تبلیغات
کهکشان - مطالب دانشجویی
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!




نوع مطلب : فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده


هروقت اسم این فیلم میاد، یاد خونه دانشجویی مون توی تبریز و همخونه ای های دوست داشتنیم می افتم که با وجود همممه تفاوت هامون، خیلی خوب کنار هم زندگی کردیم.. نمیدونم چرا یادشون می افتم.. شاید چون این سبک فیلم ها با هم زیاد دیدیم! و یا شاید هم برا اینکه بارها با هم رفتیم فست فود پدرخوب :دی خلاصه که قطعه چغر و بد بدنی بود :دی

دلم تنگتون شده، زییییاااد،خوشحالم که خدا این بار هر پهارتاییمون رو تو تهران دور هم جمعمون کرده و میتونیم همو ببینیم هر از گاهی، اصلا چطوره دوباره یه قراری بذاریم، هوم؟ :)

+ آغاز ربیع الاول مبارک باشه :)




نوع مطلب : پیانو، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
همین روزا بود نه؟ تو یه روز خنک تابستونی اواخر شهریور تبریز.. اومده بودی تبریز که.. اومدم ببینمت که برای آخرین بار دیده باشمت؟ مامان میدونست.. بهش گفته بودم، همیشه میگفتم، مادرمه خب.. کجاها رفتیم.. روز دوم رفتیم موزه؟ نمایشگاهم بود، نبود؟ الف رو دیدم. دوستم، راهنما بود اونجا.. نمیدونستم.. یادته گفت مبارکه؟ یادته تلخ خندیدم و گفتم نه.. یادته گفت: آخه تو هیچوقت.. دیدی نذاشتم ادامه بده؟.. رفتم.. رفتیم.. تمام مدتی که داشتیم نقاشی هارو میدیدیم.. تمام مدتی که ار کنار غرفه های صنایع دستی فروشی های خیریه میگذشتیم.. تمام مدتی که سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم (و البته که یه گوشه ای از سعیده ی وجودم از صمیم قلب خوشحال بود) ، تمام مدتی که سعی میکردم به چشمات نگاه نکنم تا چیزی نخونی از چشمام.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف نگاهتو نشنیده بگیرم.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف های جدیتو با منطقی که خودم هم نمیخواستمش جواب بدم.. داشتم به حرف الف فک میکردم. که اره.. من هیچوقت به هیشکی اجازه نداده بودم تااا این حد پیش بره که باهم بیایم موزه و حرف بزنیم! چرا به تو اجازه دادم؟ چرا به خودم اجازه دادم؟ چراشو میدونستم.. تمام مدتی که از تو اصرار بود و از من انکار میدونستم چرا الان اینجام. سرگرم خرید یه نقاشی بودم؟ کنارم نبودی.. داشتی تو دفتر یادگاریا چیزی مینوشتی، تا دیدمت خودکارو گذاشتی کنار دفتر و گفتی بریم.. نمیخواستی بخونم چی نوشتی. ندیدم؟ دیدم..  جمله آخرشو خوندم و کل وجودم لرزید.. رفتیم.. یادته بعدش چی شد؟ سیگیتاس و گردا یادته؟ توریست های دوست داشتنی که نصف روزمون با هم گذشت.. و گردا چقدر در گوش من با لهجه بامزه انگلیسیش هی میگفت به هم میاین. یادته شام خوردیم با هم؟ یادته بحث کردیم باهاشون راجع به حجاب؟ یادته چقدر خندیدیم.. میدونم یادته.. همین چند شب پیش داشتیم مرور میکردیم با هم. فقط میخوام بگم تمااااام این مدت، تمااام این لحظه ها، من به سطر آخر نوشته ت فکر میکردم. "کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.."

+اون موقع ها، وقتی به آسمون نگاه میکردیم، وقتی جدا از هم با خدامون درد دل میکردیم، وقتی به ماه خیره میشدیم تا شاید طرف مقابلمونم اون لحظه خیره به ماه باشه و امتداد خط نگاهمون همو قطع کنه.. کی میدونست همچین روزی، همچین جایی کنار هم، دست تو دست هم، همراه عطر روحبخش ومدهوش کننده این گل های رازقی که بوی لحظه لحظه روزهای زندگیمونو میده، خیره شیم به ماه و خدارو شکر کنیم. اول بابت با هم بودنمون و بعد.. بابت همممه نعمت هاش.. کی میدونست؟ جز خدایی که لحظه لحظه زندگیمون همراهمون بوده و خودمونو از همون اول رها کردیم تو دامنش.. :)
+میخوام بگم درسته خدا گاهی آدم هارو تو شرایطی که از نظر خودشون سخته قرار میده اما خب، تو این شرایط سخت هم خودش کنارمونه دیگه. پس با تمام وجور منتظر اتفاق های خوب باشیم که قطعا خدا برای همه بنده هاش میخواد، چی بهتر ازین؟ :)





نوع مطلب : دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
نشستم پشت پیانو، نگاهت میکنم، تو کنار لیوان چایی که برات ریختم خوابت برده، بلند میشم، چادر نمازمو میکشم روت، چشم هات قد یه ثانیه باز میشن و بسته میشن. لبخند میزنم. دراز میکشم روی تخت و از دور به صدای نفس های عمیقت گوش میدم. هوا گرفته ست، از صبح آفتاب نزده، برا همین خونه خیلی روشن نیست، منم که میدونی مثل آفتاب پرستم، مثل آفتاب گردون، هر جا نور باشه، من اونجام. پرده رو میزنم کنار و دراز میکشم. لپتاپو بر میدارم، تصمیم دارم تو کهکشانم از سال جدید بنویسم، از هدفهامون، از تصمیماتمون، از سردرگمیم شاید، ار برنامه هام، از مظلومیت 14 فروردین و  خیلی چیزهای دیگه، میام این صفحه رو باز میکنم. میدونین، من اینجارو خیلی دوست دارم، گاهی همینجوری تصادفی پست هاشو میخونم، با بعضیاش میخندم با بعضیاش اشک میریزم.. امروز اتفاقی ترین پستی که میخونم پست 151 ه! (نه واسه چیزی که بود.. نه واسه چیزی که هست..) و دو سه پست قبل ترش و البته وبلاگ یکی از نظر دهنده ها..
یهو.. پرت میشم به 27 مرداد 91! به ساعت 10.45 دقیقه.. قلبم تیر میکشه.. درست پرت میشم به حس لعنتی ٍ اون شب.. به  روزی که خوابگاه نبودم چون تابستون بود، به لحظه ای که نشسته بودم رو تخت و تکیه داده بودم به دیوار اتاقم، به تایپ شدن کلمه به کلمه های پست 151، به غمی که توی دلم بود.. به قطره اشکی که نفهمیدم چکید یا نچکید، به پنجره لعنتی یاهو مسنجر! به فکر های توی سرم..  به سعیده ای که تیکه های دلش از لای انگشت های مشته میزنه بیرون.. یادمه.. خوب یادمه اون شبو.. و از اون دست شب ها رو.. خوب یادمه خدایی رو که همیشه کنارم بوده و منو تو دامن خودش جا داده.. خوب یادمه پنجره اتاقمو و پرده کنار رفته ش رو، ماه نصفه نیمه اون شبو..
غم تو وجودمو.. خیره موندنم به صفحه وبلاگم رو.. صدای پیامک گوشیم رو.. اسم تو روی صفحه گوشیم رو .. تعجبم رو.. متن پیامکت رو.. اخم هام رو.. لبخندم رو..
تهش نوشته بودی "حساب مشته رو هم به وقتش میرسم .." جوابتو ندادم.. قرار هم نبود بدم.. باید از اس ام اس دادنت عصبی میشدم، اما دروغ چرا؟ حالم خوب شد.. نفس عمیق کشیدم.. چند دقیقه بیشتر نبود که پست گذاشته بودم. فهمیدم که اینجارو میخونی.. قرار نبود بخونی.. قرار نبود منو تو ما بشیم.. قرار نبود اصلا همدیگه رو ببینیم، قرار نبود حرف بزنیم، پیام بدیم، چت کنیم، قرار نبود به هم فکر کنیم.. قرار نبود تو بشی همه زندگیم :)
به خدا چی گفتی و چی گذشت که کمتر از دو سه ماه بعد، شدی محرمم و دست تو دست هم لبخند های عمیییق  میپاشیدیم به روی همدیگه و واسه آینده مون برنامه ریزی میکردیم؟ چی خواستی ازش؟ اصلا چجوری خواستی که دو سه ماه بعد، شدم همسرت.. چی خواستم ازش؟ که  کمکت کرد تا حساب مشت و صاحب مشتو با هم برسی؟ :)
خدایا؟ شکرت..
دست هام سرد شده، قلبم هنوز درد میکنه.. حسه هست.. صدای نفس هات آروم تر شده. از اتاق میرم بیرون، حالا کنارمی.. دست هامو جا میدم تو دست هات و چشم هامو میبندم و از ته دل خدارو به خاطر همه لحظه هامون که کنار هم سپری میشه شکر میکنم و ازش میخوام کمک کنه قدر همو بدونیم مثل همیشه.




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 تیر 1395 :: نویسنده : سعیده
زنگ در زده شد و از پشت آیفون 'ن' و همسرش رو دیدم كه كنار هم ایستاده بودن و حالا پشت در خونه ما بودن. حس قشنگ عجیبی داشتم. پرت شدم به چیزی حدود هفت سال پیش، وقتی توی یه شهر سرد به نام تبریز با عجله بین آموزش و امور دانشجویی و امور مالی و امور خوابگاه و خود خوابگاه در رفت و آمد بودم و هر جایی كه میرسیدم دختری و میدیدم كه قبل یا بعد من اونجا بود. اره اولین تصوری كه ازش دارم به دختر خانمی با مانتو توسی با خالای مشكیه كه تند و تند این ور و اونور میرفت. بعد کلی رفت و آمد، آخرین مرحله دیدن اتاقی بود كه بهم داده بودن، داشتم جای وسیله هامو تو ذهنم مشخص میكردم كه  در اتاق باز شد و اومد تو و...
 اینجوری شد كه من و 'ن' هم اتاق شدیم و بعد فهمیدیم كه همكلاس هم هستیم و دوستیمون شروع شد. چهارسال با هم خندیدیم، اشك ریختیم، شیطونی كردیم، گردش رفتیم، تفریح كردیم، آشپزی كردیم، خونه داری كردیم، دنبال خونه گشتیم،هر چند وقت یه بار اثاث كشی كردیم، سفر رفتیم، درد دل كردیم، كلاس رفتیم و البته! كم و بیش درس خوندیم! ارتباطمون تو دوران ارشد هم حفظ شد ازدواج كردیم  و حالا خدا بعد هفت سال اینجا، توی شهر شلوغ تهران مارو كنار هم قرار داده!  از تبریز تا تهران به اندازه هفت سال خاطره.. گی فکرشو میکرد؟ صدای گوینده آسانسور كه اومد محسن صدام زد، به خودم اومدم، حالا فاصله ای بین منو 'ن' نبود :)
امسال 'ن' و همسرش اولین مهمون های افطاری ما بودن. دوستت دارم دختر مانتو توسی :)




نوع مطلب : دو نفره ها..، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 آبان 1394 :: نویسنده : سعیده
حس خوب قدم زدن با دوستای خوب و بازیگوش و شیطون دوران مجردی که حالا همه خانم و متین و متاهل و همچنان شیطونو بازیگوش هستن(یم!) :)

سه شنبه، 5 آبان 94




نوع مطلب : دانشجویی، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 آبان 1394 :: نویسنده : سعیده
وقتی کلی بنویسی و نوشته ت تبدیل بشه به یکی از بهترین نوشته هات از نظر خودت، و صفحه وردت همچنان باز باشه و وقتی داری فایل ورد مقاله رو رو لبتاپت  با استادت چک میکنی یهو چشمت بخوره به فایله و برا اینکه خونده نشه یه وقت سریع ببندیش با این خیال که سیو کردیش قبلا، مجبوری به جای متن قشنگت! (عرض کردم  صرفا از نظر خودم!) فقط به عنوان بسنده کنی! البته این عنوان اون متن نبود. :|

+ تبریز، پاییز 94




نوع مطلب : غرغرهای من، دانشجویی، خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 شهریور 1394 :: نویسنده : سعیده
عشق همین خنده های ساده توست.
وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم فارغ شوم..




نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 خرداد 1394 :: نویسنده : سعیده
من فیلمای ترسناکو خیلی دوست دارم. ازین ترسناکا که شب خوابت نبره و همه ش صحنه های ترسناک بیان جلو چشمت. البته نه همه جور ترسناکی! ولی خب.. تو خوابگاه که بودیم گاهی دسته جمعی فیلم ترسناک میدیدم. بماند که بعدش تا چند روز هر کی منو میدید بدو بیراه بارم میکرد.  گاهی هم شیطنت میکردیمو با روشای خودمون که بیشتر به رهبری بنده! انجام میگرفت بیشتر میترسوندیم هم دیگه رو. البته نه تا حد خطرناکی! البته هیشکی نمیدونست که من هم میترسم ولی به روی خودم نمیارم و میخندم همه ش. خلاصه، همیشه دوست داشتم همسرم پایه باشه تا دوتایی با هم کارای خطرناک و هیجان انگیز انجام بدیم مثالشم نمیزنم چون ممکنه شب خوابتون نبره!
دسته دوم فیلم هایی که دوست دارم فیلم های معمایی هستن. اینایی که با رمز و حل معما و تلاش و اینا سر کار دارن. و وقتی این دوتا ترکیب بشن با هم خب دیگه عالیه!
فیلم ترسناک زیاد دیدیم با هم. انقد ترسناک که گاهی منِ پر ادعا تمام مدت چشمام بسته بود و همسری میخندید. گاهی هم دستشو میذاشت رو چشمام که نذاره ببینم و من از لای انگشتاش نگاه میکردمو بازم میبستم چشمامو! اما یکی از اولین فیلمایی که بعد عروسی و تو خونه خودمون و تو روزهای تعطیل تماشا کردیم cube بود.تبلیغاتی که ازش دیده بودم بهتر از خود فیلم بود. نه ترسناک بود. نه اونجوری که باید معمایی. فقط وسط فیلم هر از گاهی فردی تیکه تیکه میشد، دستی پایی چیزی کنده میشد و ... هر سه یا چهار نسخه ش رو دیدیم. داستان ازین قرار بود که یه عده تو یه سری اتاق مکعبی شکل گیر می افتادن. این مکعبا تو هر وجهشون یه در داشتن واز طریق این درها اتاقا به هم مربوط میشدن. اما با هر بار باز یا بسته شدن در، اتاق پشت در تغییر میکرد و دیگه همون اتاق قبلی نبود. در واقع سردرگمی محض! تو هر اتاق یه اتفاقی در کمین شخصیتا بود و اتاق های امن کمی پیدا میشدن. این آدما چیزی از قبل ورودشون به مجموع اتاق ها به خاطر نمی آوردن و هر کدوم تو یه اتاق بودن که طی اتفاقاتی به هم میرسیدن و .. خلاصه باید راه خروج پیدا میشد و این واقعا غیر ممکن به نظر میرسید. تو یکی از قسمتا این مکعبا 4 بعدی شده بودن و بعد زمان هم اضافه شده بود. زمان یک اتاق با اتاق دیگه متفاوت بود و اتفاقایی که در عبور از اتاقای مختلف برا شخصیتا میوفتاد و توجیه علمی هم داشت قضیه رو تا حدودی جالب کرده بود.

قرار نبود توضیح بدم و قرار بود فقط چند تا جمله ای که تو ذهنم بودو بنویسم که اون همم فقط برا کسایی که دیدن این فیلمو قابل درک باشه. ولی خب..
کلا عادت دارم خودمو تو موقعیت های مختلف جای آدمای مختلف قرار بدم تا ببینم چه حسی دارن، یا موقع فکر کردن یا بحث کردن با طرفم این کارو میکنم تا بتونم تا جایی که میشه درکش کنمو اینبار حین دیدن این مجموعه فیلما داشتم فک میکردم چقدر سخته این شرایط. خودمو تو موقعیت اونا تصور کردمو.. 
داشتم فکر میکردم اون موقع چقدر تحمل این شرایط برام سخت بود در حالی که الان هم بیشتر ما آدما همچین شرایطی داریم. تو هر برحه خودمونو تو یه اتاق فکری حبس میکنیم و ذهنو فکرمونو..
یعنی به عبارتی همه اینارو گفتم که بگم تحمل شرایطی که شخصیت های تو فیلم داشتن، برای هر کسی خیلی سخت و غیر قابل تحمل به شمار میاد و حتی فکر کردن بهش هم ممکنه ازار دهنده باشه، اما اگه یکم دقت کنیم میبینیم خیلی از ماها خواه نا خواه خودمونو تو اتاق یا اتاق های ذهنی که برا خودمون ساختیم اسیر کردیم و مدام ازین اتاق به اون اتاق میریم! میجنگیم، اذیت میشیم و ...
یکم که بیشتر فک کردم موضوع تعمیم پیدا کرد.. دیدن و حس کردن خیلی چیزا از دور شاید برامون ازار دهنده و عجیب باشه، ولی گاهی با زندگیمون، با فرصتی که نمیدونیم کی تموم میشه، کاری میکنیم که حتی از نظر خودمون هم غیر قابل بخشش و تحمله و اصلا عاقلانه نیست..
یکم فکر کنیم...

+ این پست خیلی وقت پیش  نوشته شده، امروز طی اتفاقاتی گفتم بهتره تیک انتشار بخوره..
++ تو این روزای نزدیک ماه قشنگ رمضون، از همه تون التماس دعا دارم دوستان..




نوع مطلب : دو نفره ها..، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1391 :: نویسنده : سعیده
دیدی بعضی چیزارو میخوای ببینیشون چون خیلی دورن دیده نمیشن؟ هی باید چشماتو ریز کنی ، دقت کنی  شاید چیزی ببینی. یا بعضیام انقدر دورترن که کلنی دیده نمیشن..
بعد میری نزدیک ، نزدیک ، نزدیکتر ، هرچی نزدیکتر میشی بهتر میبینیش.. قشنگتر شه شاید برات. بعد یه جایی دیگه قشنگ میبینیش. همه خوبیا و بدیاشو. همه قشنگیاو زشتیاشو. تا اینجا خوبه.
بعد دوباره که فاصله هه کمتر و کمتر میشه ، انگاری از خیلی نزدیک بهش نگاه کنی ، خییلیییی نزدیک. دیدی مثلا به نوشته های یه کتاب از خیلی نزدیک نگاه کنی تار میشن؟ همین.. همین مرحله.. خراب میکنه کارو.
همیشه فاصله تونو با آدما انقدر کم نکنین که تار شن براتون.. ابن دردناکه ، خیلی دردناک..
دردناکتر میشه وقتی تو سرجات ایستادی ولی فاصله هه کمتر میشه هی.. کمترش میکنه..


بعدا نوشت: استاده میگفت ، حق نداریم بعد اینکه فهمیدیم این رباتا ، ماشینا یا سیستمای هوشمند چطور هوشمندن ، یعنی چه اتفاقی داخل پردازنده شون میوفته که رفتارشون میشه مطابق خواسته ی ما ، بگیم ئه! این که چیزی نیست! کجاش هوشمندیه؟ راست میگفت! پس اگه رفتار آدما از دور انقدر برامون قابل تحمل هست که اجازه میدیم فاصله هه کم شه ، حق نداریم بعدش که فهمیدیم چی تو دل و ذهنشه که شده این آدمی که هست ، بخوایم که نباشه ، که کمتر باشه ، که ..

* میترسم از نزدیکی زیادت به قلبم خنجر جان..
+ این پسته چرکنویس بود اما عزیزی گفت بهتره اینارو بذاریم بقیه هم بخونن..




نوع مطلب : دانشجویی، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :