تبلیغات
کهکشان - مطالب دو نفره ها..
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
دندونمو کشیدم! به عنوان اولین حرکت در راستای سلامتیم در سال جدید! از دندون کشیدن متنفرم! شاید بگین خب هیشکی دوست نداره! اما باید بگم اشتباه میکنین! میم دوست داره! ترجیح میده دندون بکشه تا عصب کشی کنه! نه که دردش اذیتش کنه ها، حوصله شو نداره! خلاصه که پیرمرد بی دندون دوست داشتنی ای میشه، میدونم.  اما من نه، ده بارم لازم باشه میرم و میام تا دندونم سالم بمونه.
 اما کشیدمش! پارسال اوایل مهر وقتی برا درمان یه دندون رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اونم بکشم برات، نرفتم. هی نگاهش میکردم تو آینه و هی میدیدم سالمه و هی بهش میرسیدم! نخ دندون، دهانشویه، مسواک و ..  قبل ماه رمضون وقتی برا ترمیم یه دندون دیگه م رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اینم برات بکشم دختر. اما خب باز نرفتم. نگاهش کردم و گفتم این که چیزیش نیست! (میدونستم چیزیش بود) میخواستم نگهش دارم! قبل عید درد گرفته بود کمی، محلش ندادم. گذذذشت تا اینکه یه روزی بعد افطار، وقتی مهمونی بودیم رفتم بشینم رو مبل که زبونم خورد به یه تیزی! یه تیکه ش شکسته بود. صبر کردم و کردم تا دیگه بعد شبای احیا، با دهن روزه! رفتم و دندونپزشک بدجنس به مراد دلش رسید! :دی و من بی دندون عقل شدم!

الان جای خالیش تو ذوقم نمیزنه. چون جلوی آینه دیده نمیشه، اما زبونم هی کشیده میشه رو جای دندونی که دیگه نیست و هق هق گریه میکنه. دندون عقلی که دیگه نیستی، خوب شد رفتی. :/

میدونین که چی میخوام بگم؟ هوم؟  امروز که زبونم باز بهش خورد و دید عه، چه جای نرمی شده برا لم دادن، رفتم جلوی آینه و مثل اسب آبی مدت ها! با دهن باز وایسادم جلوی آینه و خوب نگاهش کردم. و به این فکر کردم کاش یاد بگیرم خیلی زودتر از دست چیزهایی که آزارم میدن، فایده ای برام ندارن، به درد نخورن و بالاخره باید رهاشون کنم، خلاص شم! میخواد دندون باشه، وسیله باشه، اسم باشه، فکر باشه، یه آدم باشه، یا حتی.. یه .. خاطره..
کاش یاد بگیرم.. :)

+ میشه به عنوان اولین قدم مثبت برم بقیه دندونای عقلم رو هم بکشم؟ :)) خوشم اومده! #سلام_میم :دی
+خل شدم سر صبحی :/
+ عکسم نداریم. به سه دلیل. اول اینکه خب طبعا هیشکی نمیاد به عنوان اولین عکس از خودش تو وبلاگش، یه تصویر اسب آبی طور بذاره. دوم پرشین گیگ دیگه راه نمیاد و وقت مهاجرته! سوم: نکنه واقعا انتظار دارین عکس اسب آبی ببینین؟ 
چهارما: چون هی کامنت دادین پیام دادین (الکی!) خیلی اصرار کردین گذاشتم! :دی







نوع مطلب : دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 اسفند 1397 :: نویسنده : سعیده
گشتیمو گشتیم و گشتیم و گشتیم تا یه خونه خوب پیدا کردیم، بهترین بود بین همه اونایی که دیده بودیم، اما خب اولین بار که دیدمش و دیدم پنجره ای تو پذیرایی نداره و "نور خیییلی کمی" ..
طبقه "اول یه مجتمع" شیک ٢۵ واحدی بود و کمی "کوچیک"، این یعنی سه تا از چیزایی که میخواستم رو نداشت.. اما به دلم نشست، با خودم گفتم خب همه چی که با هم نمیشه، عب نداره. راستش از گشتن دنبال خونه هم کم کم داشتم خسته میشدم. با مادر همسری رفته بودیم، ایشونم خوشش اومده بود. قرار شد فرداش با همسر جان بریم ببینیمش مجددا. شرایط خوبی داشت و صاحبش یه پیرزن دوست داشتنی و انرژی مثبت آذری بود. داماد صاحب خونه چون خونه بزرگتر خریده بود براش و چک داشت راضی بود که کلی تخفیف بده بهمون.
فردا عصری رفتیم وارد که شدم دلم یه جوری شد، کلی چراغ وسط روز روشن بود تو خونه و حس تاریکی و خفگی مزخرفی بهم دست داد. یه جوری خورد تو ذوقم. رومو کردم طرف اتاقا و دلم گرم شد به نور خفیفی که از پنحره اتاقا میتابید تو پذیرایی. یه چیزی ته دلم هی داد میزد، نگران نباش خدا حواسش به خواسته هامون هست.. دیدیمش و همسری هم موافق بود با خریدش. گفتیم موافقیم با خریدش و قرار شد فردا بهشون خبر بدیم. گفت سی چهل تومن بهمون تخفیف میده و خب این خیلی خیلی خوب بود.
شبش موقع خواب کلی با خودم خیالپردازی کردم، وسیله هارو تو ذهنم چیدم تو خونه، با همسری فیلم دیدیم تو اون خونه، پشت میزمون نشستیم و نهار خوردیم، کنار شومینه ش کتاب خوندم، سفره ختم انعام نذریمو برگزار کردم و میز صندلی چیدیم تو بالکنش و چای و کیک خونگی خوردیمو گل گفتیم و لبخند زدیم .. با لبخند خواب رفتم.
تا صبح تو اون خونه زندگی کردم و خواب دیدم. صبح با تپش قلب عجیبی از خواب بیدار شدم. پنج شنبه بود و همسری خونه بود. آروم خوابیده بود. با دیدن صورت آروم و قشنگش تو خواب، آرومتر شدم.
بیدار شد و نون تازه گرفت و صبحونه مونو خوردیم. حالم خوب نبود. دلشوره داشتم.
یکم اینور و اونور کردیم تا یه مقدار باقی مونده از پول خونه رو هم یه جوری جور کنیم و کمی طول کشید و البته کلی اذیت شدیم! و یه اتفاقاتی افتاد و همه چی دست به دست هم دادن تا اینکه حدودای ساعت یک دو ظهر، همسری زنگ زد به بنگاهیه که بعد از ظهر میایم برا قولنامه. گفت خونه فروش رفت!!!! داماد صاحب خونه خونه رو فروخته به همکارش و .. تنها چیزی که یادمه گفتم این بود که گفتم خدارو شکر! حالا از حرص و عصبانیت بود یا هرچی نمیدونم. اما خیلی ناراحت شدم. مخصوصا وقتی بنگاهیه گفت که پیرزنه راضی نبوده به فروشش و گفته من قولشو به یه عروس خانم دادم (یعنی من)..
ناراحت بودم اما ته دلم هنوز یه چیزی میگفت خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
.
بعد یه هفته، ما صاحب خونه ای هستیم که طبقه سومه، حدود بیست متر از قبلی بزرگ تره و اتاقا و پذیراییش نور داره.  و کلش چهار طبقه تک واحدیه. همون سه تا موردی که من رو مخم بود تو خونه قبلی.
.
بله، خدا حواسش به خواسته هامون هست. هرقدر هم بنده بدی باشیم، اون خدای خوبیه.. شک نکنیم :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
هولهولکی از همکارا خداحافظی میکنم و پله هارو دوتا یکی میام پایین. عجله دارم که برسم زیر آسمون و نفس بکشم..  قدم هامو آرومتر میکنم. تو اولین تاکسی که مسیرش بهم میخوره میشینمو از پشت پنجره به دونه های بارون نگاه میکنم و لذت میبرم. دلم میخواد زودتر برسم خونه و غذای مورد علاقه شو درست کنم. لرزش گوشیم رو حس میکنم، میم پشت خطه. میگه دلم خیلی برات تنگ شده یه هفته ای هست ندیدمت، میای بریم بیرون؟ نهار چه کاره ای؟ 
کمی فکر میکنم. واقعا دلم میخواد امروز نهارو خونه باشم. میگم نهار با آقای همسرم. میخنده. میگه خوش به حال آقاتون والا. میپرسم با یه پیاده روی عصرگاهی و بعدش به قهوه داغ برا شما و یه گلاسه خنک برای من موافقی؟ میخنده. موافقه. میگه اسنکم میخوام. تو هم ذرت بخور. میخندم. موافقم. یهو چشمم میوفته به مغازه ای که کروسان های مورد علاقه همسری و تارت هایی که جدیدا خیلی دوسشون دارم رو داره. نمیفهمم چطور از آقای راننده میخوام نگه داره و پیاده میشم و دوتا کروسان و دوتا تارت به دست تصمیم میگیرم بقیه راهو پیاده برم.
.
آفتاب درومده. پیازای خرد شده خیلی آروم دارن توی ماهیتابه بالا پایین میپرن، دور از چشمش کمی فلفل قاطی زردچوبه میریزم روشون و مرغارو سرخ میکنم. همونجوری که دوست داره. میرم کمی به گلا برسم که چشمم میوفته به سیب زمینیا و .. آقای شکمو که ته دیگ سیبزمینی هم دوست داره. بوی برنج دم کشیده کل خونه رو پر کرده. چندتا پر زعفران میریزم تو قوری کوچیکه و دوتا تیکه یخ میندازم توش. خریدامو جا به جا میکنم. یه نگاه به ساعت میندازم و همینطور که دارم تیکه های بروکلی و هویج رو قاطی سبزیجات دیگه سالاد میکنم. تا میخوام کمی آبلیمو قاطی سسش کنم باز میاد جلو چشمم. باشه قبول، امروز روز توه. شیشه آبلیمو رو میذارم سر جاش و یه نارنج بر میدارم. فکر میکنم الان داره چیکار میکنه؟ تصورش میکنم که داره با یکی سر و کله میزنه. :دی  دلم تنگش میشه. گوشیم زنگ میخوره، خنده م میگیره. دل به دل لوله کشیه رسما! :دی آخر صحبتامون میگه چیزی نمیخوای بگیرم؟ یه چیزی میگیرم غذا درست نکن تازه رسیدی. بهش میگم نه نه، کوکوسبزی داریم حیف نیست؟ میدونم که الان اونور خط چشماش درشت شده و ابروهاش کج و کوله ست. خنده م میگیره.. گوشیو قطع میکنم، جلو آینه ایستادم . این لبخندمو چقدر دوست دارم. چقدر من امروز مثل همیشه، بیششششتر از همیشه دوستت دارم. یه آب یه پرتقال رو میچکونم رو تیکه های مرغ و شعله گاز رو کم میکنم. سالاد رو میذارم تو یخچال، پنجره رو باز میکنم تا آفتاب با قدرت کل خونه رو روشن کنه. یه نفس عمییییق از هوای به ندرت پاک تهران میکشم. دفتر برنامه ریزی مو باز میکنم. کارای انجام شده رو تیک میزنم. لیست کارای عصر رو جابجا میکنم و مینویسم قدم زدن با میم! یه دمنوش آویشن برای خودم درست میکنم و میشینم پای لپتاپ و کارای خودم.
یکی دو ساعتی میگذره که زنگ درو میزنه.شاخه گل خوشرنگ رو  عمییییق بو میکنم و  میذارمش توی گلدون همیشگی روی میز. میگه چه بوی خوبی میاد. میگم بله، کوکو سبزی با ته دیگ سیب زمینی. میاد تو آشپزخونه... عاشق این فضولیاشم، حرصم میخورم. ظرف خالی تارت ها رو میبینه. میگه شیرینی خریدی؟  میگم برو اول دست و روتو بشووور. میخنده. و نمیدونه که من جونمو برا این خنده هاش میدم.. وضو میگیره، بعد همینجوری که صدای نماز خوندنش به گوش میرسه،  دوتا چایی میریزم. از اتفاقات روزمره مون حرف میزنیم. ظرفا رو میچینه و غذارو میکشم و خدارو شکر میکنم بابت بودنمون کنار هم..


+هنوز هم لبخند رو لبمه..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
یک دقیقه با ما و هوای بارونی خونه دوست داشتنی و قشنگمون همراه باشین :)



+جایزه برای تشکر از شماهایی که تو این مدتی که من نبودم هرروز بودین اینجا. :)

کمی صبور باشین، لود میشه..




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سال نو مبارک :)
چه تصمیم هایی دارید برا سال جدید؟ چه هدف هایی؟ بهم بگین :)
امسال من خیلی خوب شروع شد و از خدا میخوام عالی تر ادامه پیدا کنه. تصمیم گرفتم امسالم متفاوت تر از هر سال باشه، حالا چه جوری؟ مشخص میشه. خلاصه که به قول آقای عشق، اول توکل به خدا، بعد دیگه..




+سفره هفت سین هول هولکی امسالم رو خیلی دوست دارم. چون کل دو هفته رو سفر بودیم نتونستم یه دل سیر ببینمش، به پیشنهاد همسری قرار شد فعلا پهن بمونه تا هی ببینیمش. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.
یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم..
.
.
مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.
حالم؟ خوبم. عالی! خوب نیستم زیاد. گیجم.. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
قلبم داره تندتر میتپه. و خب حتما این نشونه خوبیه!
هر وقت به تک تک روزهایی که به انتظار ازشون یاد میکنی فکر میکنم همینجوری بازیش میگیره.
گفتم انتظار..  اصلا من چه میفهمم انتظار چیه.. من که نمیمیرم  از شدت منتظر بودن برای اونی که وجودش میشه مرهم همممممه خوب نبودن ها.. اره من چه میفهمم منتظر یعنی چی..
اللهم عجل لولیک الفرج..

چرا نمینویسم؟ چرا کمتر مینویسم؟ چرا..
این سوال ها درست نیستن چون من مینویسم، فقط اینجا ثبت نمیشن :)
مینویسم، دلم نوشتن میخواد، بیشتر مینویسم :)
ممنونم که هستین، که وقت میذارین، که میخونین، که نظر میدین.








نوع مطلب : جمعه های انتظار..، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
خب، بعد این همه مدتی که دارم تو این وبلاگ مینویسم، دوست دارم بعضی لحظه ها اینجا ثبت شن.. حتی اگه خیلی وقت ازشون گذشته باشه و من فرصت نکرده باشم همون موقع ثبتشون کنم. و خب الان و با تاریخ اون روز ثبت شن!  مثل تصویر این عصر قشنگ پاییزی که خانوم خونه ثبتش کرده  + یه شعر دوست داشتنی از آقای خونه :)


چه مهمانى باشكوهى است
تمام پدیده هاى عالم، همه آدم ها
قطرات ریز باران
ابر و باد و پاییز و آفتاب
آمده اند
سرسره بازى نگاه ما را روى رنگین كمان ببینند
از چشم هاى تو، به چشم هاى من..
از چشم هاى من، به چشم هاى تو..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
اینم ازون عکس هاییه که سه پست قبل عرض کردم خدمتتون :دی
وقتی آقای خونه پاییزی باشه، کیک خانم خونه هم پاییزی میشه و کلنی یه تولد پاییزی حسابی تو راهه :)
تولدت مبارک محسنم.. خیلی :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
ایستاده بودم اون بالا و چشم تو چشم تك تك استاد ها، دانشجوها، دوستام، خونواده م و تو كه دلگرم كننده ترین نگاه رو بینشون برام داشتى، داشتم راجع به اثر پروانه اى و بعد chaos صحبت میكردم توضیح دادم  كه بال زدن یه پروانه تو مثلا آمریكا میتونه باعث به طوفان تو چین بشه و توضیح دادم تا برسم به قسمت اصلى كه یه باد ملایمى نمیدونم از كجا شروع كرد به وزیدن و آروم آروم كاسه كوزه مونو ریخت به هم، پرده با صدای بلند تكون خورد و سرو صدا ایجاد كرد. خنده م گرفته بود، با دست نگهش داشتم و ادامه دادم كه صداى برخوردش با دیوار بلندتر شد، استاد مشاورم با خنده گفت بله خانم مهندس، اینم یه نمونه از chaos ..
نشستیم رو به روى هم، دارم با توپى هاى روى بستنیم بازى میكنم و تو مثل همیشه تا ته بستنیتو خوردى و دارى راجع به رنگ متغیر چشم هام حرف میزنى.. زل میزنم به چشم هات و میگم، اصلا خدا از كجاى دنیا ما دوتارو كنار هم قرار داد؟ و همزمان فكر میكنیم به اولین برخورد.. فكر میكنم به اینكه اگه اون روز، اون لحظه.. اونجا نبودم، نبودى.. یا شاید اگه یه ثانیه دیرتر یا زودتر .. شاید الان كنار هم نبودیم، فكر میكنیم به chaos..
دارم یه برنامه مینویسم، یه پروژه رمزنگارى، یه قسمتش درست در نمیاد و حسابى ذهنمو مشغول كرده، میاى میشینى كنارم و یه لیوان شربت میدى دستم، میگى اگه دانشگاه تهران قبول نمیشدم، انتخاب بعدیم آى تى بود و میتونستم الان كمكت كنم. میگم آره ولى شاید اون موقع هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدیم و الان اینجا نبودیم، میگى اره، شاید.. اثر پروانه اى.. chaos..
نشستیم روى سنگ كنار رودخونه اى كه قرار از كوه كناریش بریم بالا و دارم برات با نون سنگك خوشمزه اى كه گرفتى لقمه میگیرم، پیر مرده رو كه كمى اونورتر داره پاهاشو تو آب رود خونه میشوره نشونم میدى و میگى یه لقمه میگیرى بدم بهش؟ لقمه میگیریم تا ببری براش وسرگرم میشم با گردالی هایی که توی آب در اثر سنگ های خیییلی ریز درست میشه باز منو یاد اثر پروانه ای میندازن..
حالا نشستیم كنار هم و داریم آلبوم جدید خواننده مورد علاقه مونو گوش میدیم، دارم به اتفاقات عجیب زندگیمون تو دو سه ماه گذشته فكر میكنم، میدونم تو هم تو ذهنت، نه فقط حالا، كه از همون اولین روز شروع این اتفاق ها دنبال راه حلى. اینو از حرف هاى یهوییت كه از فكر هاى یهوییت سرچشمه میگیرن میشه فهمید. میگم حس میكنم اینا موقتیه و یه تغییر مثبت بزرگ خواهیم داشت. میگى آره اما اگه.. اگه.. كاش.. میگم بریز دور این اگه هارو هرچند دیوانه كننده ست فكر كردن بهشون كه اگه میشدن..، میگى من مقصرم .. میگم دنبال مقصر نیستیم.. میگى واقعا حسرت بعضى چیزا تا آخر عمر تو دل آدم میمونه.. میگم میمونه اما ما میرسیم بهش، تو میتونى.. شك ندارم..
میگى اگه فقط یك میلى درجه اونورتر میشد الان همه چى..
یه هوووف بلند میكشیم و همزمان میگیم chaos..
میخوام بگم، این آشوب، این اثر پروانه اى، این تقدیر ، جدا ازینكه چقدر خودمون توش دخیل بودیم، خوب و بد نداره، كار خودشو میكنه، نباید وقتى به نفع ما كاركرده دوسش داشته باشیم و وقتى به ضررمون بوده نقدش كنیم، خوشحالم كه از بین همه آدم هاى دنیا، دستام تو دست هاى مردیه كه، شكست ناپذیره و تلاشش واقعا ستودنیه، و مطمئنم كه بالاخره خدا پاداش همه تلاش هاشو یه جا میده. اگه الان حس میكنى كه وقتت تو این سال ها تلف شده، اشتباه میكنى عزیز دلم.. این سال ها، مسیر به سمت موفقیتمونو داشتیم طى میكردیم، تو همه این سال ها داشتیم تجربه كسب میكردیم تا برسیم به موفقیت، اگه نرسیدیم هنوز، اگه نزدیكش شدیمو یهو لیز خوردیم افتادیم پایینتر از جایى كه شروع كرده بودیم، برا اینه كه خدا خواسته تو بهینه هاى محلى گیر نیوفتیم، بهترشو گذاشته كنار برامون آقاى من، مطمئن باش :)
خسته نشو، با انگیزه باش مثل همیشه، تلاش كن، فكر كن، ایده بده، ادامه بده، نمیدونم چطور ولى باور كن فاصله اى با موفقیت نداریم، شك ندارم، شك نكن مهربونم..
 همراهتم، تا همیشه، هرچند شاید گاهی، فقط گااااهی موافقت نباشم، اما همیشه همراهتم :)
و البته که خدا اون ازون بالا مراقبمونه و خب، دیگه چی میخوایم؟ :)

+عکس بالکنمون برا اواخر تابستونه و صرفا جهت انرژی مثبت :) البته الان هم همینجوریه فقط گلدونا رفتن تو کیسه پلاستیکی.
+خدایا شکرت
+این روزها هم خاطره میشن، مثل همه روز های سختی که الان فقط خاطرات شیرینی هستن برامون.
+یکی از همین روزها میام و یمنویسم که دیدی رسیدیم؟ خدایا شکرت :)






نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :