تبلیغات
کهکشان - مطالب خاطره
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : سعیده
اگه یادتون باشه پارسال دقیقا همین موقع، همین روز عکس کیکی که برا همسر جان تزیین کرده بودم رو گذاشتم اینجا و نوشتم یکی از هدف های امسالم (یعنی پارسال) تلاش برای معلم شدنه، به هر نحوی..
بعد اگه بازم یادتون باشه چند هفته پیش باز اومدم یه عکسی از اولین گوجه سبز های بهار امسال گذاشتم و خواستم مثبت فکر کنیم. جسور باشیم برا رسیدن به هدف هامون، بخوایمشون، تلاش کنیم، جذبشون کنیم.. (پست نشده هنوز!)
.
چند وقت پیش که زنگ زدن بهم و گفتن میخوان واحد ها و زمان کلاس هامو باهام هماهنگ کنن، خوشحال شدم که یه تلاش کوچولو کردم و نتیجه داد. خوشحالم که حالا منم به یه نحوی میتونم دونسته هامو منتقل کنم، خوشحال ترم ازینکه میتونم، میتونیم با توکل به خدا به تک تک هدف های کوچیک و بزرگمون تو زندگی برسیم. دعامون کنید. 
مرسی که همراهی، ممنونم که مشوقی آقای عشق :)
 ممنون از همکار عکاسی آقای برادر :)

عکسه رو خیلی دوست دارم، با لیوان یکبار مصرف لنز ساختیم برا گوشی :دی





نوع مطلب : دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 فروردین 1397 :: نویسنده : سعیده
نمیدونم دقیقا اوضاع چه طور پیش رفت که یاد این افتادم که اوایل دانشگاه یه دوستی داشتم که درگیر خرید کادوی تولد برای دوستش بود. یادمه کلی فکر کردیم و فکر کرد با اون مغز فندوقیش و آخر سر رفت یه دونه ازین درپوش های فاضلاب دستشویی گرفت و یه کیت موزیکال هم بهش وصل کرد که موقع باز کردنش صدا بده و کادوش کرد و برد داد به دوستش و جلو دوستاش و خانم ها و آقایون آبروی خودشو طرفو منو با هم برد :دی
یعنی من الان که ساعت یک و نیم شبه باید این موضوع یادم بیوفته و حین تعریف کردنش برا همسری انقد بخندم که کلا یادم بره داشتم راجع به جواب چه سوالی جستجو میکردم؟
نمیدونم این خوبه یا بد اما من تجسم و تصورم خیلی قویه و علت این خنده ها هم فقط تصور قیافه ذوق زده دوست م و دوست دوست م ه. و همینطور تصور قیافه خانم های حاضر در صحنه.

نمیدونم الان کجایی، چیکار میکنی، در چه حالی هستی و .. حسم نسبت به حالت کمی خوب نیست. نمیدونم چرا.. ولی امیدوارم خوب باشی.. انقدر خوب که تخشه کلات :دی





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
پارت وان!: تند تند داشت از اتفاقاتى كه براش افتاده بود صحبت میكرد، نگاهمو دوخته بودم به چشماش، كه البته هیچ شباهتى به چشم هاى مرد من نداره،  اما حرف هاشو نمیشنیدم، داشتم نگاهش میكردم و فكر میكردم. فکر میکردم که كه خدایا، چقدر من این زن رو دوستش دارم!

پارت تو!: مهموناى راه دورشو كه فامیلاى عروس كوچیكه باشن تنها گذاشت و رفت یه فنجون چاى ریخت برام و یه بشقاب رو پر میوه كرد و اومد نشست كنار من كه داشتم با یكى از خواهرهاى عروس (:دى) صحبت میكردم.
بهش میگم مامان خانم، پاشو برو بشین پیش حاج خانم (مادرعروس)، چرا نشستى اینجا؟
میگه نه، خوبه
میگم عه، خوب نیست برو اونجا خب تنها موندن ایشون اونور، میگه نه دیگه، میخوام اینجا بشینم
میگم خب چرا؟ میگه خب پیش تو بشینم یه وقت غریبى نكنى.
مادر شوهر نیست كه دلبره :دى ماشاالله!

خدا خیلى دوستم داره كه دوتا فرشته دیگه به فرشته هاى زندگیم اضافه كرد تا بهم نشون بده ماجراهاى عروس و مادرشوهر میتونه شیرین هم باشه
خدایا شكر..




نوع مطلب : خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
چند وقت پیش تولد خواهرى بود
میدونستم
یهو خبر رسید كه دارن میان
با مادر همسرى طى یك عملیات انتحارى صبح زود زدیم بیرون، كیك خریدیم، هدیه خریدیم و پدر همسر جان بادكنك هارو باد كردن و خانم همسر جان (كه بنده باشم :دى) خونه رو تزیین كردن و هدیه هارو خوشگل فرمودن و مادر همسر جان نهار پختن
و البته همسر جان وظیفه خطیر نظارت، مشاوره و تست میوه و شیرینى رو عهده دار شدن
خواهرى كیه؟ همسر برادر همسر جان  :)) درواقع جارى جون :دى
طبق یه قرار نانوشته به هم میگیم خواهرى :)
اومدم شیرینى درست كنم و خب نگم براتون.. معمولا، همه شیرینی و دسر و کلا غذاهای عجیب غریبی که درست میکنم خیلی خوشمزه و قشنگ میشن، مخصوصا برا بار اول چون با دقت بیشتر درست میشن. ولی هربار اومدم برا جاری خانم هنر نمایی کنم یه گندی زده شد :دی شیرینی عربی درست کردم، خیلی خوشمزه و شیک، یکیشو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر که شاید تردتر شه، حواسم پرت کادو کردن هدیه تولد شد و یهو دیدم داره از آشپزخونه دود بلند میشه.. یعنی یک بویی کل ساختمون رو برداشته بود که .. دلتون نخواد! بوی گند!  بگذریم حالا..

گوشى رو میدم دست همسرى و برادر همسرجانو میفرستم اونورتر بشینه تا یه عكس قشنگ با جارى جونم بگیرم، تا میام هدیه شو بدم پدر یه چیزى میگن و ما خنده مون میگیره و همسرى دكمه رو میزنه و .. چیلیك.. كج و كوله ترین لبخند رو لباى ما ثبت میشه من چقدر این عكس زشتمون رو دوست دارم.

داشتم عكس هارو نگاه میكردم، لایو گرفته شدن، انقد تو هركدومشون خواهری خوشحاله كه از ته دلم شاد میشم میبینمشون، هی انگشتمو رو عكسه نگه میدارم تا صداى خنده هامون بپیچه تو گوشى و ذوق كنم
خدایا شكرت

داشتم عکسهای گوشیمو میدیدم که اون عکس چپل چوپولمون رو هم دیدم و خواستم خاطره ش رو ثبت کنم :)




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!




نوع مطلب : فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.
یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم..
.
.
مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.
حالم؟ خوبم. عالی! خوب نیستم زیاد. گیجم.. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
قلبم داره تندتر میتپه. و خب حتما این نشونه خوبیه!
هر وقت به تک تک روزهایی که به انتظار ازشون یاد میکنی فکر میکنم همینجوری بازیش میگیره.
گفتم انتظار..  اصلا من چه میفهمم انتظار چیه.. من که نمیمیرم  از شدت منتظر بودن برای اونی که وجودش میشه مرهم همممممه خوب نبودن ها.. اره من چه میفهمم منتظر یعنی چی..
اللهم عجل لولیک الفرج..

چرا نمینویسم؟ چرا کمتر مینویسم؟ چرا..
این سوال ها درست نیستن چون من مینویسم، فقط اینجا ثبت نمیشن :)
مینویسم، دلم نوشتن میخواد، بیشتر مینویسم :)
ممنونم که هستین، که وقت میذارین، که میخونین، که نظر میدین.








نوع مطلب : جمعه های انتظار..، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
یه هفته ده روزی که گذشت، دقیقا از سه شنبه دو هفته پیش، به قدری سرم شلوغ بود که اصلا فرصت نشد برا دل خودم بشینم پای لپتاپ، ولی دوستش داشتم! با اینکه روز آخر به قدری خسته شده بودم که منی که ساعت یک دو شب میرم تو تخت خواب، ساعت ده نشده خوابم برد! فقط قسمت نه چندان جالب ماجرا آلودگی هوا بود و اینکه تو این هوا برا انجام کارهات بیرون از خونه باشی و با وجود ماسک هی سرفه کنی و حالت بد شه :|
خلاصه که کلاس امروزمو کنسل کردم، که بمونم خونه و استراحت کنم کاملا، که خب با سر زدن به گلدونام دیدیم باید بهشون رسیدگی شه، حوصله ش رو نداشتم اما.. یکی دو ساعتی سرگرم اونا شدم. دورشون کیسه پلاستیکی پیچیده بودم که از سرما در امون باشن و خب این کار آب دادن بهشونو سخت میکنه و خاک یکیشون جا به جا شدن میخواست، بعضیاشون هرس؟! کردن میخواستن و .. خب مدت زمان طولانی تری میخواد و خب تو این مدت فکر های بیشتری میاد تو سرت! که خلاصه ش میشه این که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیری باید پاش وایسی، آدم باید بین همه دغدغه های زندگیش حواسش به مسئولیتی که قبول کرده باشه.. چه مسئولیت رابطه با یه آدم، چه نگهداری یه تعداد گل و گیاه و چه..
.
.
امروز به تو هم فکر کردم، به آخرین حرف هات پای تلفن و پیامت و .. خدا بزرگه.. قطعا کمکت میکنه، شاید الان به این موضوع شک داشته باشی ولی شک تو، چیزی از بزرگی و رحمت خدا کم نمیکنه.. شک نکن.. و بدون که همیشه میتونی روی من حساب کنی، حتی اگه یه اپسیلون کاری ازم بربیاد :)
.
.
التماس دعا، دعا کنید برامون کارامون جور شه و بریم ازین شهر..
اگه صلاحه.. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
خب، بعد این همه مدتی که دارم تو این وبلاگ مینویسم، دوست دارم بعضی لحظه ها اینجا ثبت شن.. حتی اگه خیلی وقت ازشون گذشته باشه و من فرصت نکرده باشم همون موقع ثبتشون کنم. و خب الان و با تاریخ اون روز ثبت شن!  مثل تصویر این عصر قشنگ پاییزی که خانوم خونه ثبتش کرده  + یه شعر دوست داشتنی از آقای خونه :)


چه مهمانى باشكوهى است
تمام پدیده هاى عالم، همه آدم ها
قطرات ریز باران
ابر و باد و پاییز و آفتاب
آمده اند
سرسره بازى نگاه ما را روى رنگین كمان ببینند
از چشم هاى تو، به چشم هاى من..
از چشم هاى من، به چشم هاى تو..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
یلدا و فال حافظ و شعر و گل گفتن و گل شنیدن و بودن كنار عزیزترین هات تو دنیا و حال خوش، همین، شكر..
دلاتون تو زمستون پیش رو، گرم گرم گرم و زندگى هاتون شاد شاد شاد، دور همى هاتون همیشه برقرار و بدون گوشى :)
پارسال که شب یلدا  سفر بودیم و یه هندونه ی صورتی رنگ تو هواپیما بهمون دادن :دی، امسال اما از یکی دو هفته قبلش کلی خودمو به آب و آتیش زدم تا بتونیم شب یلدارو کنار هر دو خونواده باشیم.تلاش های من نتیجه نداد، اما یهو خدا جوری همه چی رو چید کنار هم که.. نمیدونین چقدر ذوق داشتیم وقتی اییین همه مهمون تو خونه کوچولومون میدیدیم :دی
خدایا شکرت که همیشه حواست هست.. که هوامونو داری.. :)

لازمه بگم اینم ازون عکس هاست که... ؟ :دی





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :