تبلیغات
کهکشان - مطالب غرغرهای من
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 16 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پست گذاشته و از دوستش گفته که تو مناطق زلزله زده ست و جواب تلفنشو نمیده. دوباره.. دوباره.. 
پست گذاشته که دوستش و دوقلوهاش سالمن ولی خونه شون خراب.. 
پست گذاشته از حرف زدناش با دوستش..
دوستش..
آب میخورم.. غذا رو آماده میکنم.. بخاری رو زیاد میکنم.. چراغ رو روشن میکنم.. الان چی کار میکنن؟ سردشون نیست؟ غذا دارن؟ آب چی؟ نور چی؟ وقتشون چطور میگذره؟ و ...

یاد دوستش می افتم.. یاد دوستم می افتم.. یاد تو.. یاد تو که تو ماه گذشته بارها باهات تماس گرفتم، پیغام گذاشتم، پیامک زدم ولی.. دریغ از یه جواب.. نگرانت شدم..  یه لحظه میلرزم، با تصور تو جای.. بعد فهمیدم سالمی شکر خدا.. اما.. چرا جوابمو ندادی؟ چرا جوابمو نمیدی دختر؟ فکر که کردم دیدم چند وقتیه کامنت هم نمیذاری! این یعنی قهری؟ آره شاید قهری.. تو 15-16 سال گذشته یادم نمیاد قهر کرده باشیم با هم..
آها آها، چرا.. یادم اومد، قهرمون نه ولی آشتیش یادم اومد. شاید صمیمیترین دوست های کلاس ریاضی دبیرستان فرزانگان بودیم و کل کلاس 17 نفره مون اینو میدونستن.. همین شد که به بهانه خرید لوازم تزیین و بادکنک برای تزیین کلاس، منو تو رو همراه هم کردن.. تو اومدی نگام کردی و خندیدی. نخندیدم، اخم هم نکردم.. رفتیم..
میدونی الهام، من آدمش نیستم، آدم قهر نیستم، آدم آشتی هم! تو هم نیستی.. نبودی یعنی.. حداقل آدم قهر نبودی! حالا چی شد که اینجوری شد من واقعا نمیدونم.. فقط میدونم یه روزه به خاطر یه کاری رفتم تبریز و به خاطر شرایط نامناسب جسمی چند ساعته برگشتم! و بهت پیامک دادم و تماس گرفتی و صحبت کردیم و به خوبی و خوشی خداحافظی کردیم!! همین! اتفاق دیگه ای افتاده؟؟!!؟

من آدم قهر نیستم.. آدم آشتی هم.. منتظر تماست میمونم.. :)

+شکر خدا حتما همه ما چند دست لباس زمستونی نو، پتو یا هر چیز دیگه ای که به ندرت ازش استفاده میکنیم تو خونه هامون داریم، کمک کنیم به مردمی که شاید تا دو سه روز پیش، کمد لباس هاشون شیک تر و پر تر از ما بوده اما حالا تا صبح از سرما میلرزن.. تیپاکس هم که گفته رایگان میفرسته کالا هارو، با یه سرچ ساده میتونید نزدیک ترین شعبه ش به محل زندگیتون رو پیدا کنید، کلی شعبه داره. کمک نقدی هم که یکی از راه هاش #1*780* هستش. حتی شده یه پتو، یه ژاکت، یه شیر خشک یه 1000 تومنی..
خوبه که بعد خدا همو داریم..




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
چرا ما یاد نمیگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم؟ چرا سعی داریم بقیه رو بریزیم تو قالب های مزخرف ذهنی که خودمون برا خودمون ساختیم و شعور تصور قالبی جز اون تو کل جهانی با هفت میلیارد نفر جمعیت نداریم؟ چرا درک نمیکنیم که اولویت های زندگی آدما با هم فرق داره. چرا نمیفهمیم که شاید مورد اول لیست هدف های ما تو زندگی، اصلا تو لیست هدف های فرد دیگه ای نباشه! خدای من.. چرا انقد محدوده فکر و ذهنمون که فکر میکنیم اگه کسی مسیر زندگی ایده آلی که تو تصورات ما هست رو طی نکنه حتما یه جای کارش میلنگه! چرا به فکر لنگیدن خودمون نیستیم آخه..
اصلا همه این ها به کنار. چرا به خودمون اجازه میدیم همه این کمبود ها و درک نکردن هامون رو جسورانه و بی فکر، جار بزنیم؟!



+ پرسیده بودن: اون دختر کوچولوی دوست داشتنی چند پست قبل تر، مشخصه که دختر من نیست، اما خیلی زیاد دوستش دارم. و البته چون سفر بودم دو هفته ست که ندیدمش و دلم براش لک زده. :)
+ عصبی نیستم، عصبانی هم.. خنده م میگیره بیشتر. در هر حال من با توکل به خدا مسیری که فکر میکنم درسته رو پیش میگیرم و اون رو فقط برای خودم توصیه میکنم! شما هم همین کارو بکنید!!!!
عکس هم صرفا جهت تمدد اعصاب! عصبی هم نیستم :دی





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، عکس!، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 خرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
فردا روز اول كلاسم با معلم جدیدمه، خسته م، خیلى.. خسته ى خوب! امروز از سفر برگشتیم و دلم میخوااااد كلى بخوابم، كه خب مثل همیشه فقط دلم میخواد! باید تمرین كنم، روز اول مهمه، همیشه اولین ها مهمن.
وسیله هارو جابه جا میكنم و لباسارو میریزم توى لباسشویى
چایى دم میكنم و كمى پنیر و گردو میمالم رو دو سه تا تیكه کوچک فطیر كه مامان برامون گذاشته بود، كنجد و سیاه دونه كه عاشق طعمشم. چایى میریزم.
باید تمرین كنم، چشم هام رو میبندم و باز میكنم، كتابخونى تو ماشین خسته شون كرده، كتاب؟ چقدر دلم میخواد كتابه رو تمومش كنم، موهام هنوز خیسه، فك نمیكنم به اینكه دوباره برم خشكشون كنم؟ ذهنم میره سمت كلاس فردا، از چه مسیرى برم بهتره؟ باید تمرین كنم! كتابم رو میز چشمك میزنه، فكرم میره سمت شخصیت هاى كتابه.. رو میزه، یه نگاه بهش میندازم و وسوسه میشم تمومش كنم! و خب.. تمومش میكنم!
شب شده دیگه، باید تمرین كنم، فردا روز اوله، قبل رفتن یه چیزایى زدم اما كافى نیست قطعا.. دلم ضعف میره، از همسرى میپرسم سیب زمینى میخورى، میگه هرچى باشه میخورم، سیب زمینى هارو تیكه تیكه میكنم، كمى پنیر پیتزا، روغن زیتون و آویشن میزنم بهشون ، دور از چشم همسرى كمى هم پاپریكا و فلفل سیاه و پودر سیر! یه جورى باید طعم دار شه دیگه! اشکالی نداره که، تازه سرفه هام هم خوب شده دیگه دلیلی نداره نریزم. میذارمشون تو ماكروفر، 
میشینم پشت پیانو
آناماگدالناباخ! گفت تمرین پنجو بزن؟ یه جوریه، زیاد سخت نیست، آهنگین هم به نظر نمیاد! همسری میگه انقد خوب بزن که کیف کنه.. چرنى دوست داشتنى.. برگمولر شیطون! چشمام بسته میشه خود به خود!
فردا هم حتما میتونم كمى بیشتر تمرین كنم!
ساعت نزدیک سه صبحه و هنوز نخوابیدم؛ فکر میکنم به شخصیت های کتاب و سرفه میکنم .. خوب شده بودم که.. خب.. تند دوست دارم.. فردا به سختی بیدار خواهم شد؟ تمرین هم میخوام کنم قبل رفتن تازه!
چرا روز اولا انقدر مهم و تاثیرگذارن؟؟

بعدا نوشت: زود از خونه رفتم بیرون اما راننده انقد بد جایى نگه داشت كه كلاس نیم ساعته رو بیست دقیقه دیر رسیدم! نفس زنان پله هارو دویدم بالا و به روز اول فكر كردم!  معلمه با لبخند گفت: روز اول همه اینجورین، اشكال نداره و من حین نواختن آناماگدالناباخ به این فکر کردم که همه روز اول براشون انقدر مهمه که بیست دقیقه دیر میرسن؟ نویسنده کتابه دقیقا به چی فک میکرده موقع نوشتن از فرار مغز ها، باخ چی؟ چرا مثلا نت سی بمل شده ر نه!  چرا از مسیر قبلی نیومدم روز اولی؟ معلمه گفت تمپو رو بیار پایین و من برگشتم به کلاس! روز اول کلاس!




نوع مطلب : غرغرهای من، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده

همه حیوونات رو دوست دارم، پرنده هارو بیشتر، دیدن پروازشون تو آسمون آبى، آبتنى كردنشون تو دریاچه ها، راه رفتنشون رو زمین دور از هر میله و سقف و قفسى آدم رو به وجد میاره، اما..
به قصد بازدید از كاخ گلستان از خونه خارج شدیم اما دیر شده بود و یكى از مقصد هامون شد پارك شهر و سر از باغ پرندگانش در آوردیم..
باغ؟.. سقف و قفس و میله و حصار.. هر بار بعد از دیدن باغ وحش و باغ پرندگان و .. ذهنم درگیر میشه، جرم این بندگان خدا چیه كه از دل طبیعت كشیدنشون بیرون و آوردنشون كیلومتر ها اینور تر انداختنشون تو یه فضایى كه .. بعد ما میریم خوشحال و خندان از دیدن بال و پراشون ذوق میكنیم..
چه باید كرد؟ اصلا كارى میشه كرد؟ انسان؟










نوع مطلب : غرغرهای من، دو نفره ها..، خاطره، دلنوشته ها، فیلسوفانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
هنوز دو سه هفته مونده تا روز میلاد حضرت علی (ع)، روز مرد و روز پدر ولی..
اومدم غر بزنم! باز مثل هر سال چند هفته مونده به این روز عزیز، زمزمه ها شروع شده! پیام، پیامک، اینترنت، شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها.. همه دارن از یه چیز مینویسن! اونم چی؟ چوراب! آدم شرمش میاد، اصلا حرصش میگیره، یعنی چی آخه.. اصلا خنده دار نیست باور کنید! نوشته روز مرد که در ایران به آن روز جوراب میگویند... یا کلیپ گذاشته ساختن دسته گل با جوراب برای روز مرد! میری بیرون همه داد میزنن، جوراب فلان برای روز مرد، نانو، ضد گلوله چه میدونم ضد بو!  نکنید.. زشته باور کنید.. حالا هیشکی هم کادو روز مرد جوراب نمیده ها (حداقل بین دوستان و اقوام من کسی جوراب هدیه نمیره که اگه بده هم باز اشکال نداره!)، ولی همین جک ها و طنز هایی که براش میسازن هم خوب نیست.. درسته برای خرید هدیه برای آقایون انتخاب های زیاد و تنوع چندانی وجود نداره اما دلیل نمیشه اینجوری رفتار کنیم خب! شما میخوای جوراب بخری؟ بخر، چه اشکالی داره، اصلا یه شاخه گل بخر، یه کارت تبریک درست کن با سلیقه خودت، مطمئن باش خوشحال میشه، اما خوب نیست هر بار ازین طنز ها بسازیم بفرستیم اینور اونور، شاید چیزی نگن اما ممکنه یه کوچولو هم که شده، پدری، همسری دلخور شه. خودتونو بذارین جای اونا، برا خانما نمیشه جوراب خرید؟ خوبه قبل روز میلاد حضرت زهرا(س) روز مادر یا روز زن همه جار بزنن و از جوراب بگن؟ آدم حس بدی بهش دست نمیده؟! کافی نیست؟!






نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چند سال پیش، برای چندمین بار مقصد سفر نوروزیمون یزد بود، یادمه خسته از گردش  و روز قبل تحویل سال، رفتیم برای خرید سوغاتی و شیرینی، من همیشه دوست دارم تا چیز های جدید رو تجربه کنم، بنابراین وقتی اون روز برای چندمین بار چشمم به کلمه پالوده خورد، پیشنهاد دادم تا پالوده یزدی رو امتحان کنیم که البته با مخالفت  همسفران رو به رو شد ولی من پا فشاری کردم تا راضی  به این تجربه شدن. که خب شاید اگه نمیشدن بهتر بود! پالوده همه  جز من، نصفه موند و میتونید تصور کنید که بنده بر خلاف میلم زیر نگاه همسفران گرامی و با یه لبخند پرروانه ظرف پالوده م رو، که در واقع یه سری رشته خیلی نرم! با چند تیکه یخ و خاکشیر درون یه کاسه یک بار مصرف پر از آب گرم! بود رو خالی کردم. از واکنش هز هفت نفر همسفران گرامی حین رویت، تست و حتی خروج از مغازه هیچی نگم بهتره. همین رو بدونید که اون سال بعد یزد رفتیم شیراز و دیگه کسی زیر بار تجربه فالوده شیرازی که انقققدر معروفه نرفت! جز خودم البته. :دی خلاصه هنوزم خاطره ش یادشون نمیره!
این تصور باقی مووووند تاااا امروز.. گویا این بار از دلشون در اومد!
همینو بگم که اگه روزی گذرتون افتاد و رفتین یزد، پالوده نخورین، فالوده بخورین، گویا خییلی خوشمزه تره. خوشگل هم که هست. هیشکی هم چپ چپ نگاتون نمیکنه، همه هم دوسش دارن، مجبور هم نیستین یه ظرف بد مزه گرم رو که خوشگل هم نیست زورکی بخورین. :دی

+ عکس پالوده جان رو پیدا کنم همینجا براتون میذارم. عکس جناب فالوده رو هم که میبینین.
+ دوست دارم یه بار دیگه پالوده رو هم تجربه کنم، شاید اون روز اون مغازه اون پالوده، اونی که باید باشه نبود.. نباید زود قضاوت کرد! یادمه دوستی که خودش هم اهل یزد بود میگفت دوست داره اصلا این موجود رو! شایدم مردم اونجا دوستش دارن. چه میدونم. خلاصه که از من گفتن بود.
+اصلا من که میگم یزد میرین چیزی نخورین. :دی من شیرینی جات دوست ندارم. بنابرایم توصیه به دوستان مثل خودم اینه که بیخیال قطاب و لوزهای رنگی و باقلوا (اگه دوست دارین امتحان کنید برین تبریز! :دی) و نقل و حاجی بادوم و پشمک و و و و و  بشین. برا سوغاتی خوبن. برید بازار قدیمیش، پارچه های رنگیو ببینین، ترمه ببینین، بخرین، پارچه هاشو ببینین، (باغ دولت آباد برین، نمیدونم چرا اونجارو خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم! و البته فعلا فقط یک یا دو بار رفتم)  شمد ببینین، صنایع دستیش فوق العاده ن، برین تو کوچه پس کوچه های محله های قدیمیش قدم بزنین و لذت ببرین از بافت قدیمی خونه ها، آب انبار ببینین.
+از دی ماه که از جنوب برگشتیم، دلم میخواست از تجربیات سفرهام بنویسم، حداقل برا خودمون اینجا ثبت میشه. شاید این کار رو بکنم ازین به بعد. :) الان دیر وقته، بعدا میام  بازم مینویسم براتون. :)





نوع مطلب : غرغرهای من، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : سعیده
به بشقاب غذاى رو به روم خیره شدم و دلمو سپردم به صداى قشنگ و آرامش بخشت كه از پشت تلفن به گوشم میرسه، میخندی و من به این فكر میكنم كه چقدر دلم براى چشمات تنگ شده، برای تو، داداش و باباى همیشه دوست داشتنیم..
از سرمای هوا میگى و گله میكنى كه كمتر میشه رفت تفریح، امروز روز تعطیلیت بوده و غر میزنى كه حوصله ت سر رفته و نمیدونى چیكار كنى و من فكر میكنم به همه كاراى زیادى كه از صبح كردى.. رفتن دیدن مامانجونا، قدم زدن با خاله، خرید با داداشى، گردش با بابا، آشپزى و مرتب كردن خونه و خیلی چیزاى دیگه كه من نتونستم از صحبت هات بفهمم.
مى پرسى تو حوصله ت سر نمیره؟ چیكار میكنى كه حوصله ت سر نمیره؟ میخندم بعد انگار كه خودت جواب خودتو داده باشی میگی نه، تو تنها با خودت خسته نمیشى، میگى از بچگى همینجورى بودى، اگه ساعت ها هم تنها میموندى خودتو سرگرم میكردى و بهت خوش میگذشت. میخندم.. میگم من همیشه تنها بودم و خودم با خودم.. با خنده میگى باور كن، هربار كار داشتم و میخواستم برم بیرون نمیومدى و اصرار میكردى بمونى خونه و وقتى برمیگشتم بازم سرگرم بودى.. بغضم میكنم، نمیخوام بفهمى كه غمگینم، میخندم.. میگی آخه اون موقع ها لپتاپو موبایلی هم نبود بشه یازی کرد باهاش. یهو انگار حجم عظیمى از خاطرات بریزن تو ذهنم.. یادم میاد عصرا كه شما و بابا خواب بودین كنارتون مینشستم و با خودم بازی میكردم، توپك كوچولوهامو یادم میاد كه بهشون شیطونك میگفتیم، تیله هام، برچسبام، عروسكام.. پاتال، پشمالو، امی، سلیا، انى، سامالى، نمكى.. اخ كه چقدر باهاشون حرف زدمو خوراكی خوروندم بهشون! اجاق گاز، یخچال فریزرم با اون نوشابه ها و میوه های كوچك پلاستیكیش.. یه قطره اشك میریزه رو گوشی تلفن، میم متوجه میشه و شكلك در میاره تا بخندم، میخندم و خداحافظى میكنیم.. به این فكر میكنم كه بهتره بی انصاف نباشم، همبازى زیاد داشتم، سارا، بهاره، شراره، پرستو، سعیده، پریسا، سحر، احسان! ، شیرین، اسما و و و و و از همه مهمتر شما و بابا، اخ كه چقدر وسطى بازی كردنامون تو حیاط خونه برام لذت بخش بود.. یا فوتبال بازی كردن با بابا تو پذیرایی.. چقدر با هم خمیر بازی كردیم مامان، یا شبایی كه بابا ماموریت بود یادته با نخود بهم جدول ضرب یاد دادی؟  بهتون گفتم چقدر عاشقتونم؟ مامانجون و خاله ها و عمو ها هم بودن.. اینها همه بود اما بیشتر اوقات من بودمو من. نه دختر خاله و پسر خاله اى بوده، نه دختر دایی و پسر دایى نه دختر عمه و پسر عمه اى و نه حتى پسر عمو و دختر عمویى كه بشه باهاش بچگى كرد، برادر و خواهرى هم نداشتم.. من خیلی سال تو بچگیم تنها بودم، بعد اومدن داداشى باز هم تنها بودم، خیلى كوچیك بود براى منى كه میخواستم همه این سالها رو با بودنش پر كنم. ٢٦ سال گذشته، خب پس آره من خوب بلدم نذارم حوصله م سر بره، خوب بلدم سر خودمو گرم كنم.. خوب بلدم وقتاى تنهاییم رو بگذرونم، خوب بلدم وقتى كارم تموم شده، پروژه کاریم رو تحویل دادم، و برای بعدی وقت وقت زیادی دارم، خونه مرتبه، غذا آماده ست، هوا براى قدم زدن خوب نیست، كتابى در دسترس نیست، شیرین و كیكی نمیخوام بپزم، حوصله پیانو رو هم ندارم، بشینم و پازلى كه براى مائده خریدم و هنوز بهش ندادم رو بریزم بهم و شروع كنم به درست كردنش و با جاگذاشتن هر قطعه ش تنهاییامو پر كنمو فکر کنم و فکر کنم و فکر..

+ امروز روز خوبی بود، مثل همه روز های قشنگ دیگه. :) شبتون آروم..
+داداشی؟ تو الان پسر عمو و پسر عمه و پسر خاله داری اما.. ببینم الان تو هم همینقدر ....؟  همیشه یادت باشه که آبجی بزرگه اندازه تمام دنیا دوستت داره، بی نهایت :)
+ خدایا شکرت :)




نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مهر 1395 :: نویسنده : سعیده
اللهم ارزقنی شفاعت الحسین (ع) یوم الورود و ثبت لی قدم صدق.. عندک مع الحسین، و اصحاب الحسین.. الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام.. العفو.. العفو.. العفو........

+ یه بار دیگه محرم رسید و یه بار دیگه مجلس عزای حسین(ع) ، صاحب عزا نداره.. کجایی آقا جان؟
+ التماس دعا..




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 شهریور 1395 :: نویسنده : سعیده
از وقتی خودمو تا حد قابل قبولی شناختم، همیشه وقتی تو ذهنم، برا خودم، توی فکر هام، پای کار میومد وسط، وقتی به ایده آل هام تو زمینه کاری فکر میکردم، یکیشون این بود که کاری پیدا کنم که بتونم بشم مدیر یه پروژه بزرگ که از قضا پروژه خیلی جالب و مفیدی باشه، بشم مدیر بخش آی تی.. همیشه یکی از بهترین کار ها برای شخص خودم بوده تو ذهنم که میتونم به نحو احسن از عهده ش بر بیام.
از صبح که از دانشگاه علوم پزشکی برگشتم، از وثتی شرایط کاری رئ کامل برام گفت وقتی مصاحبه تموم شد، از همون وقتی که گفت ما شما رو انتخاب کردیم و به نظر میرسه از عهده ش بربیاین،  اصلا از همون وقتی که گفت میتونین از شنبه کارتونو شروع کنین، از وقتی گفت نرم افزار های مورد نظر سفارش داده شده و تقریبا آماده ست، از وقتی دستگاهاشونو نشونم داد و گفت تمام نیرو هارو هم گرفتیم، پزشکا، متصدی ها، مسئول های آزمایشگاه ها، مهندسای کامپیوتر، صنایع، مکانیک، همه جز مسئول ارشدشون که شما باشی!!، از همون وقتی که گفت نگران هیچی نباشین، از همون موقع که فرصت خواستم چند ساعتی برای فکر و گفت منتظرتونم، از همون موقع که پامو از دفتر کاری که قرار بود برای من باشه گذاشتم بیرون..
آشوبــــــم..
امروز رو ثبت میکنم. تا از الان تا همیشه یادم بمونه که به یکی دیگه از هزارها شاید، آرزو ها و ایده آل های تو ذهنم رسیدم. امروز رو ثبت میکنم تا بگم، اولویت های آدما عوض میشن و شاید تا وقتی پای انتخاب وسط نیومده متوجه نباشی. ثبت میکنم تا بگم گاهی آدم باید تصمیمات سختی بگیره که بتونه از بهینه های محلی دور بشه و گیر نکنه اون تو تا بتونه نقطه بهینه کل یا نه، نقطه های بهینه کل رو پیدا کنه. ثبت میکنم تا بگم، زندگی برام قشنگتر از این حرف هاست..
نزدیکه اذان صبحه..  با تنها کسی که مشورت کردم و ته حرف هامون گفت تصمیم آخر باخودته، همسرمه، هوا داره روشن میشه و من بالاخره تصمیم نهاییم رو گرفتم. با وجود همه علاقه م به این کار، محیطش، کادرش و پروژه ش قراره چند ساعت دیگه،  با آقای دکتر میم تماس بگیرم و بگم نمیتونم باهاشون کار کنم. به همین سادگی.. سادگی....
یه بغض کوچولو ته گلومه و لبام خندون، ناراحتم و خوشحال. همین :)


+ خدایا شکرت.
+ ایده آل بعدیم برای کار، (جز پروژه های کاری دوست داشتنی خودم) فعلا معلمی و بعد استادیه! :دی



بعدا نوشت: دو روز میری میای میبینی همه چی ریخته به هم! نکنین خب! :/




نوع مطلب : دو نفره ها..، غرغرهای من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :