تبلیغات
کهکشان - مطالب فیلسوفانه
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!




نوع مطلب : فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
ایستاده بودم اون بالا و چشم تو چشم تك تك استاد ها، دانشجوها، دوستام، خونواده م و تو كه دلگرم كننده ترین نگاه رو بینشون برام داشتى، داشتم راجع به اثر پروانه اى و بعد chaos صحبت میكردم توضیح دادم  كه بال زدن یه پروانه تو مثلا آمریكا میتونه باعث به طوفان تو چین بشه و توضیح دادم تا برسم به قسمت اصلى كه یه باد ملایمى نمیدونم از كجا شروع كرد به وزیدن و آروم آروم كاسه كوزه مونو ریخت به هم، پرده با صدای بلند تكون خورد و سرو صدا ایجاد كرد. خنده م گرفته بود، با دست نگهش داشتم و ادامه دادم كه صداى برخوردش با دیوار بلندتر شد، استاد مشاورم با خنده گفت بله خانم مهندس، اینم یه نمونه از chaos ..
نشستیم رو به روى هم، دارم با توپى هاى روى بستنیم بازى میكنم و تو مثل همیشه تا ته بستنیتو خوردى و دارى راجع به رنگ متغیر چشم هام حرف میزنى.. زل میزنم به چشم هات و میگم، اصلا خدا از كجاى دنیا ما دوتارو كنار هم قرار داد؟ و همزمان فكر میكنیم به اولین برخورد.. فكر میكنم به اینكه اگه اون روز، اون لحظه.. اونجا نبودم، نبودى.. یا شاید اگه یه ثانیه دیرتر یا زودتر .. شاید الان كنار هم نبودیم، فكر میكنیم به chaos..
دارم یه برنامه مینویسم، یه پروژه رمزنگارى، یه قسمتش درست در نمیاد و حسابى ذهنمو مشغول كرده، میاى میشینى كنارم و یه لیوان شربت میدى دستم، میگى اگه دانشگاه تهران قبول نمیشدم، انتخاب بعدیم آى تى بود و میتونستم الان كمكت كنم. میگم آره ولى شاید اون موقع هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدیم و الان اینجا نبودیم، میگى اره، شاید.. اثر پروانه اى.. chaos..
نشستیم روى سنگ كنار رودخونه اى كه قرار از كوه كناریش بریم بالا و دارم برات با نون سنگك خوشمزه اى كه گرفتى لقمه میگیرم، پیر مرده رو كه كمى اونورتر داره پاهاشو تو آب رود خونه میشوره نشونم میدى و میگى یه لقمه میگیرى بدم بهش؟ لقمه میگیریم تا ببری براش وسرگرم میشم با گردالی هایی که توی آب در اثر سنگ های خیییلی ریز درست میشه باز منو یاد اثر پروانه ای میندازن..
حالا نشستیم كنار هم و داریم آلبوم جدید خواننده مورد علاقه مونو گوش میدیم، دارم به اتفاقات عجیب زندگیمون تو دو سه ماه گذشته فكر میكنم، میدونم تو هم تو ذهنت، نه فقط حالا، كه از همون اولین روز شروع این اتفاق ها دنبال راه حلى. اینو از حرف هاى یهوییت كه از فكر هاى یهوییت سرچشمه میگیرن میشه فهمید. میگم حس میكنم اینا موقتیه و یه تغییر مثبت بزرگ خواهیم داشت. میگى آره اما اگه.. اگه.. كاش.. میگم بریز دور این اگه هارو هرچند دیوانه كننده ست فكر كردن بهشون كه اگه میشدن..، میگى من مقصرم .. میگم دنبال مقصر نیستیم.. میگى واقعا حسرت بعضى چیزا تا آخر عمر تو دل آدم میمونه.. میگم میمونه اما ما میرسیم بهش، تو میتونى.. شك ندارم..
میگى اگه فقط یك میلى درجه اونورتر میشد الان همه چى..
یه هوووف بلند میكشیم و همزمان میگیم chaos..
میخوام بگم، این آشوب، این اثر پروانه اى، این تقدیر ، جدا ازینكه چقدر خودمون توش دخیل بودیم، خوب و بد نداره، كار خودشو میكنه، نباید وقتى به نفع ما كاركرده دوسش داشته باشیم و وقتى به ضررمون بوده نقدش كنیم، خوشحالم كه از بین همه آدم هاى دنیا، دستام تو دست هاى مردیه كه، شكست ناپذیره و تلاشش واقعا ستودنیه، و مطمئنم كه بالاخره خدا پاداش همه تلاش هاشو یه جا میده. اگه الان حس میكنى كه وقتت تو این سال ها تلف شده، اشتباه میكنى عزیز دلم.. این سال ها، مسیر به سمت موفقیتمونو داشتیم طى میكردیم، تو همه این سال ها داشتیم تجربه كسب میكردیم تا برسیم به موفقیت، اگه نرسیدیم هنوز، اگه نزدیكش شدیمو یهو لیز خوردیم افتادیم پایینتر از جایى كه شروع كرده بودیم، برا اینه كه خدا خواسته تو بهینه هاى محلى گیر نیوفتیم، بهترشو گذاشته كنار برامون آقاى من، مطمئن باش :)
خسته نشو، با انگیزه باش مثل همیشه، تلاش كن، فكر كن، ایده بده، ادامه بده، نمیدونم چطور ولى باور كن فاصله اى با موفقیت نداریم، شك ندارم، شك نكن مهربونم..
 همراهتم، تا همیشه، هرچند شاید گاهی، فقط گااااهی موافقت نباشم، اما همیشه همراهتم :)
و البته که خدا اون ازون بالا مراقبمونه و خب، دیگه چی میخوایم؟ :)

+عکس بالکنمون برا اواخر تابستونه و صرفا جهت انرژی مثبت :) البته الان هم همینجوریه فقط گلدونا رفتن تو کیسه پلاستیکی.
+خدایا شکرت
+این روزها هم خاطره میشن، مثل همه روز های سختی که الان فقط خاطرات شیرینی هستن برامون.
+یکی از همین روزها میام و یمنویسم که دیدی رسیدیم؟ خدایا شکرت :)






نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
چرا ما یاد نمیگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم؟ چرا سعی داریم بقیه رو بریزیم تو قالب های مزخرف ذهنی که خودمون برا خودمون ساختیم و شعور تصور قالبی جز اون تو کل جهانی با هفت میلیارد نفر جمعیت نداریم؟ چرا درک نمیکنیم که اولویت های زندگی آدما با هم فرق داره. چرا نمیفهمیم که شاید مورد اول لیست هدف های ما تو زندگی، اصلا تو لیست هدف های فرد دیگه ای نباشه! خدای من.. چرا انقد محدوده فکر و ذهنمون که فکر میکنیم اگه کسی مسیر زندگی ایده آلی که تو تصورات ما هست رو طی نکنه حتما یه جای کارش میلنگه! چرا به فکر لنگیدن خودمون نیستیم آخه..
اصلا همه این ها به کنار. چرا به خودمون اجازه میدیم همه این کمبود ها و درک نکردن هامون رو جسورانه و بی فکر، جار بزنیم؟!



+ پرسیده بودن: اون دختر کوچولوی دوست داشتنی چند پست قبل تر، مشخصه که دختر من نیست، اما خیلی زیاد دوستش دارم. و البته چون سفر بودم دو هفته ست که ندیدمش و دلم براش لک زده. :)
+ عصبی نیستم، عصبانی هم.. خنده م میگیره بیشتر. در هر حال من با توکل به خدا مسیری که فکر میکنم درسته رو پیش میگیرم و اون رو فقط برای خودم توصیه میکنم! شما هم همین کارو بکنید!!!!
عکس هم صرفا جهت تمدد اعصاب! عصبی هم نیستم :دی





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، عکس!، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
انگار چند روزى هست كه بعد اذان شبكه تماشا داره پوارو میده، آخ كه من چقدر این شخصیت رو دوست دارم، همه كتابهاى آگاتا كریستى رو كه پوارو درش بوده یا نبوده! خوندم، عاشق آرامشش، فكرش، ترفند هاش، پرستیژش و ژست هاى گاه خنده دارشم.
دیروز همسرى گفت بیا پوارو گذاشته تلویزیون، تا نشستم پاش تموم شد، فقط چند دقیقه آخرشو دیدم، كه قاتل رو شناسایى كرد و لو داد. داشتم فك میكردم چقدر یه فرد، یه شخصیت میتونه اعتماد به نفس داشته باشه و  یقین داشته باشه كه ترفندش جواب میده و متهم مشخص میشه. فكر كردم به شیوه هاى حل معماهایى كه ازش به یاد داشتم، همه رو با اعتماد به نفس پیش رفته بود و موفق هم شده بود، منشا اییین همه اعتماد به نفس چیه؟ اوهوم، پوارو داستان ما، به نویسنده ش ایمان داره، میدونه ته داستانو جورى نوشته كه پوارو متهم رو پیدا كنه! همه چیزو سپرده دست نویسنده! برا همین انقدر آرومه، انقدر موفقه، انقدر اعتماد به نفس داره، انقدر خوبه!
اون كه یه داستانه، یه فیلم نامه، اما..
مگه غیر از اینه كه ما هم شخصیت هاى زندگى خودمون هستیم كه خدا نویسنده شه، خدایى كه بهترین هارو برا بنده هاش میخواد، خدایى كه تغییر میده سرنوشتمونو با كاراى ما با دعاها با.. چرا آروم نباشیم؟ به خدا بسپاریم همه چیو و با اعتماد به خودمون، پیش بریم، مطمئنا هم موفق خواهیم شد و هم خوشبخت تر..
یا حق :)




نوع مطلب : فیلسوفانه، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده

همه حیوونات رو دوست دارم، پرنده هارو بیشتر، دیدن پروازشون تو آسمون آبى، آبتنى كردنشون تو دریاچه ها، راه رفتنشون رو زمین دور از هر میله و سقف و قفسى آدم رو به وجد میاره، اما..
به قصد بازدید از كاخ گلستان از خونه خارج شدیم اما دیر شده بود و یكى از مقصد هامون شد پارك شهر و سر از باغ پرندگانش در آوردیم..
باغ؟.. سقف و قفس و میله و حصار.. هر بار بعد از دیدن باغ وحش و باغ پرندگان و .. ذهنم درگیر میشه، جرم این بندگان خدا چیه كه از دل طبیعت كشیدنشون بیرون و آوردنشون كیلومتر ها اینور تر انداختنشون تو یه فضایى كه .. بعد ما میریم خوشحال و خندان از دیدن بال و پراشون ذوق میكنیم..
چه باید كرد؟ اصلا كارى میشه كرد؟ انسان؟










نوع مطلب : غرغرهای من، دو نفره ها..، خاطره، دلنوشته ها، فیلسوفانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : سعیده
به بشقاب غذاى رو به روم خیره شدم و دلمو سپردم به صداى قشنگ و آرامش بخشت كه از پشت تلفن به گوشم میرسه، میخندی و من به این فكر میكنم كه چقدر دلم براى چشمات تنگ شده، برای تو، داداش و باباى همیشه دوست داشتنیم..
از سرمای هوا میگى و گله میكنى كه كمتر میشه رفت تفریح، امروز روز تعطیلیت بوده و غر میزنى كه حوصله ت سر رفته و نمیدونى چیكار كنى و من فكر میكنم به همه كاراى زیادى كه از صبح كردى.. رفتن دیدن مامانجونا، قدم زدن با خاله، خرید با داداشى، گردش با بابا، آشپزى و مرتب كردن خونه و خیلی چیزاى دیگه كه من نتونستم از صحبت هات بفهمم.
مى پرسى تو حوصله ت سر نمیره؟ چیكار میكنى كه حوصله ت سر نمیره؟ میخندم بعد انگار كه خودت جواب خودتو داده باشی میگی نه، تو تنها با خودت خسته نمیشى، میگى از بچگى همینجورى بودى، اگه ساعت ها هم تنها میموندى خودتو سرگرم میكردى و بهت خوش میگذشت. میخندم.. میگم من همیشه تنها بودم و خودم با خودم.. با خنده میگى باور كن، هربار كار داشتم و میخواستم برم بیرون نمیومدى و اصرار میكردى بمونى خونه و وقتى برمیگشتم بازم سرگرم بودى.. بغضم میكنم، نمیخوام بفهمى كه غمگینم، میخندم.. میگی آخه اون موقع ها لپتاپو موبایلی هم نبود بشه یازی کرد باهاش. یهو انگار حجم عظیمى از خاطرات بریزن تو ذهنم.. یادم میاد عصرا كه شما و بابا خواب بودین كنارتون مینشستم و با خودم بازی میكردم، توپك كوچولوهامو یادم میاد كه بهشون شیطونك میگفتیم، تیله هام، برچسبام، عروسكام.. پاتال، پشمالو، امی، سلیا، انى، سامالى، نمكى.. اخ كه چقدر باهاشون حرف زدمو خوراكی خوروندم بهشون! اجاق گاز، یخچال فریزرم با اون نوشابه ها و میوه های كوچك پلاستیكیش.. یه قطره اشك میریزه رو گوشی تلفن، میم متوجه میشه و شكلك در میاره تا بخندم، میخندم و خداحافظى میكنیم.. به این فكر میكنم كه بهتره بی انصاف نباشم، همبازى زیاد داشتم، سارا، بهاره، شراره، پرستو، سعیده، پریسا، سحر، احسان! ، شیرین، اسما و و و و و از همه مهمتر شما و بابا، اخ كه چقدر وسطى بازی كردنامون تو حیاط خونه برام لذت بخش بود.. یا فوتبال بازی كردن با بابا تو پذیرایی.. چقدر با هم خمیر بازی كردیم مامان، یا شبایی كه بابا ماموریت بود یادته با نخود بهم جدول ضرب یاد دادی؟  بهتون گفتم چقدر عاشقتونم؟ مامانجون و خاله ها و عمو ها هم بودن.. اینها همه بود اما بیشتر اوقات من بودمو من. نه دختر خاله و پسر خاله اى بوده، نه دختر دایی و پسر دایى نه دختر عمه و پسر عمه اى و نه حتى پسر عمو و دختر عمویى كه بشه باهاش بچگى كرد، برادر و خواهرى هم نداشتم.. من خیلی سال تو بچگیم تنها بودم، بعد اومدن داداشى باز هم تنها بودم، خیلى كوچیك بود براى منى كه میخواستم همه این سالها رو با بودنش پر كنم. ٢٦ سال گذشته، خب پس آره من خوب بلدم نذارم حوصله م سر بره، خوب بلدم سر خودمو گرم كنم.. خوب بلدم وقتاى تنهاییم رو بگذرونم، خوب بلدم وقتى كارم تموم شده، پروژه کاریم رو تحویل دادم، و برای بعدی وقت وقت زیادی دارم، خونه مرتبه، غذا آماده ست، هوا براى قدم زدن خوب نیست، كتابى در دسترس نیست، شیرین و كیكی نمیخوام بپزم، حوصله پیانو رو هم ندارم، بشینم و پازلى كه براى مائده خریدم و هنوز بهش ندادم رو بریزم بهم و شروع كنم به درست كردنش و با جاگذاشتن هر قطعه ش تنهاییامو پر كنمو فکر کنم و فکر کنم و فکر..

+ امروز روز خوبی بود، مثل همه روز های قشنگ دیگه. :) شبتون آروم..
+داداشی؟ تو الان پسر عمو و پسر عمه و پسر خاله داری اما.. ببینم الان تو هم همینقدر ....؟  همیشه یادت باشه که آبجی بزرگه اندازه تمام دنیا دوستت داره، بی نهایت :)
+ خدایا شکرت :)




نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 مرداد 1395 :: نویسنده : سعیده
دکتر شریعتی یه جایی تو کتاب کویرش نوشته "هر که متعالی تر است، از وحشت ابتذال هراسناک تر است و از بودن خویش ناخشنود تر ...
و این است فرق میان انسان و حیوان..."
قبل تر ها وقتی مشغول کاری بودم، دکمه کنده شده ی مانتوم رو میدوختم، لیوان رو پر آب میکردم، غذای روی گاز رو هم میزدم، کتاب میخوندم، سرم تو لپتاپ بود یا هر کار دیگه ای و تلویزیون روشن بود و میشنیدم خبر هایی از قبیل کشته شدن دسته جمعی یه عده رو.. سوزن میرفت توی دستم، لیوان سر ریز میشد، دستم میسوخت، کتاب از دستم می افتاد، دستم روی یه دکمه ول میشد..
حالا اما..
دارم لیوانی که توش آب خوردم رو آب میکشم، تلویزیون روشنه، میشنوم "در درگیری های اخیر در سوریه 150 غیر نظامی کشته و صد ها نفر زخمی...." با خونسردی موهامو هدایت میکنم پشت گوشم تا خیس نشه و از میم میپرسم 180 تا؟  میگه 150.. لیوان رو میذارم تو آبچکان و ته دلم خوشحالم از اینکه 150 تاست و نه 180 تا!! 150 تا خونواده.. 150 تا آرزو.. 150 تا هدف.. 150 تا عشق شاید.. رفتن زیر خاک و ..
من چی؟ خدارو شکر میکنم که به جای 180 نفر، 150 نفر مردن و شکر تر که من و خونواده م جزو اونا نیستیم؟ کی انقدر برامون عادی شده کشت و کشتار؟ ما کی انقدر پست شدیم؟


+دنیا رو ابتذال فرا گرفته دکتر! حیوان بدبخت کی میتونست انقدر....  دنیارو ابتذال گرفته بعد همه فک میکنیم متعالی هستیم، ادعای روشنفکریمون میشه و با لایک کردن عکس پسر بچه زیرآوار مونده سوری که چشماش، حتی از تو عکسش هم آدمو نابود میکنه، حس میکنیم وای که چقدر ما مدافع حقوق بشریم! وای که چقدر ما خوبیم، وای که ..!! اره دنیارو ابتذال فراگرفته.. خدایا.. رحم کن.. خدایا عجل لولیک الفرج..





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 خرداد 1395 :: نویسنده : سعیده
مدتی بود پشت سر هم تند تند کتاب میخوندم و خیلی هم لذت بخش بود کمی از اوقات بیکاریت رو تو عصر های دلنشین بهاری با ورق زدن کتاب ها بگذرونی. ولی بعد آخرین کتابی که خوندم (هفته پیش) دیگه سراغ کتاب جدیدی نرفتم. بعد تموم شدن اون کتاب کم حجم سر درد عجیبی گرفتم. ذهنم همه ش در گیر عقاید شخصیت اولش (میشه گفت تنها شخصیتش!) بود. شب با سر درد شدید از خواب میپریدم و همه ش فکر میکردم و سعی میکردم بفهمم جز اینایی که نوشته چی تو ذهنش میگذشته! تو ذهن مردی که 35 سال کارش خمیر کردن کاغذ باطله و کتاب هایی بوده که از سوی اداره سانسور براش میفرستادن! و هر روز با ذوق میرفته سر کار چون که عاشق کتاب ها بوده و سعی میکرده کتاب هارو جدا کنه و همه رو خمیر نکنه! و البته زجر چون نمیتونسته همه رو سوا کنه! مردی که هر شب بالای سرش قفسه ای معلق بوده از دو تن کتاب که چون براش جالب بودن از خمیر شدن نجاتشون داده بوده و هر شب با استرس ریزش اونا روی سرش میخوابیده. مردی که..  جالبه نه؟ شایدم نیست. نمیدونم. واقعا نمیدونم! نمیدونم حتی ارزش فکر کردن داره که انقد ذهن منو درگیر کرده یا نه. خلاصه خواستم بگم اگه مثل من آدم بی جنبه ای هستین، کتاب "تنهایی پر هیاهو" رو نخونید! اگه تحمل ندارید شخصیت به ظاهر غیر قابل تحملی که همیشه یکی دوتا موش تو جیباش لونه کردن و لباسای تمیزی نداره (این تصور منه!)  و همه چیز رو با کتاب مقایسه میکنه و البته شخصیتی که طرز تفکرشو دوست دارید! آخر داستان به خاطر دیدن دستگاه خمیر کن کاغذ پیشرفته ای که کل کار چندین سال ایشونو یک ساعته انجام میده و دیدن کارگرای مرفه اون دستگاه و بیر حمی مقابل کتاب ها و خیلی چیزای دیگه!! و به خاطر تعللی که بابت جدا کردن کتابای با ارزش و رسوندنشون به دست فرد درستش! تو کارش ایجاد میشده اخراج شه و تصمیم بگیره کتاب به دست دراز بکشه رو دستگاه پرس و زندگیشو مثل کتابا پایان ببخشه و...  نخونید این کتاب واقعا تاثیرگذار رو!  (توصیه میکنم مثل من نباشید و بخونیدش :) )


+ برای اطلاعات بیشتر میتونید به این لینک مراجعه کنید.
++ دوست دارم هرچه زودتر کتاب های دیگه ای از این نویسنده بخونم! اگه کتاب خوبی میشناسید معرفی کنید. ممنونم :)
+++ چی شد که یهو عرض 3 روز  ایییین همه بازدید کننده و نظر سرازیر شد تو وبلاگم؟؟ کسی لینکی چیزی جایی گذاشته؟




نوع مطلب : فیلسوفانه، دلنوشته ها، 
برچسب ها : تنهایی پر هیاهو، کتاب، Too Loud a Solitude، بهومیل هرابال، رمان فلسفی،
لینک های مرتبط :
جمعه 14 خرداد 1395 :: نویسنده : سعیده
تو خروجی جمکران نوشته بود به انتظار تو نباید نشست..
به انتظار تو باید ایستاد..

بعد ما کجاییم؟!






نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 خرداد 1395 :: نویسنده : سعیده
من شکست نمی خورم!
ایمان و دوست داشتن، رویین تنم کرده اند...

*با مخاطب های آشنا، دکتر علی شریعتی

+ پس پیش به سوی موفقیت های بیشتر و بیشتر :)
++ راستش وقتی بعد مدتی اومدم اینجا، تنها چیزی که انتظار نداشتم ببینم تبریک های تولد بود.. ممنونم از همه تون:)






نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، سرقت ادبی، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :