تبلیغات
کهکشان - مطالب دلنوشته ها
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
شنبه 2 شهریور 1398 :: نویسنده : سعیده
رو پروژه م کار میکردم اما فکرم  درگیر موضوعی بود. عصبی؟ خسته؟ کلافه شاید.. پیام داد. درد دل بود. اعصابش خرد بود، کارمو نصفه ول کردم و جوابش رو دادم. کمی حرف زدیم. دلداریش دادم، همدردی کردم باهاش، نصیحتش کردم، دعواش کردم که بیشتر حواسش به خودش باشه و ..
بهتر شد حالش.
حداقل من اینجوری حس کردم.
بعدش دوباره کمی حرف زدیم. دلم خواست باهاش درد دل کنم. نوشتم. همه رو تایپ کردم. درست قبل اینکه دستم بره رو ارسال، روی متن ضربه زدم و همه رو کات کردم. و موند.. هی اومدم پیستش کنم ولی، دستم نرفت. یکم دیگه حرف زد و بعدش دیگه وقت خداحافظی بود. گفت سرتو درد آوردم. ازم تشکر کرد بابت حرفهام و خواست بره بخوابه. خواستم بگم نرو. بگم بمون منم حرف دارم. بگم وایسا کمی هم درد دل منو بشنویم شاید که سبک شم..
براش تایپ کردم، آره.. منم برم بخوابم..
من همینم.. همین سعیده ای که آدم درد دل نیست..
رفتم صفحه درد دلام باخودم رو باز کردم یه نگاه به قبلیا انداختم و .. 
یادم باشه وصیت کنم قبل مردنم یکی اینارو نخونده پاک کنه! وگرنه هیشکی نمیاد تشییع جنازه با این وضع :دی
بستمش..
ساعتو نگاه کردم. 1:24.. چه قشنگه..
رفتم پیش همسر جان و به چشم های معصومش که تو خواب هم قشنگه نگاه کردم و براش حرف زدم..حرف زدم.. حرف زدم..
سبک شدم؟
چقدر خوبه که خدارو داریم نه؟ :)





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 تیر 1398 :: نویسنده : سعیده
و خدایی که بین شلوغی این روزهام، دلم به بودنش گرمه..
همین.




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 تیر 1398 :: نویسنده : سعیده
من مسئول تصوراتی نیستم که شما ازم دارین. مسئول تصویری نیستم که تو ذهنتون ازم ساختین. من خودمم، بی هیچ ادعایی تو هیچ زمینه ای جز برای خودم، با همه تلاش و اراده م برای بهتر شدنم. بهتر شدنی که لزوما با بهتری که تو ذهن شما هست یکی نیست! با تشکر!




+ بچه ها؟ بیاین با هم دعا کنیم این مستاجری که تو خونه جدیده ماست، زودتر خونه پیدا کنه و بره. اصلا دعا کنیم یه پول گنده گیرش بیاد و خونه بخره و بره. قراردادشون تموم شده ولی هنوز خونه گیر نیاورده.. البته کمی داره لج میکنه اما خب، دعا کنیم راه بیاد باهامون و درست حسابی بره دنبال خونه بگرده.. یه جور حس رو هوا بودن دارم. دلم میخواد زودتر بریم اونجا و البته که مطمینم بعد این همه سال، دلم برای این خونه قشنگ نقلیمون حتما حتما تنگ میشه. :)

+اصلا برای خودم دعا کنید.. قول میدم منم سر نمازم براتون، برا خواننده های خاموش و روشن اینجا، دعا کنم. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
دندونمو کشیدم! به عنوان اولین حرکت در راستای سلامتیم در سال جدید! از دندون کشیدن متنفرم! شاید بگین خب هیشکی دوست نداره! اما باید بگم اشتباه میکنین! میم دوست داره! ترجیح میده دندون بکشه تا عصب کشی کنه! نه که دردش اذیتش کنه ها، حوصله شو نداره! خلاصه که پیرمرد بی دندون دوست داشتنی ای میشه، میدونم.  اما من نه، ده بارم لازم باشه میرم و میام تا دندونم سالم بمونه.
 اما کشیدمش! پارسال اوایل مهر وقتی برا درمان یه دندون رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اونم بکشم برات، نرفتم. هی نگاهش میکردم تو آینه و هی میدیدم سالمه و هی بهش میرسیدم! نخ دندون، دهانشویه، مسواک و ..  قبل ماه رمضون وقتی برا ترمیم یه دندون دیگه م رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اینم برات بکشم دختر. اما خب باز نرفتم. نگاهش کردم و گفتم این که چیزیش نیست! (میدونستم چیزیش بود) میخواستم نگهش دارم! قبل عید درد گرفته بود کمی، محلش ندادم. گذذذشت تا اینکه یه روزی بعد افطار، وقتی مهمونی بودیم رفتم بشینم رو مبل که زبونم خورد به یه تیزی! یه تیکه ش شکسته بود. صبر کردم و کردم تا دیگه بعد شبای احیا، با دهن روزه! رفتم و دندونپزشک بدجنس به مراد دلش رسید! :دی و من بی دندون عقل شدم!

الان جای خالیش تو ذوقم نمیزنه. چون جلوی آینه دیده نمیشه، اما زبونم هی کشیده میشه رو جای دندونی که دیگه نیست و هق هق گریه میکنه. دندون عقلی که دیگه نیستی، خوب شد رفتی. :/

میدونین که چی میخوام بگم؟ هوم؟  امروز که زبونم باز بهش خورد و دید عه، چه جای نرمی شده برا لم دادن، رفتم جلوی آینه و مثل اسب آبی مدت ها! با دهن باز وایسادم جلوی آینه و خوب نگاهش کردم. و به این فکر کردم کاش یاد بگیرم خیلی زودتر از دست چیزهایی که آزارم میدن، فایده ای برام ندارن، به درد نخورن و بالاخره باید رهاشون کنم، خلاص شم! میخواد دندون باشه، وسیله باشه، اسم باشه، فکر باشه، یه آدم باشه، یا حتی.. یه .. خاطره..
کاش یاد بگیرم.. :)

+ میشه به عنوان اولین قدم مثبت برم بقیه دندونای عقلم رو هم بکشم؟ :)) خوشم اومده! #سلام_میم :دی
+خل شدم سر صبحی :/
+ عکسم نداریم. به سه دلیل. اول اینکه خب طبعا هیشکی نمیاد به عنوان اولین عکس از خودش تو وبلاگش، یه تصویر اسب آبی طور بذاره. دوم پرشین گیگ دیگه راه نمیاد و وقت مهاجرته! سوم: نکنه واقعا انتظار دارین عکس اسب آبی ببینین؟ 
چهارما: چون هی کامنت دادین پیام دادین (الکی!) خیلی اصرار کردین گذاشتم! :دی







نوع مطلب : دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
درست وقتی که همونطور که داری به صدای قرآن قبل اذان گوش میدی و چایی دم میکنی، همون  لحظه که شیر آب رو باز میکنی و چای خشک رو میگیری زیرش، دقیقا همونجا که حباب های ریز و درشت آب بین چایی ها محو میشن، همونجا یه لحظه یادت میوفته که چرا بعضی آدما/ یه آدم باید اینجور باهات بدجنسی کنی؟ شیر آب رو میبندی و بعد فکر میکنی که باهات؟ با کس دیگه نبوده؟ چایی رو میریزی تو قوری و فکر میکنی که خب بقیه هم شاید کمی بدجنسی داشتن باهاش اما من.. اما من؟ من از وقتی یادمه سعی کردم با همه خوب باشم، همیشه سعی کردم شخصیت خودمو حفظ کنم و مثل طرف رفتار نکنم باهاش. بحث کنم، اگه لازمه حتی جوابشم بدم، ولی بدجنسی؟ نه.. هیچوقت.. آب جوش میریزم تو قوری شیشه ای قشنگم و میذارم دم بکشه. همینجور که رنگ چایی پخش میشه توش فکر میکنم که دل آدما که یهو چرکی نمیشه، همینجوری ذره ذره.. رنگ میگیره، اگه پاکش نکنی سیاه میشه و ..  دل من؟ چه رنگیه؟ فکر میکنم به همه آدم هایی که بخشیدمشون.. از همون اولی که خودمو شناختم و اولین حرفشون ناراحتم کرد تا.. تا؟ بخشیدمشون.. اینجوری آرومترم. حیف یادم نمیره.. کاش میشد واقعا یادم بره رفتارشون هم.. و یهو وسط یه همچین سحر دلبری نریزه تو ذهن آدم.. نمیفهمم چطور آدم ها میتونن با حرفهاشون که میدونن آزارت میده آزارت بدن؟ چطور میتونن رفتاری داشته باشن که هر جا هستن لااقل دو نفر ازشون برنجن.. چطور میتونن جلوت انقدر خوب باشن و ... 
برای دل همه شون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه تون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه مون از خدا آرامش میخوام، آرامشی از جنس آبی همین آسمون رو به غروب آخرین روز ماه رمضون و صدای یاکریمی که پخش شده توش.. همین :)
صدای اذان پخش میشه تو خونه و ..
التماس دعا :)

+این قوری اون قوری نیستا :دی






نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 اسفند 1397 :: نویسنده : سعیده
گشتیمو گشتیم و گشتیم و گشتیم تا یه خونه خوب پیدا کردیم، بهترین بود بین همه اونایی که دیده بودیم، اما خب اولین بار که دیدمش و دیدم پنجره ای تو پذیرایی نداره و "نور خیییلی کمی" ..
طبقه "اول یه مجتمع" شیک ٢۵ واحدی بود و کمی "کوچیک"، این یعنی سه تا از چیزایی که میخواستم رو نداشت.. اما به دلم نشست، با خودم گفتم خب همه چی که با هم نمیشه، عب نداره. راستش از گشتن دنبال خونه هم کم کم داشتم خسته میشدم. با مادر همسری رفته بودیم، ایشونم خوشش اومده بود. قرار شد فرداش با همسر جان بریم ببینیمش مجددا. شرایط خوبی داشت و صاحبش یه پیرزن دوست داشتنی و انرژی مثبت آذری بود. داماد صاحب خونه چون خونه بزرگتر خریده بود براش و چک داشت راضی بود که کلی تخفیف بده بهمون.
فردا عصری رفتیم وارد که شدم دلم یه جوری شد، کلی چراغ وسط روز روشن بود تو خونه و حس تاریکی و خفگی مزخرفی بهم دست داد. یه جوری خورد تو ذوقم. رومو کردم طرف اتاقا و دلم گرم شد به نور خفیفی که از پنحره اتاقا میتابید تو پذیرایی. یه چیزی ته دلم هی داد میزد، نگران نباش خدا حواسش به خواسته هامون هست.. دیدیمش و همسری هم موافق بود با خریدش. گفتیم موافقیم با خریدش و قرار شد فردا بهشون خبر بدیم. گفت سی چهل تومن بهمون تخفیف میده و خب این خیلی خیلی خوب بود.
شبش موقع خواب کلی با خودم خیالپردازی کردم، وسیله هارو تو ذهنم چیدم تو خونه، با همسری فیلم دیدیم تو اون خونه، پشت میزمون نشستیم و نهار خوردیم، کنار شومینه ش کتاب خوندم، سفره ختم انعام نذریمو برگزار کردم و میز صندلی چیدیم تو بالکنش و چای و کیک خونگی خوردیمو گل گفتیم و لبخند زدیم .. با لبخند خواب رفتم.
تا صبح تو اون خونه زندگی کردم و خواب دیدم. صبح با تپش قلب عجیبی از خواب بیدار شدم. پنج شنبه بود و همسری خونه بود. آروم خوابیده بود. با دیدن صورت آروم و قشنگش تو خواب، آرومتر شدم.
بیدار شد و نون تازه گرفت و صبحونه مونو خوردیم. حالم خوب نبود. دلشوره داشتم.
یکم اینور و اونور کردیم تا یه مقدار باقی مونده از پول خونه رو هم یه جوری جور کنیم و کمی طول کشید و البته کلی اذیت شدیم! و یه اتفاقاتی افتاد و همه چی دست به دست هم دادن تا اینکه حدودای ساعت یک دو ظهر، همسری زنگ زد به بنگاهیه که بعد از ظهر میایم برا قولنامه. گفت خونه فروش رفت!!!! داماد صاحب خونه خونه رو فروخته به همکارش و .. تنها چیزی که یادمه گفتم این بود که گفتم خدارو شکر! حالا از حرص و عصبانیت بود یا هرچی نمیدونم. اما خیلی ناراحت شدم. مخصوصا وقتی بنگاهیه گفت که پیرزنه راضی نبوده به فروشش و گفته من قولشو به یه عروس خانم دادم (یعنی من)..
ناراحت بودم اما ته دلم هنوز یه چیزی میگفت خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
.
بعد یه هفته، ما صاحب خونه ای هستیم که طبقه سومه، حدود بیست متر از قبلی بزرگ تره و اتاقا و پذیراییش نور داره.  و کلش چهار طبقه تک واحدیه. همون سه تا موردی که من رو مخم بود تو خونه قبلی.
.
بله، خدا حواسش به خواسته هامون هست. هرقدر هم بنده بدی باشیم، اون خدای خوبیه.. شک نکنیم :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 بهمن 1397 :: نویسنده : سعیده
یادمه سال ها پیش، وقتی بابا و مامان تصمیم گرفتن یه طبقه به خونه مون اضافه کنن، خوشحال بودم که اتاقم رو انتقال میدم طبقه بالا. کلی تو اون سن برا خودم خیالپردازی میکردم راجع به اتاقم، رنگش، نورش، وسیله هاش، جاش، هواش، چیدمانش، دکوراسیونش و پنجره هاش و حس و حالم تو اتاق جدیدم. یه اتاق پرنوووور آبی رنگ با کلی کتاب، که از پنجره به بالکن راه داره و پرده های نازک توری آبی رنگش با نسیم خیلی آروم و قشنگ حرکت میکنن. نقشه طبقه بالا رو عمو کوچیکه که مهندس عمرانه کشید، (من بهش میگم عمو کوچیکه ولی درواقع عموی یکی مونده به آخره. اما عمو آخری جثه ش بزرگتره، برا همین دوست دارم به عمو یکی مونده به آخری بگم عمو کوچیکه.) روزی که بابا نقشه رو آورد و پهنش کرد رو زمین و شروع کرد به توضیح دادن بهمون و جواب دادن به سوالای مامان، من همه ش داشتم دنبال پنجره های اتاق خواب های بالا میگشتم و خب زیاد سر در نمیاوردم. یادم بود که تو حرفه و فن اول راهنمایی  یه نمادی برا پنجره بهمون گفته بودن اما خبری از اون نماد رو هیچ کدوم از اتاق خوابای بالا نبود. اتاق طبقه پایینم رو هم که قرار بود از فضاش به عنوان راه پله استفاده کنن. بابا گفت نظرت چیه؟ گفتم پنجره هاش کو؟ شش تا پنجره بزرگ طبقه بالا رو نشونم داد، اما اینا که رو به پذیرایی بودن. گفتم پنجره اتاقم کو؟ گفت اتاقا پنجره ندارن که، اما یه  قسمت نورگیر میزنیم که نور پذیرایی بیوفته تو اتاقا هم. قیافه م رفت تو هم، اصلا تو کله م نمیگنجید، مگه میشه! اتاق من باید پنجره داشته باشه. بابا شروع کرد به توضیح دادن، که نقشه ش اینجوری درست در میاد و بهترین استفاده از فضا اینه. ولی اصلا هیچ جوره تو کتم نمیرفت که نمیرفت. همیشه عادت داشتم و دارم که رو خواسته های منطقیم پافشاری کنم. و خب همیشه هم بهشون بها داده شده و شکر خدا جواب گرفتم. آخر  سر بابا گفت برو یه کاغذ بیار ، خودت  این  اتاقا و دستشویی و حموم و یه آشپزخونه و یه پذیرایی رو تو همون فضایی که عمو کشیده جا بده ببینم چه میکنی. بدو اولین تیکه کاغذ سفیدی که دیدم رو برداشتم و هی اینور اونورش کردم. جور در نمیومد و به روی خودم هم نمیاوردم. انقد باهاش کلنجار رفتم و رفتم که آخر سر با یه تغییرات کوچولو! اتاقمو چسبوندم به دوتا از پنجره های سمت راست خونه که رو به بالکنه، آشپزخونه رو بردم جای یکی دیگه از اتاقا، و اتاقای دیگه رو هم یه شیفت دادیم. بابا تماس گرفت و عمو اومد خونه مون و وقتی موضوع رو فهمید کمی چپ چپ نگام کرد و بعد خندید و قرار شد نقشه جدید رو بکشه. خیلی خوشحال بودم. بماند که چقدر داداشی اذیتم کرد سر اینکه اون اتاق رو میخواست و چه مسابقه هایی که با هم ندادیمو و چه از جان گذشتگی که نکرد :)) که جاش تو یه پست مفصل دیگه ست :دی. خلاصه که بعد چند ماه، من صاحب پرنورترین قسمت خونه بودم. اتاق آبیم. همونجوری که تصور میکردم. خدا حواسش به خواسته هامون هست..
.
مدتیه دنبال خونه جدیدیم. یه خونه ی بزرگتر.. که شاید.. خونه فعلیمون کوچیکه و دیگه وقتشه بعد چند سال عوضش کنیم ان شاالله. از همون روزی که صحبتش شد و قرار شد جدی بیوفتیم دنبال خونه، تصورش کردم. یه خونه بزرگ پر نور، با اتاقای پر نور، با یه بالکن بزرگ قشنگ و سبز با یاکریمای دوست داشتنی، تو یه جای نسبتا خوب، طبقه ی بالای اول دوم! با انباری و پارکینگ و آسانسور :))  و البته قیمت مناسب! خودمو همسری رو توش تصور میکنم هی، و زندگیمونو. و مهمونامونو و .. و غرق لذت میشم. و میدونم که پیداش میکنیم.
صد ها مورد رو تا حالا دیدم،دیدیم، همسری که پسندیدن خونه رو گذاشته به عهده من، میدونه دنبال یه خوشگل همه چی تمومم :دی  اما راستش هیچ کدوم به دلم ننشسته. موردای خیلی خوب، خب قیمت خیلی بالایی هم دارن که فعلا گذاشتیمشون کنار. اما بازم دنبالش میگردیم. انقدر میگردیم که پیدامون کنه، خونه خوشگلمون. و میدونم که خدا باز هم حواسش به خواسته هامون هست.  و میدونم که پیداش میکنم به امید خدا.پس ازتون میخوام تا روزی که میام و اینجا براتون پست میذارم از خونه جدیدمون، دعامون کنید. که بتونیم پیدا کنیم چیزی رو که میخوایم. و بهار پیش رو رو تو خونه قشنگ و پر محبت جدیدمون شروع کنیم :) ان شاالله.  ممنونم ازتون.

+ عکس زیادی نداشتم اینجا از اتاق آبیم، همین یه دونه هپلی رو فعلا داشته باشین. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، عکس!، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
هولهولکی از همکارا خداحافظی میکنم و پله هارو دوتا یکی میام پایین. عجله دارم که برسم زیر آسمون و نفس بکشم..  قدم هامو آرومتر میکنم. تو اولین تاکسی که مسیرش بهم میخوره میشینمو از پشت پنجره به دونه های بارون نگاه میکنم و لذت میبرم. دلم میخواد زودتر برسم خونه و غذای مورد علاقه شو درست کنم. لرزش گوشیم رو حس میکنم، میم پشت خطه. میگه دلم خیلی برات تنگ شده یه هفته ای هست ندیدمت، میای بریم بیرون؟ نهار چه کاره ای؟ 
کمی فکر میکنم. واقعا دلم میخواد امروز نهارو خونه باشم. میگم نهار با آقای همسرم. میخنده. میگه خوش به حال آقاتون والا. میپرسم با یه پیاده روی عصرگاهی و بعدش به قهوه داغ برا شما و یه گلاسه خنک برای من موافقی؟ میخنده. موافقه. میگه اسنکم میخوام. تو هم ذرت بخور. میخندم. موافقم. یهو چشمم میوفته به مغازه ای که کروسان های مورد علاقه همسری و تارت هایی که جدیدا خیلی دوسشون دارم رو داره. نمیفهمم چطور از آقای راننده میخوام نگه داره و پیاده میشم و دوتا کروسان و دوتا تارت به دست تصمیم میگیرم بقیه راهو پیاده برم.
.
آفتاب درومده. پیازای خرد شده خیلی آروم دارن توی ماهیتابه بالا پایین میپرن، دور از چشمش کمی فلفل قاطی زردچوبه میریزم روشون و مرغارو سرخ میکنم. همونجوری که دوست داره. میرم کمی به گلا برسم که چشمم میوفته به سیب زمینیا و .. آقای شکمو که ته دیگ سیبزمینی هم دوست داره. بوی برنج دم کشیده کل خونه رو پر کرده. چندتا پر زعفران میریزم تو قوری کوچیکه و دوتا تیکه یخ میندازم توش. خریدامو جا به جا میکنم. یه نگاه به ساعت میندازم و همینطور که دارم تیکه های بروکلی و هویج رو قاطی سبزیجات دیگه سالاد میکنم. تا میخوام کمی آبلیمو قاطی سسش کنم باز میاد جلو چشمم. باشه قبول، امروز روز توه. شیشه آبلیمو رو میذارم سر جاش و یه نارنج بر میدارم. فکر میکنم الان داره چیکار میکنه؟ تصورش میکنم که داره با یکی سر و کله میزنه. :دی  دلم تنگش میشه. گوشیم زنگ میخوره، خنده م میگیره. دل به دل لوله کشیه رسما! :دی آخر صحبتامون میگه چیزی نمیخوای بگیرم؟ یه چیزی میگیرم غذا درست نکن تازه رسیدی. بهش میگم نه نه، کوکوسبزی داریم حیف نیست؟ میدونم که الان اونور خط چشماش درشت شده و ابروهاش کج و کوله ست. خنده م میگیره.. گوشیو قطع میکنم، جلو آینه ایستادم . این لبخندمو چقدر دوست دارم. چقدر من امروز مثل همیشه، بیششششتر از همیشه دوستت دارم. یه آب یه پرتقال رو میچکونم رو تیکه های مرغ و شعله گاز رو کم میکنم. سالاد رو میذارم تو یخچال، پنجره رو باز میکنم تا آفتاب با قدرت کل خونه رو روشن کنه. یه نفس عمییییق از هوای به ندرت پاک تهران میکشم. دفتر برنامه ریزی مو باز میکنم. کارای انجام شده رو تیک میزنم. لیست کارای عصر رو جابجا میکنم و مینویسم قدم زدن با میم! یه دمنوش آویشن برای خودم درست میکنم و میشینم پای لپتاپ و کارای خودم.
یکی دو ساعتی میگذره که زنگ درو میزنه.شاخه گل خوشرنگ رو  عمییییق بو میکنم و  میذارمش توی گلدون همیشگی روی میز. میگه چه بوی خوبی میاد. میگم بله، کوکو سبزی با ته دیگ سیب زمینی. میاد تو آشپزخونه... عاشق این فضولیاشم، حرصم میخورم. ظرف خالی تارت ها رو میبینه. میگه شیرینی خریدی؟  میگم برو اول دست و روتو بشووور. میخنده. و نمیدونه که من جونمو برا این خنده هاش میدم.. وضو میگیره، بعد همینجوری که صدای نماز خوندنش به گوش میرسه،  دوتا چایی میریزم. از اتفاقات روزمره مون حرف میزنیم. ظرفا رو میچینه و غذارو میکشم و خدارو شکر میکنم بابت بودنمون کنار هم..


+هنوز هم لبخند رو لبمه..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
توی بحث رمزنگاری، یکی از مهمترین موضوع ها رمزگشاییه. بدیهیه وقتی چیزی رمز میشه و ارسال یا دریافت میشه باید قابل رمزگشایی توسط فرد مجاز باشه. در غیر این صورت الگوریتم و برنامه ش هیچ ارزشی ندارن. وقتی پای رمزنگاری دیتای تصویری وسطه یکم شرایط سخت تره، چون با ماتریس های چند بعدی سر و کار داریم.

میخوام بگم وقتی تصویری که ازتون تو ذهنمون داریم رو به هم میریزید، خودتون باید درستش کنید. واقعا ما هیچ ایده ای نداریم که الگوریتم رابطه مون رو چطور تو ذهنتون نوشتین که بر اساس اون تصویر به هم ریخته ذهنیمون رو سر و سامون بدیم!
اینجوری میشه که حس میکنیم دسترسیمون غیرمجازه و فاصله میگیریم و ..
با تشکر!


+نمیدونم بنویسم بالاخره رمز شد یا یا بالاخره رمزگشایی شد! خلاصه که انجام شد آقا، دست جیییغ هووورااا. :دی
+دوستان برنامه نویس، آیا شما هم وقتی 2000 خط کد مینویسین، 3000 تا error میده تو کامپایل اول؟ یا این افتخارو به نام خودم ثبت کنم؟ 
البته شاید دلیلش اینه که  یکی از علایق من تو نوشتن برنامه هایی که زیاد بلند! نیستن اینه که همه رو بنویسم بعد اجرا یا کامپایل کنم.   
+ خلاصه که، داداشی مهربون، شیطون و قشنگم، تولدت مبارک. بیا اینجا زودتر ار خجالتت دربیام. :)






نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 آذر 1397 :: نویسنده : سعیده

شنیدین میگن آدما به امید زنده ن؟
من میگم آدما با آرزوهاشون زنده ن. با آرزوهایی که میخوان بشن هدف ها و بعدتر ها داشته هاشون. با فکراشو، تلاششون، اراده شون شکل میدن به آرزوها. آرزو.. چه اسم خوبیه برا این کلمه.. آآآآآآآآآآآآآ.....رزو.. کلی تو دلش امید و انگیزه جا داده. امروز موقعی هم که داشتم  با پودر کاکائو شکل یه برگ پاییزی روی فنجون قهوه درست میکردم، به آرزوهام فکر کردم. به آرزوهامون. به آرزوهایی که آرزو موندن. به آرزوهایی که داشته هامون نشدن اما دیگه آرزو هم نیستن. به آرزوهایی که هدفهامون شدن و داریم پیش میریم به سمتشون. به آرزوهایی که هنوز آرزو موندن و .. به آرزوهایی که شدن داشته هامون.
این دسته آخری، از همه مظلوم ترن همیشه. هیشکی یادش نمیمونه چی میخواسته یه زمانی. مثل بچه ای که یه مدتی همه ش تو گوش بابا و مامانش میخونه که فلان وسیله رو میخوام. شبا خوابش رو میبینه. صبحا با رویاش بیدار میشه. کلی راجع بهش حرف میزنه. همه ش تو فکرشه و .. بعد که به دستش میاره اول خوشحاله اما دو روز بعد باید گوشه کمد بگردی پیداش کنی. چرا یادمون میره شکر کنیم؟ چرا یادمون میره لذت ببریم از رسیدن به آرزوهامون، هدف هامون؟ چرا انقدررررر با عجله و سرعت فقط میخوایم برسیم و رد شیم بریم سراغ بعدی که حتی یه لحظه نتونیم داشتن خواسته مونو لمس کنیم.
یادمون میره یه زمانی بودن کسی تو زندگیمون آرزومون بوده. یادمون میره داشتن یه شغل، یه مدرک از رشته مورد علاقه مون، به دست آوردن سلامتی، یه درآمد متوسط، یه درآمد خوب، بلد بودن یه کار خاص، سالم بودن پدر و مادرمون، دیدن یه دوست بعد مدت ها، سفر به یه کشور خاص، مهاجرت، تجربه یه لحظه های خاص حسی، حل شدن یه مشکل، خریدن یه خونه، داشتن یه وسیله خاص و و و و و.. آرزومون بوده. چرا یادمون میره لذت ببریم از اینا.. چرا.. انسان ِ بینهایت طلب ِ فراموشکار..


من ِ انسان ِ بینهایت طلب هم، کلی آرزو و هدف دارم/یم. اول به خدا توکل میکنم/یم و بعد تمام تلاشمو/نو برای رسیدن بهشون میکنم/یم. اما، آرزوهامو/نو مینویسم، تا هرازگاهی بخونمشون، ببینمشون و جلوشون با خودکار اکلیلی سبز خوشرنگم تیک بزنم و یادم بیاد که چقدر خوشبختم/یم که بهشون رسیدم/یم، و خدارو شکر کنم و شکر کنم/یم و شکر تا با انگیزه بیشتر برم/یم سمت آرزوها و هدف های بعدیم/ون. :)  



+ رسیدن به آرزوها و هدف ها با تنبلی و بهونه گیری در تضاده، توکل کن، اراده کن، "متمرکز شو"، تلاش کن، خسته نشو، تلاش کن، تلاش کن، تلاش کن و.. هدفتو در آغوش بگیر.  رو نوشت به خودم!
+تو این تصویر هنوز برگه رو درست نکردم البته! :دی
+ ممنون که آرزو ها و هدف های من، شدن آرزو ها و هدف هات، مرسی که هلم میدی سمتشون، هرچند گاهی زورزورکی :دی.
+یه حسی عجیب غریبی امشب وادارم کرد بیام بنویسمش اینارو اینجا، حسی که مثلا یه شخص خاص، که میشناسمش، همین موقع که داره اینارو میخونه، نیاز داره به خوندنشون. :) و جالبه که اصلا نمیدونم اون شخص خاص میخونه هنوز اینجارو یا نه!

+ آرزوی ظهور آقامون، میتونه به یه هدف برا همه مون تبدیل شه. بهش فکر کنیم. :)





نوع مطلب : فیلسوفانه، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :