تبلیغات
کهکشان - مطالب دلنوشته ها
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
چهارشنبه 11 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
سلااااااااااااام. آخ آخ. چقدر دلم برا این صفحه تنگ شده بود. چقدر دلم برا شما تنگ شده بود. برا شما خواننده های خاموش و روشن! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چه خبرا؟ آقایون خانما کلیییی حرف دارم براتون. کلی خبر. کلی حس خوب و  شاید هم نه چندان خوب. ولی همه بماند سر فرصت اگه شد.
الان فقط اومدم یه سلامی عرض کنم و برم. خیلییی خیییلی این روزا سرم شلوغه و البته تا قسمتی دوستش هم دارم. همه چی هم خوبه و آروم. ذوق دارم ازین که دوباره دارم اینجا مینویسم، ازین که دوباره دارم باهاتون حرف میزنم. معلومه نه؟ :)




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : سعیده
اگه یادتون باشه پارسال دقیقا همین موقع، همین روز عکس کیکی که برا همسر جان تزیین کرده بودم رو گذاشتم اینجا و نوشتم یکی از هدف های امسالم (یعنی پارسال) تلاش برای معلم شدنه، به هر نحوی..
بعد اگه بازم یادتون باشه چند هفته پیش باز اومدم یه عکسی از اولین گوجه سبز های بهار امسال گذاشتم و خواستم مثبت فکر کنیم. جسور باشیم برا رسیدن به هدف هامون، بخوایمشون، تلاش کنیم، جذبشون کنیم.. (پست نشده هنوز!)
.
چند وقت پیش که زنگ زدن بهم و گفتن میخوان واحد ها و زمان کلاس هامو باهام هماهنگ کنن، خوشحال شدم که یه تلاش کوچولو کردم و نتیجه داد. خوشحالم که حالا منم به یه نحوی میتونم دونسته هامو منتقل کنم، خوشحال ترم ازینکه میتونم، میتونیم با توکل به خدا به تک تک هدف های کوچیک و بزرگمون تو زندگی برسیم. دعامون کنید. 
مرسی که همراهی، ممنونم که مشوقی آقای عشق :)
 ممنون از همکار عکاسی آقای برادر :)

عکسه رو خیلی دوست دارم، با لیوان یکبار مصرف لنز ساختیم برا گوشی :دی





نوع مطلب : دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
پارت وان!: تند تند داشت از اتفاقاتى كه براش افتاده بود صحبت میكرد، نگاهمو دوخته بودم به چشماش، كه البته هیچ شباهتى به چشم هاى مرد من نداره،  اما حرف هاشو نمیشنیدم، داشتم نگاهش میكردم و فكر میكردم. فکر میکردم که كه خدایا، چقدر من این زن رو دوستش دارم!

پارت تو!: مهموناى راه دورشو كه فامیلاى عروس كوچیكه باشن تنها گذاشت و رفت یه فنجون چاى ریخت برام و یه بشقاب رو پر میوه كرد و اومد نشست كنار من كه داشتم با یكى از خواهرهاى عروس (:دى) صحبت میكردم.
بهش میگم مامان خانم، پاشو برو بشین پیش حاج خانم (مادرعروس)، چرا نشستى اینجا؟
میگه نه، خوبه
میگم عه، خوب نیست برو اونجا خب تنها موندن ایشون اونور، میگه نه دیگه، میخوام اینجا بشینم
میگم خب چرا؟ میگه خب پیش تو بشینم یه وقت غریبى نكنى.
مادر شوهر نیست كه دلبره :دى ماشاالله!

خدا خیلى دوستم داره كه دوتا فرشته دیگه به فرشته هاى زندگیم اضافه كرد تا بهم نشون بده ماجراهاى عروس و مادرشوهر میتونه شیرین هم باشه
خدایا شكر..




نوع مطلب : خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!




نوع مطلب : فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.
یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم..
.
.
مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.
حالم؟ خوبم. عالی! خوب نیستم زیاد. گیجم.. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
قلبم داره تندتر میتپه. و خب حتما این نشونه خوبیه!
هر وقت به تک تک روزهایی که به انتظار ازشون یاد میکنی فکر میکنم همینجوری بازیش میگیره.
گفتم انتظار..  اصلا من چه میفهمم انتظار چیه.. من که نمیمیرم  از شدت منتظر بودن برای اونی که وجودش میشه مرهم همممممه خوب نبودن ها.. اره من چه میفهمم منتظر یعنی چی..
اللهم عجل لولیک الفرج..

چرا نمینویسم؟ چرا کمتر مینویسم؟ چرا..
این سوال ها درست نیستن چون من مینویسم، فقط اینجا ثبت نمیشن :)
مینویسم، دلم نوشتن میخواد، بیشتر مینویسم :)
ممنونم که هستین، که وقت میذارین، که میخونین، که نظر میدین.








نوع مطلب : جمعه های انتظار..، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
یه هفته ده روزی که گذشت، دقیقا از سه شنبه دو هفته پیش، به قدری سرم شلوغ بود که اصلا فرصت نشد برا دل خودم بشینم پای لپتاپ، ولی دوستش داشتم! با اینکه روز آخر به قدری خسته شده بودم که منی که ساعت یک دو شب میرم تو تخت خواب، ساعت ده نشده خوابم برد! فقط قسمت نه چندان جالب ماجرا آلودگی هوا بود و اینکه تو این هوا برا انجام کارهات بیرون از خونه باشی و با وجود ماسک هی سرفه کنی و حالت بد شه :|
خلاصه که کلاس امروزمو کنسل کردم، که بمونم خونه و استراحت کنم کاملا، که خب با سر زدن به گلدونام دیدیم باید بهشون رسیدگی شه، حوصله ش رو نداشتم اما.. یکی دو ساعتی سرگرم اونا شدم. دورشون کیسه پلاستیکی پیچیده بودم که از سرما در امون باشن و خب این کار آب دادن بهشونو سخت میکنه و خاک یکیشون جا به جا شدن میخواست، بعضیاشون هرس؟! کردن میخواستن و .. خب مدت زمان طولانی تری میخواد و خب تو این مدت فکر های بیشتری میاد تو سرت! که خلاصه ش میشه این که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیری باید پاش وایسی، آدم باید بین همه دغدغه های زندگیش حواسش به مسئولیتی که قبول کرده باشه.. چه مسئولیت رابطه با یه آدم، چه نگهداری یه تعداد گل و گیاه و چه..
.
.
امروز به تو هم فکر کردم، به آخرین حرف هات پای تلفن و پیامت و .. خدا بزرگه.. قطعا کمکت میکنه، شاید الان به این موضوع شک داشته باشی ولی شک تو، چیزی از بزرگی و رحمت خدا کم نمیکنه.. شک نکن.. و بدون که همیشه میتونی روی من حساب کنی، حتی اگه یه اپسیلون کاری ازم بربیاد :)
.
.
التماس دعا، دعا کنید برامون کارامون جور شه و بریم ازین شهر..
اگه صلاحه.. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
خب، بعد این همه مدتی که دارم تو این وبلاگ مینویسم، دوست دارم بعضی لحظه ها اینجا ثبت شن.. حتی اگه خیلی وقت ازشون گذشته باشه و من فرصت نکرده باشم همون موقع ثبتشون کنم. و خب الان و با تاریخ اون روز ثبت شن!  مثل تصویر این عصر قشنگ پاییزی که خانوم خونه ثبتش کرده  + یه شعر دوست داشتنی از آقای خونه :)


چه مهمانى باشكوهى است
تمام پدیده هاى عالم، همه آدم ها
قطرات ریز باران
ابر و باد و پاییز و آفتاب
آمده اند
سرسره بازى نگاه ما را روى رنگین كمان ببینند
از چشم هاى تو، به چشم هاى من..
از چشم هاى من، به چشم هاى تو..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
ایستاده بودم اون بالا و چشم تو چشم تك تك استاد ها، دانشجوها، دوستام، خونواده م و تو كه دلگرم كننده ترین نگاه رو بینشون برام داشتى، داشتم راجع به اثر پروانه اى و بعد chaos صحبت میكردم توضیح دادم  كه بال زدن یه پروانه تو مثلا آمریكا میتونه باعث به طوفان تو چین بشه و توضیح دادم تا برسم به قسمت اصلى كه یه باد ملایمى نمیدونم از كجا شروع كرد به وزیدن و آروم آروم كاسه كوزه مونو ریخت به هم، پرده با صدای بلند تكون خورد و سرو صدا ایجاد كرد. خنده م گرفته بود، با دست نگهش داشتم و ادامه دادم كه صداى برخوردش با دیوار بلندتر شد، استاد مشاورم با خنده گفت بله خانم مهندس، اینم یه نمونه از chaos ..
نشستیم رو به روى هم، دارم با توپى هاى روى بستنیم بازى میكنم و تو مثل همیشه تا ته بستنیتو خوردى و دارى راجع به رنگ متغیر چشم هام حرف میزنى.. زل میزنم به چشم هات و میگم، اصلا خدا از كجاى دنیا ما دوتارو كنار هم قرار داد؟ و همزمان فكر میكنیم به اولین برخورد.. فكر میكنم به اینكه اگه اون روز، اون لحظه.. اونجا نبودم، نبودى.. یا شاید اگه یه ثانیه دیرتر یا زودتر .. شاید الان كنار هم نبودیم، فكر میكنیم به chaos..
دارم یه برنامه مینویسم، یه پروژه رمزنگارى، یه قسمتش درست در نمیاد و حسابى ذهنمو مشغول كرده، میاى میشینى كنارم و یه لیوان شربت میدى دستم، میگى اگه دانشگاه تهران قبول نمیشدم، انتخاب بعدیم آى تى بود و میتونستم الان كمكت كنم. میگم آره ولى شاید اون موقع هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدیم و الان اینجا نبودیم، میگى اره، شاید.. اثر پروانه اى.. chaos..
نشستیم روى سنگ كنار رودخونه اى كه قرار از كوه كناریش بریم بالا و دارم برات با نون سنگك خوشمزه اى كه گرفتى لقمه میگیرم، پیر مرده رو كه كمى اونورتر داره پاهاشو تو آب رود خونه میشوره نشونم میدى و میگى یه لقمه میگیرى بدم بهش؟ لقمه میگیریم تا ببری براش وسرگرم میشم با گردالی هایی که توی آب در اثر سنگ های خیییلی ریز درست میشه باز منو یاد اثر پروانه ای میندازن..
حالا نشستیم كنار هم و داریم آلبوم جدید خواننده مورد علاقه مونو گوش میدیم، دارم به اتفاقات عجیب زندگیمون تو دو سه ماه گذشته فكر میكنم، میدونم تو هم تو ذهنت، نه فقط حالا، كه از همون اولین روز شروع این اتفاق ها دنبال راه حلى. اینو از حرف هاى یهوییت كه از فكر هاى یهوییت سرچشمه میگیرن میشه فهمید. میگم حس میكنم اینا موقتیه و یه تغییر مثبت بزرگ خواهیم داشت. میگى آره اما اگه.. اگه.. كاش.. میگم بریز دور این اگه هارو هرچند دیوانه كننده ست فكر كردن بهشون كه اگه میشدن..، میگى من مقصرم .. میگم دنبال مقصر نیستیم.. میگى واقعا حسرت بعضى چیزا تا آخر عمر تو دل آدم میمونه.. میگم میمونه اما ما میرسیم بهش، تو میتونى.. شك ندارم..
میگى اگه فقط یك میلى درجه اونورتر میشد الان همه چى..
یه هوووف بلند میكشیم و همزمان میگیم chaos..
میخوام بگم، این آشوب، این اثر پروانه اى، این تقدیر ، جدا ازینكه چقدر خودمون توش دخیل بودیم، خوب و بد نداره، كار خودشو میكنه، نباید وقتى به نفع ما كاركرده دوسش داشته باشیم و وقتى به ضررمون بوده نقدش كنیم، خوشحالم كه از بین همه آدم هاى دنیا، دستام تو دست هاى مردیه كه، شكست ناپذیره و تلاشش واقعا ستودنیه، و مطمئنم كه بالاخره خدا پاداش همه تلاش هاشو یه جا میده. اگه الان حس میكنى كه وقتت تو این سال ها تلف شده، اشتباه میكنى عزیز دلم.. این سال ها، مسیر به سمت موفقیتمونو داشتیم طى میكردیم، تو همه این سال ها داشتیم تجربه كسب میكردیم تا برسیم به موفقیت، اگه نرسیدیم هنوز، اگه نزدیكش شدیمو یهو لیز خوردیم افتادیم پایینتر از جایى كه شروع كرده بودیم، برا اینه كه خدا خواسته تو بهینه هاى محلى گیر نیوفتیم، بهترشو گذاشته كنار برامون آقاى من، مطمئن باش :)
خسته نشو، با انگیزه باش مثل همیشه، تلاش كن، فكر كن، ایده بده، ادامه بده، نمیدونم چطور ولى باور كن فاصله اى با موفقیت نداریم، شك ندارم، شك نكن مهربونم..
 همراهتم، تا همیشه، هرچند شاید گاهی، فقط گااااهی موافقت نباشم، اما همیشه همراهتم :)
و البته که خدا اون ازون بالا مراقبمونه و خب، دیگه چی میخوایم؟ :)

+عکس بالکنمون برا اواخر تابستونه و صرفا جهت انرژی مثبت :) البته الان هم همینجوریه فقط گلدونا رفتن تو کیسه پلاستیکی.
+خدایا شکرت
+این روزها هم خاطره میشن، مثل همه روز های سختی که الان فقط خاطرات شیرینی هستن برامون.
+یکی از همین روزها میام و یمنویسم که دیدی رسیدیم؟ خدایا شکرت :)






نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده


هروقت اسم این فیلم میاد، یاد خونه دانشجویی مون توی تبریز و همخونه ای های دوست داشتنیم می افتم که با وجود همممه تفاوت هامون، خیلی خوب کنار هم زندگی کردیم.. نمیدونم چرا یادشون می افتم.. شاید چون این سبک فیلم ها با هم زیاد دیدیم! و یا شاید هم برا اینکه بارها با هم رفتیم فست فود پدرخوب :دی خلاصه که قطعه چغر و بد بدنی بود :دی

دلم تنگتون شده، زییییاااد،خوشحالم که خدا این بار هر پهارتاییمون رو تو تهران دور هم جمعمون کرده و میتونیم همو ببینیم هر از گاهی، اصلا چطوره دوباره یه قراری بذاریم، هوم؟ :)

+ آغاز ربیع الاول مبارک باشه :)




نوع مطلب : پیانو، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :