تبلیغات
کهکشان - مطالب عکس!
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 23 بهمن 1397 :: نویسنده : سعیده
یادمه سال ها پیش، وقتی بابا و مامان تصمیم گرفتن یه طبقه به خونه مون اضافه کنن، خوشحال بودم که اتاقم رو انتقال میدم طبقه بالا. کلی تو اون سن برا خودم خیالپردازی میکردم راجع به اتاقم، رنگش، نورش، وسیله هاش، جاش، هواش، چیدمانش، دکوراسیونش و پنجره هاش و حس و حالم تو اتاق جدیدم. یه اتاق پرنوووور آبی رنگ با کلی کتاب، که از پنجره به بالکن راه داره و پرده های نازک توری آبی رنگش با نسیم خیلی آروم و قشنگ حرکت میکنن. نقشه طبقه بالا رو عمو کوچیکه که مهندس عمرانه کشید، (من بهش میگم عمو کوچیکه ولی درواقع عموی یکی مونده به آخره. اما عمو آخری جثه ش بزرگتره، برا همین دوست دارم به عمو یکی مونده به آخری بگم عمو کوچیکه.) روزی که بابا نقشه رو آورد و پهنش کرد رو زمین و شروع کرد به توضیح دادن بهمون و جواب دادن به سوالای مامان، من همه ش داشتم دنبال پنجره های اتاق خواب های بالا میگشتم و خب زیاد سر در نمیاوردم. یادم بود که تو حرفه و فن اول راهنمایی  یه نمادی برا پنجره بهمون گفته بودن اما خبری از اون نماد رو هیچ کدوم از اتاق خوابای بالا نبود. اتاق طبقه پایینم رو هم که قرار بود از فضاش به عنوان راه پله استفاده کنن. بابا گفت نظرت چیه؟ گفتم پنجره هاش کو؟ شش تا پنجره بزرگ طبقه بالا رو نشونم داد، اما اینا که رو به پذیرایی بودن. گفتم پنجره اتاقم کو؟ گفت اتاقا پنجره ندارن که، اما یه  قسمت نورگیر میزنیم که نور پذیرایی بیوفته تو اتاقا هم. قیافه م رفت تو هم، اصلا تو کله م نمیگنجید، مگه میشه! اتاق من باید پنجره داشته باشه. بابا شروع کرد به توضیح دادن، که نقشه ش اینجوری درست در میاد و بهترین استفاده از فضا اینه. ولی اصلا هیچ جوره تو کتم نمیرفت که نمیرفت. همیشه عادت داشتم و دارم که رو خواسته های منطقیم پافشاری کنم. و خب همیشه هم بهشون بها داده شده و شکر خدا جواب گرفتم. آخر  سر بابا گفت برو یه کاغذ بیار ، خودت  این  اتاقا و دستشویی و حموم و یه آشپزخونه و یه پذیرایی رو تو همون فضایی که عمو کشیده جا بده ببینم چه میکنی. بدو اولین تیکه کاغذ سفیدی که دیدم رو برداشتم و هی اینور اونورش کردم. جور در نمیومد و به روی خودم هم نمیاوردم. انقد باهاش کلنجار رفتم و رفتم که آخر سر با یه تغییرات کوچولو! اتاقمو چسبوندم به دوتا از پنجره های سمت راست خونه که رو به بالکنه، آشپزخونه رو بردم جای یکی دیگه از اتاقا، و اتاقای دیگه رو هم یه شیفت دادیم. بابا تماس گرفت و عمو اومد خونه مون و وقتی موضوع رو فهمید کمی چپ چپ نگام کرد و بعد خندید و قرار شد نقشه جدید رو بکشه. خیلی خوشحال بودم. بماند که چقدر داداشی اذیتم کرد سر اینکه اون اتاق رو میخواست و چه مسابقه هایی که با هم ندادیمو و چه از جان گذشتگی که نکرد :)) که جاش تو یه پست مفصل دیگه ست :دی. خلاصه که بعد چند ماه، من صاحب پرنورترین قسمت خونه بودم. اتاق آبیم. همونجوری که تصور میکردم. خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
مدتیه دنبال خونه جدیدیم. یه خونه ی بزرگتر.. که شاید.. خونه فعلیمون کوچیکه و دیگه وقتشه بعد چند سال عوضش کنیم ان شاالله. از همون روزی که صحبتش شد و قرار شد جدی بیوفتیم دنبال خونه، تصورش کردم. یه خونه بزرگ پر نور، با اتاقای پر نور، با یه بالکن بزرگ قشنگ و سبز با یاکریمای دوست داشتنی، تو یه جای نسبتا خوب، طبقه ی بالای اول دوم! با انباری و پارکینگ و آسانسور :))  و البته قیمت مناسب! خودمو همسری رو توش تصور میکنم هی، و زندگیمونو. و مهمونامونو و .. و غرق لذت میشم. و میدونم که پیداش میکنیم.
صد ها مورد رو تا حالا دیدم،دیدیم، همسری که پسندیدن خونه رو گذاشته به عهده من، میدونه دنبال یه خوشگل همه چی تمومم :دی  اما راستش هیچ کدوم به دلم ننشسته. موردای خیلی خوب، خب قیمت خیلی بالایی هم دارن که فعلا گذاشتیمشون کنار. اما بازم دنبالش میگردیم. انقدر میگردیم که پیدامون کنه، خونه خوشگلمون. و میدونم که خدا باز هم حواسش به خواسته هامون هست.  و میدونم که پیداش میکنم به امید خدا.پس ازتون میخوام تا روزی که میام و اینجا براتون پست میذارم از خونه جدیدمون، دعامون کنید. که بتونیم پیدا کنیم چیزی رو که میخوایم. و بهار پیش رو رو تو خونه قشنگ و پر محبت جدیدمون شروع کنیم :) ان شاالله.  ممنونم ازتون.

+ عکس زیادی نداشتم اینجا از اتاق آبیم، همین یه دونه هپلی رو فعلا داشته باشین. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، عکس!، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 آذر 1397 :: نویسنده : سعیده
شب یلدا، 1397..





نوع مطلب : خاطره، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
اینم ازون عکس هاییه که سه پست قبل عرض کردم خدمتتون :دی
وقتی آقای خونه پاییزی باشه، کیک خانم خونه هم پاییزی میشه و کلنی یه تولد پاییزی حسابی تو راهه :)
تولدت مبارک محسنم.. خیلی :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
چرا ما یاد نمیگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم؟ چرا سعی داریم بقیه رو بریزیم تو قالب های مزخرف ذهنی که خودمون برا خودمون ساختیم و شعور تصور قالبی جز اون تو کل جهانی با هفت میلیارد نفر جمعیت نداریم؟ چرا درک نمیکنیم که اولویت های زندگی آدما با هم فرق داره. چرا نمیفهمیم که شاید مورد اول لیست هدف های ما تو زندگی، اصلا تو لیست هدف های فرد دیگه ای نباشه! خدای من.. چرا انقد محدوده فکر و ذهنمون که فکر میکنیم اگه کسی مسیر زندگی ایده آلی که تو تصورات ما هست رو طی نکنه حتما یه جای کارش میلنگه! چرا به فکر لنگیدن خودمون نیستیم آخه..
اصلا همه این ها به کنار. چرا به خودمون اجازه میدیم همه این کمبود ها و درک نکردن هامون رو جسورانه و بی فکر، جار بزنیم؟!



+ پرسیده بودن: اون دختر کوچولوی دوست داشتنی چند پست قبل تر، مشخصه که دختر من نیست، اما خیلی زیاد دوستش دارم. و البته چون سفر بودم دو هفته ست که ندیدمش و دلم براش لک زده. :)
+ عصبی نیستم، عصبانی هم.. خنده م میگیره بیشتر. در هر حال من با توکل به خدا مسیری که فکر میکنم درسته رو پیش میگیرم و اون رو فقط برای خودم توصیه میکنم! شما هم همین کارو بکنید!!!!
عکس هم صرفا جهت تمدد اعصاب! عصبی هم نیستم :دی





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، عکس!، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
‎محرم حال و هوایت چقدر با همیشه فرق ‎میكند ..
‎چقدر شبیه بقیه نیستی..
‎چقدر حواست از من و دنیا پرت میشود ‎و این تنها جایی ست كه حواس پرتی ات را دوست دارم..
‎پیراهنِ مشكیِ عزاداری ات را میپوشی، ‎ریش هایت کمی از همیشه بلند تر است ‎و موقع نوشیدنِ آب چشمانت اشك آلود است...
‎قفسه سینه ات از سینه زنی كبود میشود ‎و صدایت از هق هق هایِ وسطِ روضه میگیرد..
‎دلم میخواهد برایت بمیرم وقتی خسته از هیئت برمیگردی و از من میخواهی كنارت بنشینم ‎تا دوتایی زیارت عــاشورا بخوانیم..
‎این روز ها مثل همیشه از همه خواستنی تری ‎و من سیر نمیشوم از دیدنت..
‎ این روز ها بیشتر همیشه ضعف میكنم برایت ..
خدا اجرش بدهد شاعری را كه گفت:
‎تعریف من ازعشق همان بود كه گفتم
‎در بندِ كسی باش كه در بندِ "حسین" است...
+ التماس دعا..




نوع مطلب : خاطره، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
دلیل کوچولوی خوشحالی من، سه ماهه شد.. به همین سرعت..





نوع مطلب : خاطره، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
Autumn is a second spring when every leaf is a flower
          Albert Camus                                                                                                                            
     
پاییزتون پر از عشق :)                                                                       
التماس دعا :)                                                     


                                                                                                       




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
امروز من همینقدر رنگی رنگی بود :)
روز میلاد حضرت معصومه مبارک باشه، و البته! روز دختر :)
بفرمایید پاستیل :دی




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، خاطره، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1396 :: نویسنده : سعیده
در آستانه ماه شوال براتون از خدا ایمان، سلامتی، آرامش، عشق، خوشبختی، مهربونی و حال خوش درخواست میکنم.
عیدتون مبادک
بفرمایید کیک توت فرنگی :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :