق طبقه پایینم رو هم که قرار بود از فضاش به عنوان راه پله استفاده کنن. بابا گفت نظرت چیه؟ گفتم پنجره هاش کو؟ شش تا پنجره بزرگ طبقه بالا رو نشونم داد، اما اینا که رو به پذیرایی بودن. گفتم پنجره اتاقم کو؟ گفت اتاقا پنجره ندارن که، اما یه  قسمت نورگیر میزنیم که نور پذیرایی بیوفته تو اتاقا هم. قیافه م رفت تو هم، اصلا تو کله م نمیگنجید، مگه میشه! اتاق من باید پنجره داشته باشه. بابا شروع کرد به توضیح دادن، که نقشه ش اینجوری درست در میاد و بهترین استفاده از فضا اینه. ولی اصلا هیچ جوره تو کتم نمیرفت که نمیرفت. همیشه عادت داشتم و دارم که رو خواسته های منطقیم پافشاری کنم. و خب همیشه هم بهشون بها داده شده و شکر خدا جواب گرفتم. آخر  سر بابا گفت برو یه کاغذ بیار ، خودت  این  اتاقا و دستشویی و حموم و یه آشپزخونه و یه پذیرایی رو تو همون فضایی که عمو کشیده جا بده ببینم چه میکنی. بدو اولین تیکه کاغذ سفیدی که دیدم رو برداشتم و هی اینور اونورش کردم. جور در نمیومد و به روی خودم هم نمیاوردم. انقد باهاش کلنجار رفتم و رفتم که آخر سر با یه تغییرات کوچولو! اتاقمو چسبوندم به دوتا از پنجره های سمت راست خونه که رو به بالکنه، آشپزخونه رو بردم جای یکی دیگه از اتاقا، و اتاقای دیگه رو هم یه شیفت دادیم. بابا تماس گرفت و عمو اومد خونه مون و وقتی موضوع رو فهمید کمی چپ چپ نگام کرد و بعد خندید و قرار شد نقشه جدید رو بکشه. خیلی خوشحال بودم. بماند که چقدر داداشی اذیتم کرد سر اینکه اون اتاق رو میخواست و چه مسابقه هایی که با هم ندادیمو و چه از جان گذشتگی که نکرد :)) که جاش تو یه پست مفصل دیگه ست :دی. خلاصه که بعد چند ماه، من صاحب پرنورترین قسمت خونه بودم. اتاق آبیم. همونجوری که تصور میکردم. خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
مدتیه دنبال خونه جدیدیم. یه خونه ی بزرگتر.. که شاید.. خونه فعلیمون کوچیکه و دیگه وقتشه بعد چند سال عوضش کنیم ان شاالله. از همون روزی که صحبتش شد و قرار شد جدی بیوفتیم دنبال خونه، تصورش کردم. یه خونه بزرگ پر نور، با اتاقای پر نور، با یه بالکن بزرگ قشنگ و سبز با یاکریمای دوست داشتنی، تو یه جای نسبتا خوب، طبقه ی بالای اول دوم! با انباری و پارکینگ و آسانسور :))  و البته قیمت مناسب! خودمو همسری رو توش تصور میکنم هی، و زندگیمونو. و مهمونامونو و .. و غرق لذت میشم. و میدونم که پیداش میکنیم.
صد ها مورد رو تا حالا دیدم،دیدیم، همسری که پسندیدن خونه رو گذاشته به عهده من، میدونه دنبال یه خوشگل همه چی تمومم :دی  اما راستش هیچ کدوم به دلم ننشسته. موردای خیلی خوب، خب قیمت خیلی بالایی هم دارن که فعلا گذاشتیمشون کنار. اما بازم دنبالش میگردیم. انقدر میگردیم که پیدامون کنه، خونه خوشگلمون. و میدونم که خدا باز هم حواسش به خواسته هامون هست.  و میدونم که پیداش میکنم به امید خدا.پس ازتون میخوام تا روزی که میام و اینجا براتون پست میذارم از خونه جدیدمون، دعامون کنید. که بتونیم پیدا کنیم چیزی رو که میخوایم. و بهار پیش رو رو تو خونه قشنگ و پر محبت جدیدمون شروع کنیم :) ان شاالله.  ممنونم ازتون.

+ عکس زیادی نداشتم اینجا از اتاق آبیم، همین یه دونه هپلی رو فعلا داشته باشین. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، عکس!، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
هولهولکی از همکارا خداحافظی میکنم و پله هارو دوتا یکی میام پایین. عجله دارم که برسم زیر آسمون و نفس بکشم..  قدم هامو آرومتر میکنم. تو اولین تاکسی که مسیرش بهم میخوره میشینمو از پشت پنجره به دونه های بارون نگاه میکنم و لذت میبرم. دلم میخواد زودتر برسم خونه و غذای مورد علاقه شو درست کنم. لرزش گوشیم رو حس میکنم، میم پشت خطه. میگه دلم خیلی برات تنگ شده یه هفته ای هست ندیدمت، میای بریم بیرون؟ نهار چه کاره ای؟ 
کمی فکر میکنم. واقعا دلم میخواد امروز نهارو خونه باشم. میگم نهار با آقای همسرم. میخنده. میگه خوش به حال آقاتون والا. میپرسم با یه پیاده روی عصرگاهی و بعدش به قهوه داغ برا شما و یه گلاسه خنک برای من موافقی؟ میخنده. موافقه. میگه اسنکم میخوام. تو هم ذرت بخور. میخندم. موافقم. یهو چشمم میوفته به مغازه ای که کروسان های مورد علاقه همسری و تارت هایی که جدیدا خیلی دوسشون دارم رو داره. نمیفهمم چطور از آقای راننده میخوام نگه داره و پیاده میشم و دوتا کروسان و دوتا تارت به دست تصمیم میگیرم بقیه راهو پیاده برم.
.
آفتاب درومده. پیازای خرد شده خیلی آروم دارن توی ماهیتابه بالا پایین میپرن، دور از چشمش کمی فلفل قاطی زردچوبه میریزم روشون و مرغارو سرخ میکنم. همونجوری که دوست داره. میرم کمی به گلا برسم که چشمم میوفته به سیب زمینیا و .. آقای شکمو که ته دیگ سیبزمینی هم دوست داره. بوی برنج دم کشیده کل خونه رو پر کرده. چندتا پر زعفران میریزم تو قوری کوچیکه و دوتا تیکه یخ میندازم توش. خریدامو جا به جا میکنم. یه نگاه به ساعت میندازم و همینطور که دارم تیکه های بروکلی و هویج رو قاطی سبزیجات دیگه سالاد میکنم. تا میخوام کمی آبلیمو قاطی سسش کنم باز میاد جلو چشمم. باشه قبول، امروز روز توه. شیشه آبلیمو رو میذارم سر جاش و یه نارنج بر میدارم. فکر میکنم الان داره چیکار میکنه؟ تصورش میکنم که داره با یکی سر و کله میزنه. :دی  دلم تنگش میشه. گوشیم زنگ میخوره، خنده م میگیره. دل به دل لوله کشیه رسما! :دی آخر صحبتامون میگه چیزی نمیخوای بگیرم؟ یه چیزی میگیرم غذا درست نکن تازه رسیدی. بهش میگم نه نه، کوکوسبزی داریم حیف نیست؟ میدونم که الان اونور خط چشماش درشت شده و ابروهاش کج و کوله ست. خنده م میگیره.. گوشیو قطع میکنم، جلو آینه ایستادم . این لبخندمو چقدر دوست دارم. چقدر من امروز مثل همیشه، بیششششتر از همیشه دوستت دارم. یه آب یه پرتقال رو میچکونم رو تیکه های مرغ و شعله گاز رو کم میکنم. سالاد رو میذارم تو یخچال، پنجره رو باز میکنم تا آفتاب با قدرت کل خونه رو روشن کنه. یه نفس عمییییق از هوای به ندرت پاک تهران میکشم. دفتر برنامه ریزی مو باز میکنم. کارای انجام شده رو تیک میزنم. لیست کارای عصر رو جابجا میکنم و مینویسم قدم زدن با میم! یه دمنوش آویشن برای خودم درست میکنم و میشینم پای لپتاپ و کارای خودم.
یکی دو ساعتی میگذره که زنگ درو میزنه.شاخه گل خوشرنگ رو  عمییییق بو میکنم و  میذارمش توی گلدون همیشگی روی میز. میگه چه بوی خوبی میاد. میگم بله، کوکو سبزی با ته دیگ سیب زمینی. میاد تو آشپزخونه... عاشق این فضولیاشم، حرصم میخورم. ظرف خالی تارت ها رو میبینه. میگه شیرینی خریدی؟  میگم برو اول دست و روتو بشووور. میخنده. و نمیدونه که من جونمو برا این خنده هاش میدم.. وضو میگیره، بعد همینجوری که صدای نماز خوندنش به گوش میرسه،  دوتا چایی میریزم. از اتفاقات روزمره مون حرف میزنیم. ظرفا رو میچینه و غذارو میکشم و خدارو شکر میکنم بابت بودنمون کنار هم..


+هنوز هم لبخند رو لبمه..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
یک دقیقه با ما و هوای بارونی خونه دوست داشتنی و قشنگمون همراه باشین :)



+جایزه برای تشکر از شماهایی که تو این مدتی که من نبودم هرروز بودین اینجا. :)

کمی صبور باشین، لود میشه..




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سال نو مبارک :)
چه تصمیم هایی دارید برا سال جدید؟ چه هدف هایی؟ بهم بگین :)
امسال من خیلی خوب شروع شد و از خدا میخوام عالی تر ادامه پیدا کنه. تصمیم گرفتم امسالم متفاوت تر از هر سال باشه، حالا چه جوری؟ مشخص میشه. خلاصه که به قول آقای عشق، اول توکل به خدا، بعد دیگه..




+سفره هفت سین هول هولکی امسالم رو خیلی دوست دارم. چون کل دو هفته رو سفر بودیم نتونستم یه دل سیر ببینمش، به پیشنهاد همسری قرار شد فعلا پهن بمونه تا هی ببینیمش. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
یه هفته ده روزی که گذشت، دقیقا از سه شنبه دو هفته پیش، به قدری سرم شلوغ بود که اصلا فرصت نشد برا دل خودم بشینم پای لپتاپ، ولی دوستش داشتم! با اینکه روز آخر به قدری خسته شده بودم که منی که ساعت یک دو شب میرم تو تخت خواب، ساعت ده نشده خوابم برد! فقط قسمت نه چندان جالب ماجرا آلودگی هوا بود و اینکه تو این هوا برا انجام کارهات بیرون از خونه باشی و با وجود ماسک هی سرفه کنی و حالت بد شه :|
خلاصه که کلاس امروزمو کنسل کردم، که بمونم خونه و استراحت کنم کاملا، که خب با سر زدن به گلدونام دیدیم باید بهشون رسیدگی شه، حوصله ش رو نداشتم اما.. یکی دو ساعتی سرگرم اونا شدم. دورشون کیسه پلاستیکی پیچیده بودم که از سرما در امون باشن و خب این کار آب دادن بهشونو سخت میکنه و خاک یکیشون جا به جا شدن میخواست، بعضیاشون هرس؟! کردن میخواستن و .. خب مدت زمان طولانی تری میخواد و خب تو این مدت فکر های بیشتری میاد تو سرت! که خلاصه ش میشه این که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیری باید پاش وایسی، آدم باید بین همه دغدغه های زندگیش حواسش به مسئولیتی که قبول کرده باشه.. چه مسئولیت رابطه با یه آدم، چه نگهداری یه تعداد گل و گیاه و چه..
.
.
امروز به تو هم فکر کردم، به آخرین حرف هات پای تلفن و پیامت و .. خدا بزرگه.. قطعا کمکت میکنه، شاید الان به این موضوع شک داشته باشی ولی شک تو، چیزی از بزرگی و رحمت خدا کم نمیکنه.. شک نکن.. و بدون که همیشه میتونی روی من حساب کنی، حتی اگه یه اپسیلون کاری ازم بربیاد :)
.
.
التماس دعا، دعا کنید برامون کارامون جور شه و بریم ازین شهر..
اگه صلاحه.. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
خب، بعد این همه مدتی که دارم تو این وبلاگ مینویسم، دوست دارم بعضی لحظه ها اینجا ثبت شن.. حتی اگه خیلی وقت ازشون گذشته باشه و من فرصت نکرده باشم همون موقع ثبتشون کنم. و خب الان و با تاریخ اون روز ثبت شن!  مثل تصویر این عصر قشنگ پاییزی که خانوم خونه ثبتش کرده  + یه شعر دوست داشتنی از آقای خونه :)


چه مهمانى باشكوهى است
تمام پدیده هاى عالم، همه آدم ها
قطرات ریز باران
ابر و باد و پاییز و آفتاب
آمده اند
سرسره بازى نگاه ما را روى رنگین كمان ببینند
از چشم هاى تو، به چشم هاى من..
از چشم هاى من، به چشم هاى تو..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
یلدا و فال حافظ و شعر و گل گفتن و گل شنیدن و بودن كنار عزیزترین هات تو دنیا و حال خوش، همین، شكر..
دلاتون تو زمستون پیش رو، گرم گرم گرم و زندگى هاتون شاد شاد شاد، دور همى هاتون همیشه برقرار و بدون گوشى :)
پارسال که شب یلدا  سفر بودیم و یه هندونه ی صورتی رنگ تو هواپیما بهمون دادن :دی، امسال اما از یکی دو هفته قبلش کلی خودمو به آب و آتیش زدم تا بتونیم شب یلدارو کنار هر دو خونواده باشیم.تلاش های من نتیجه نداد، اما یهو خدا جوری همه چی رو چید کنار هم که.. نمیدونین چقدر ذوق داشتیم وقتی اییین همه مهمون تو خونه کوچولومون میدیدیم :دی
خدایا شکرت که همیشه حواست هست.. که هوامونو داری.. :)

لازمه بگم اینم ازون عکس هاست که... ؟ :دی





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :