کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

هوووووف..

بذا فکر نکنم به هیچی

اصلا بذا چیزی نگم، گفتن من چیرو درست میکنه تا وقتی کاری انجام نمیدیم؟

دو‌ سه شبه هر چند ساعت یکبار میپرسی چرا مثل همیشه نیستی و من.. سعی میکنم‌چیزی شبیه لبخند تحویلت بدم. چند بار که تکرار میشه طاقت نمیاری و بغلم میکنی و‌ میگی ‌چته اخه خانمم..

و‌من سرمو‌میذارم‌ روی سینه ت و با خیال راحت یه دل سیر گریه می‌کنم.. بدون اینکه چیزی بپرسی، بدون ترس از قضاوت، بدون هییییچ حس بدی..


آره بیا به چیزای خوب فک کنیم

هنوز تو این دنیا کلی حس خوب مونده، هنوزم خدا رو داریم.. بیا به چیزای خوب فک کنیم

اصلا بیا به این فک کنیم، بذا بگم که من دل میدم به اون لحظه که آخر شب نشستیم کنار همو شیطون نگا می‌کنی و میگی عه قرار بوددمنوش بخوریما

و من بدجنس جواب میدم کی قرار شد که من نفهمیدم؟ بعدش مثل همیشه ای که هیچوقت عادی یا عادت! نمیشه می‌خندیم و  آب جوش میذاری و من لیوانای دمنوشمون رو آماده میکنم و در جعبه دمنوش هارو باز میکنم و میپرسم دمنوش چی؟ می‌دونم لوندر عطر مورد علاقه ته، میگی گل گاو زبون

میگم یه چیز جدید امتحان کنیم؟ و دستمو میبرم سمت رازیانه، برخلاف وقتای دیگه میگی امشب نه. برگای گل گاو زبون و چندتا برگ بهلیمو میشینن تو لیوانامون، یه نی نبات برای تو و یکم آبلیموی بیشتر برای من.

آب جوش میریزم روی برگا و میشینم کنارت و همینطور که لیوانامون خوشرنگ میشن غرق چشمای هم میشیم..

تو‌ میگی سعیده دیگه گریه نکن، طاقت ندارم، نمی‌دونم چیکار باید کنم. و من میخندم و میگم چشم و تو دلم فک می‌کنم اتفاقا خوب بلدی چیکار باید کنی، فکر ‌میکنم به اینکه چقدر قشنگی مرد من..

چقدررررر دوستت دارم..

چقدرررر خدارو باید شکر کنم بابت اینکه از بین ایییین همه آدم تو شدی همسرم..

همسرم..

اره، اصلا چی بهتر از تو برای فکر کردن، برای بهتر شدن حال دلم..


+نگرانم خدایا..

نگران کشورم، مردمم، آینده کشورم و مردمش، و خودمون و بچه های به دنیا نیومده ای که اصلا جرات فکر کردن بهشون رو هم نداریم!

و هزاران چیز دیگه که با وجود تو نگرانی ‌براشون معنی نداره. اما خودت گفتی که سرنوشت هیچ قومی رو‌تغییر نمیدی مگه به خواستخودشون.. 


+ چند روزه یاکریما اومدن تو بالکن خونه جدیدمون دارن لونه میکنن. خیلی پر از حس خوبم و به فال نیک میگیرمیش :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 مهر 1398 :: نویسنده : سعیده
امروز پر از حس خوبم..
فیزیک بدنم کمی یاری نمیکنه. سردرد خستگی کلافگی شاید..
یکم گیجم..
کم پیش میاد ولی الان ازون کما ست!
جمعه بود امروز.. چقدر جمعه هامون همینطوری داره میگذره..
چند روز پیشش که خونه مامانینا بودم یهو بی موقع صدای اذان اومد. 
مامان گفت عه؟ الان؟ اذان؟
گفت هر وقت امام زمان (عج) ظهور کنه همه جا اذان میگن.
گفتم شاید یکی به دنیا اومده. گفت اذان نمیگن اون موقع که.
گفتم خب پس کیا میگن؟ گفت همون دیگه وقتی اماممون ظهور کنه.
بعد فکر کردم، و خجالت کشیدم از خودم.. همین.







نوع مطلب : جمعه های انتظار..، غرغرهای من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 تیر 1398 :: نویسنده : سعیده
من مسئول تصوراتی نیستم که شما ازم دارین. مسئول تصویری نیستم که تو ذهنتون ازم ساختین. من خودمم، بی هیچ ادعایی تو هیچ زمینه ای جز برای خودم، با همه تلاش و اراده م برای بهتر شدنم. بهتر شدنی که لزوما با بهتری که تو ذهن شما هست یکی نیست! با تشکر!




+ بچه ها؟ بیاین با هم دعا کنیم این مستاجری که تو خونه جدیده ماست، زودتر خونه پیدا کنه و بره. اصلا دعا کنیم یه پول گنده گیرش بیاد و خونه بخره و بره. قراردادشون تموم شده ولی هنوز خونه گیر نیاورده.. البته کمی داره لج میکنه اما خب، دعا کنیم راه بیاد باهامون و درست حسابی بره دنبال خونه بگرده.. یه جور حس رو هوا بودن دارم. دلم میخواد زودتر بریم اونجا و البته که مطمینم بعد این همه سال، دلم برای این خونه قشنگ نقلیمون حتما حتما تنگ میشه. :)

+اصلا برای خودم دعا کنید.. قول میدم منم سر نمازم براتون، برا خواننده های خاموش و روشن اینجا، دعا کنم. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
توی بحث رمزنگاری، یکی از مهمترین موضوع ها رمزگشاییه. بدیهیه وقتی چیزی رمز میشه و ارسال یا دریافت میشه باید قابل رمزگشایی توسط فرد مجاز باشه. در غیر این صورت الگوریتم و برنامه ش هیچ ارزشی ندارن. وقتی پای رمزنگاری دیتای تصویری وسطه یکم شرایط سخت تره، چون با ماتریس های چند بعدی سر و کار داریم.

میخوام بگم وقتی تصویری که ازتون تو ذهنمون داریم رو به هم میریزید، خودتون باید درستش کنید. واقعا ما هیچ ایده ای نداریم که الگوریتم رابطه مون رو چطور تو ذهنتون نوشتین که بر اساس اون تصویر به هم ریخته ذهنیمون رو سر و سامون بدیم!
اینجوری میشه که حس میکنیم دسترسیمون غیرمجازه و فاصله میگیریم و ..
با تشکر!


+نمیدونم بنویسم بالاخره رمز شد یا یا بالاخره رمزگشایی شد! خلاصه که انجام شد آقا، دست جیییغ هووورااا. :دی
+دوستان برنامه نویس، آیا شما هم وقتی 2000 خط کد مینویسین، 3000 تا error میده تو کامپایل اول؟ یا این افتخارو به نام خودم ثبت کنم؟ 
البته شاید دلیلش اینه که  یکی از علایق من تو نوشتن برنامه هایی که زیاد بلند! نیستن اینه که همه رو بنویسم بعد اجرا یا کامپایل کنم.   
+ خلاصه که، داداشی مهربون، شیطون و قشنگم، تولدت مبارک. بیا اینجا زودتر ار خجالتت دربیام. :)






نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پست گذاشته و از دوستش گفته که تو مناطق زلزله زده ست و جواب تلفنشو نمیده. دوباره.. دوباره.. 
پست گذاشته که دوستش و دوقلوهاش سالمن ولی خونه شون خراب.. 
پست گذاشته از حرف زدناش با دوستش..
دوستش..
آب میخورم.. غذا رو آماده میکنم.. بخاری رو زیاد میکنم.. چراغ رو روشن میکنم.. الان چی کار میکنن؟ سردشون نیست؟ غذا دارن؟ آب چی؟ نور چی؟ وقتشون چطور میگذره؟ و ...

یاد دوستش می افتم.. یاد دوستم می افتم.. یاد تو.. یاد تو که تو ماه گذشته بارها باهات تماس گرفتم، پیغام گذاشتم، پیامک زدم ولی.. دریغ از یه جواب.. نگرانت شدم..  یه لحظه میلرزم، با تصور تو جای.. بعد فهمیدم سالمی شکر خدا.. اما.. چرا جوابمو ندادی؟ چرا جوابمو نمیدی دختر؟ فکر که کردم دیدم چند وقتیه کامنت هم نمیذاری! این یعنی قهری؟ آره شاید قهری.. تو 15-16 سال گذشته یادم نمیاد قهر کرده باشیم با هم..
آها آها، چرا.. یادم اومد، قهرمون نه ولی آشتیش یادم اومد. شاید صمیمیترین دوست های کلاس ریاضی دبیرستان فرزانگان بودیم و کل کلاس 17 نفره مون اینو میدونستن.. همین شد که به بهانه خرید لوازم تزیین و بادکنک برای تزیین کلاس، منو تو رو همراه هم کردن.. تو اومدی نگام کردی و خندیدی. نخندیدم، اخم هم نکردم.. رفتیم..
میدونی الهام، من آدمش نیستم، آدم قهر نیستم، آدم آشتی هم! تو هم نیستی.. نبودی یعنی.. حداقل آدم قهر نبودی! حالا چی شد که اینجوری شد من واقعا نمیدونم.. فقط میدونم یه روزه به خاطر یه کاری رفتم تبریز و به خاطر شرایط نامناسب جسمی چند ساعته برگشتم! و بهت پیامک دادم و تماس گرفتی و صحبت کردیم و به خوبی و خوشی خداحافظی کردیم!! همین! اتفاق دیگه ای افتاده؟؟!!؟

من آدم قهر نیستم.. آدم آشتی هم.. منتظر تماست میمونم.. :)

+شکر خدا حتما همه ما چند دست لباس زمستونی نو، پتو یا هر چیز دیگه ای که به ندرت ازش استفاده میکنیم تو خونه هامون داریم، کمک کنیم به مردمی که شاید تا دو سه روز پیش، کمد لباس هاشون شیک تر و پر تر از ما بوده اما حالا تا صبح از سرما میلرزن.. تیپاکس هم که گفته رایگان میفرسته کالا هارو، با یه سرچ ساده میتونید نزدیک ترین شعبه ش به محل زندگیتون رو پیدا کنید، کلی شعبه داره. کمک نقدی هم که یکی از راه هاش #1*780* هستش. حتی شده یه پتو، یه ژاکت، یه شیر خشک یه 1000 تومنی..
خوبه که بعد خدا همو داریم..




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
چرا ما یاد نمیگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم؟ چرا سعی داریم بقیه رو بریزیم تو قالب های مزخرف ذهنی که خودمون برا خودمون ساختیم و شعور تصور قالبی جز اون تو کل جهانی با هفت میلیارد نفر جمعیت نداریم؟ چرا درک نمیکنیم که اولویت های زندگی آدما با هم فرق داره. چرا نمیفهمیم که شاید مورد اول لیست هدف های ما تو زندگی، اصلا تو لیست هدف های فرد دیگه ای نباشه! خدای من.. چرا انقد محدوده فکر و ذهنمون که فکر میکنیم اگه کسی مسیر زندگی ایده آلی که تو تصورات ما هست رو طی نکنه حتما یه جای کارش میلنگه! چرا به فکر لنگیدن خودمون نیستیم آخه..
اصلا همه این ها به کنار. چرا به خودمون اجازه میدیم همه این کمبود ها و درک نکردن هامون رو جسورانه و بی فکر، جار بزنیم؟!



+ پرسیده بودن: اون دختر کوچولوی دوست داشتنی چند پست قبل تر، مشخصه که دختر من نیست، اما خیلی زیاد دوستش دارم. و البته چون سفر بودم دو هفته ست که ندیدمش و دلم براش لک زده. :)
+ عصبی نیستم، عصبانی هم.. خنده م میگیره بیشتر. در هر حال من با توکل به خدا مسیری که فکر میکنم درسته رو پیش میگیرم و اون رو فقط برای خودم توصیه میکنم! شما هم همین کارو بکنید!!!!
عکس هم صرفا جهت تمدد اعصاب! عصبی هم نیستم :دی





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، عکس!، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 خرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
فردا روز اول كلاسم با معلم جدیدمه، خسته م، خیلى.. خسته ى خوب! امروز از سفر برگشتیم و دلم میخوااااد كلى بخوابم، كه خب مثل همیشه فقط دلم میخواد! باید تمرین كنم، روز اول مهمه، همیشه اولین ها مهمن.
وسیله هارو جابه جا میكنم و لباسارو میریزم توى لباسشویى
چایى دم میكنم و كمى پنیر و گردو میمالم رو دو سه تا تیكه کوچک فطیر كه مامان برامون گذاشته بود، كنجد و سیاه دونه كه عاشق طعمشم. چایى میریزم.
باید تمرین كنم، چشم هام رو میبندم و باز میكنم، كتابخونى تو ماشین خسته شون كرده، كتاب؟ چقدر دلم میخواد كتابه رو تمومش كنم، موهام هنوز خیسه، فك نمیكنم به اینكه دوباره برم خشكشون كنم؟ ذهنم میره سمت كلاس فردا، از چه مسیرى برم بهتره؟ باید تمرین كنم! كتابم رو میز چشمك میزنه، فكرم میره سمت شخصیت هاى كتابه.. رو میزه، یه نگاه بهش میندازم و وسوسه میشم تمومش كنم! و خب.. تمومش میكنم!
شب شده دیگه، باید تمرین كنم، فردا روز اوله، قبل رفتن یه چیزایى زدم اما كافى نیست قطعا.. دلم ضعف میره، از همسرى میپرسم سیب زمینى میخورى، میگه هرچى باشه میخورم، سیب زمینى هارو تیكه تیكه میكنم، كمى پنیر پیتزا، روغن زیتون و آویشن میزنم بهشون ، دور از چشم همسرى كمى هم پاپریكا و فلفل سیاه و پودر سیر! یه جورى باید طعم دار شه دیگه! اشکالی نداره که، تازه سرفه هام هم خوب شده دیگه دلیلی نداره نریزم. میذارمشون تو ماكروفر، 
میشینم پشت پیانو
آناماگدالناباخ! گفت تمرین پنجو بزن؟ یه جوریه، زیاد سخت نیست، آهنگین هم به نظر نمیاد! همسری میگه انقد خوب بزن که کیف کنه.. چرنى دوست داشتنى.. برگمولر شیطون! چشمام بسته میشه خود به خود!
فردا هم حتما میتونم كمى بیشتر تمرین كنم!
ساعت نزدیک سه صبحه و هنوز نخوابیدم؛ فکر میکنم به شخصیت های کتاب و سرفه میکنم .. خوب شده بودم که.. خب.. تند دوست دارم.. فردا به سختی بیدار خواهم شد؟ تمرین هم میخوام کنم قبل رفتن تازه!
چرا روز اولا انقدر مهم و تاثیرگذارن؟؟

بعدا نوشت: زود از خونه رفتم بیرون اما راننده انقد بد جایى نگه داشت كه كلاس نیم ساعته رو بیست دقیقه دیر رسیدم! نفس زنان پله هارو دویدم بالا و به روز اول فكر كردم!  معلمه با لبخند گفت: روز اول همه اینجورین، اشكال نداره و من حین نواختن آناماگدالناباخ به این فکر کردم که همه روز اول براشون انقدر مهمه که بیست دقیقه دیر میرسن؟ نویسنده کتابه دقیقا به چی فک میکرده موقع نوشتن از فرار مغز ها، باخ چی؟ چرا مثلا نت سی بمل شده ر نه!  چرا از مسیر قبلی نیومدم روز اولی؟ معلمه گفت تمپو رو بیار پایین و من برگشتم به کلاس! روز اول کلاس!




نوع مطلب : غرغرهای من، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده

همه حیوونات رو دوست دارم، پرنده هارو بیشتر، دیدن پروازشون تو آسمون آبى، آبتنى كردنشون تو دریاچه ها، راه رفتنشون رو زمین دور از هر میله و سقف و قفسى آدم رو به وجد میاره، اما..
به قصد بازدید از كاخ گلستان از خونه خارج شدیم اما دیر شده بود و یكى از مقصد هامون شد پارك شهر و سر از باغ پرندگانش در آوردیم..
باغ؟.. سقف و قفس و میله و حصار.. هر بار بعد از دیدن باغ وحش و باغ پرندگان و .. ذهنم درگیر میشه، جرم این بندگان خدا چیه كه از دل طبیعت كشیدنشون بیرون و آوردنشون كیلومتر ها اینور تر انداختنشون تو یه فضایى كه .. بعد ما میریم خوشحال و خندان از دیدن بال و پراشون ذوق میكنیم..
چه باید كرد؟ اصلا كارى میشه كرد؟ انسان؟










نوع مطلب : غرغرهای من، دو نفره ها..، خاطره، دلنوشته ها، فیلسوفانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
هنوز دو سه هفته مونده تا روز میلاد حضرت علی (ع)، روز مرد و روز پدر ولی..
اومدم غر بزنم! باز مثل هر سال چند هفته مونده به این روز عزیز، زمزمه ها شروع شده! پیام، پیامک، اینترنت، شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها.. همه دارن از یه چیز مینویسن! اونم چی؟ چوراب! آدم شرمش میاد، اصلا حرصش میگیره، یعنی چی آخه.. اصلا خنده دار نیست باور کنید! نوشته روز مرد که در ایران به آن روز جوراب میگویند... یا کلیپ گذاشته ساختن دسته گل با جوراب برای روز مرد! میری بیرون همه داد میزنن، جوراب فلان برای روز مرد، نانو، ضد گلوله چه میدونم ضد بو!  نکنید.. زشته باور کنید.. حالا هیشکی هم کادو روز مرد جوراب نمیده ها (حداقل بین دوستان و اقوام من کسی جوراب هدیه نمیره که اگه بده هم باز اشکال نداره!)، ولی همین جک ها و طنز هایی که براش میسازن هم خوب نیست.. درسته برای خرید هدیه برای آقایون انتخاب های زیاد و تنوع چندانی وجود نداره اما دلیل نمیشه اینجوری رفتار کنیم خب! شما میخوای جوراب بخری؟ بخر، چه اشکالی داره، اصلا یه شاخه گل بخر، یه کارت تبریک درست کن با سلیقه خودت، مطمئن باش خوشحال میشه، اما خوب نیست هر بار ازین طنز ها بسازیم بفرستیم اینور اونور، شاید چیزی نگن اما ممکنه یه کوچولو هم که شده، پدری، همسری دلخور شه. خودتونو بذارین جای اونا، برا خانما نمیشه جوراب خرید؟ خوبه قبل روز میلاد حضرت زهرا(س) روز مادر یا روز زن همه جار بزنن و از جوراب بگن؟ آدم حس بدی بهش دست نمیده؟! کافی نیست؟!






نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic