کهکشان tag:http://galaxy7.mihanblog.com 2018-06-19T05:55:33+01:00 mihanblog.com موقت 2018-05-13T20:07:14+01:00 2018-05-13T20:07:14+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/631 سعیده آقا، من هیچ جا نرفتم! یعنی خیلی جاها رفتم ولی الان همینجام، فقط یک سری اتفاقات رخ داده بود که بعدا اگه فرصت شد نعریف میکنم! فقط اینکه کلی پست ارسال نشده دارم! ممنون که پیگیرین :) آقا، من هیچ جا نرفتم! یعنی خیلی جاها رفتم ولی الان همینجام، فقط یک سری اتفاقات رخ داده بود که بعدا اگه فرصت شد نعریف میکنم! فقط اینکه کلی پست ارسال نشده دارم! ممنون که پیگیرین :)]]> خبر های خوبی تو راهه :) 2018-05-01T19:52:23+01:00 2018-05-01T19:52:23+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/630 سعیده اگه یادتون باشه پارسال دقیقا همین موقع، همین روز عکس کیکی که برا همسر جان تزیین کرده بودم رو گذاشتم اینجا و نوشتم یکی از هدف های امسالم (یعنی پارسال) تلاش برای معلم شدنه، به هر نحوی.. بعد اگه بازم یادتون باشه چند هفته پیش باز اومدم یه عکسی از اولین گوجه سبز های بهار امسال گذاشتم و خواستم مثبت فکر کنیم. جسور باشیم برا رسیدن به هدف هامون، بخوایمشون، تلاش کنیم، جذبشون کنیم.. (پست نشده هنوز!).چند وقت پیش که زنگ زدن بهم و گفتن میخوان واحد ها و زمان کلاس هامو باهام هماهنگ کنن، خوشحال شدم که یه تل اگه یادتون باشه پارسال دقیقا همین موقع، همین روز عکس کیکی که برا همسر جان تزیین کرده بودم رو گذاشتم اینجا و نوشتم یکی از هدف های امسالم (یعنی پارسال) تلاش برای معلم شدنه، به هر نحوی..
بعد اگه بازم یادتون باشه چند هفته پیش باز اومدم یه عکسی از اولین گوجه سبز های بهار امسال گذاشتم و خواستم مثبت فکر کنیم. جسور باشیم برا رسیدن به هدف هامون، بخوایمشون، تلاش کنیم، جذبشون کنیم.. (پست نشده هنوز!)
.
چند وقت پیش که زنگ زدن بهم و گفتن میخوان واحد ها و زمان کلاس هامو باهام هماهنگ کنن، خوشحال شدم که یه تلاش کوچولو کردم و نتیجه داد. خوشحالم که حالا منم به یه نحوی میتونم دونسته هامو منتقل کنم، خوشحال ترم ازینکه میتونم، میتونیم با توکل به خدا به تک تک هدف های کوچیک و بزرگمون تو زندگی برسیم. دعامون کنید. 
مرسی که همراهی، ممنونم که مشوقی آقای عشق :)
 ممنون از همکار عکاسی آقای برادر :)

عکسه رو خیلی دوست دارم، با لیوان یکبار مصرف لنز ساختیم برا گوشی :دی

]]>
کادوی تولد از نوع فندوقانه! 2018-04-05T20:54:50+01:00 2018-04-05T20:54:50+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/629 سعیده نمیدونم دقیقا اوضاع چه طور پیش رفت که یاد این افتادم که اوایل دانشگاه یه دوستی داشتم که درگیر خرید کادوی تولد برای دوستش بود. یادمه کلی فکر کردیم و فکر کرد با اون مغز فندوقیش و آخر سر رفت یه دونه ازین درپوش های فاضلاب دستشویی گرفت و یه کیت موزیکال هم بهش وصل کرد که موقع باز کردنش صدا بده و کادوش کرد و برد داد به دوستش و جلو دوستاش و خانم ها و آقایون آبروی خودشو طرفو منو با هم برد :دییعنی من الان که ساعت یک و نیم شبه باید این موضوع یادم بیوفته و حین تعریف کردنش برا همسری انقد بخندم که کلا یادم نمیدونم دقیقا اوضاع چه طور پیش رفت که یاد این افتادم که اوایل دانشگاه یه دوستی داشتم که درگیر خرید کادوی تولد برای دوستش بود. یادمه کلی فکر کردیم و فکر کرد با اون مغز فندوقیش و آخر سر رفت یه دونه ازین درپوش های فاضلاب دستشویی گرفت و یه کیت موزیکال هم بهش وصل کرد که موقع باز کردنش صدا بده و کادوش کرد و برد داد به دوستش و جلو دوستاش و خانم ها و آقایون آبروی خودشو طرفو منو با هم برد :دی
یعنی من الان که ساعت یک و نیم شبه باید این موضوع یادم بیوفته و حین تعریف کردنش برا همسری انقد بخندم که کلا یادم بره داشتم راجع به جواب چه سوالی جستجو میکردم؟
نمیدونم این خوبه یا بد اما من تجسم و تصورم خیلی قویه و علت این خنده ها هم فقط تصور قیافه ذوق زده دوست م و دوست دوست م ه. و همینطور تصور قیافه خانم های حاضر در صحنه.

نمیدونم الان کجایی، چیکار میکنی، در چه حالی هستی و .. حسم نسبت به حالت کمی خوب نیست. نمیدونم چرا.. ولی امیدوارم خوب باشی.. انقدر خوب که تخشه کلات :دی

]]>
یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال.. 2018-04-05T20:23:53+01:00 2018-04-05T20:23:53+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/627 سعیده سال نو مبارک :) چه تصمیم هایی دارید برا سال جدید؟ چه هدف هایی؟ بهم بگین :)امسال من خیلی خوب شروع شد و از خدا میخوام عالی تر ادامه پیدا کنه. تصمیم گرفتم امسالم متفاوت تر از هر سال باشه، حالا چه جوری؟ مشخص میشه. خلاصه که به قول آقای عشق، اول توکل به خدا، بعد دیگه..+سفره هفت سین هول هولکی امسالم رو خیلی دوست دارم. چون کل دو هفته رو سفر بودیم نتونستم یه دل سیر ببینمش، به پیشنهاد همسری قرار شد فعلا پهن بمونه تا هی ببینیمش. :) سال نو مبارک :)
چه تصمیم هایی دارید برا سال جدید؟ چه هدف هایی؟ بهم بگین :)
امسال من خیلی خوب شروع شد و از خدا میخوام عالی تر ادامه پیدا کنه. تصمیم گرفتم امسالم متفاوت تر از هر سال باشه، حالا چه جوری؟ مشخص میشه. خلاصه که به قول آقای عشق، اول توکل به خدا، بعد دیگه..




+سفره هفت سین هول هولکی امسالم رو خیلی دوست دارم. چون کل دو هفته رو سفر بودیم نتونستم یه دل سیر ببینمش، به پیشنهاد همسری قرار شد فعلا پهن بمونه تا هی ببینیمش. :)

]]>
بهار تو راهه :) 2018-03-13T10:19:46+01:00 2018-03-13T10:19:46+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/626 سعیده آخ كه چقدر این مدت دلم میخواست بیام اینجا بنویسم ولى مگه فرصت میشهكلى پست دارم ولى باشه برا بعدخوبین؟ حتما خوبینمگه میشه با این بوى بهارى كه هممممه جا پیچیده غیر ازین باشهالكى لبخند میاد رو لبم همه شیه دستم شیشه شوره و یه دستش دستمال و خم شدیم رو آینه و حین تمیز كردنش بهار بهار زمزمه میكنیمخییییلى خوبه، (خل شدم؟)روزهاى زوج بعد باشگاه به بهانه خرید با میم میریم گردش و پیاده روى كه گاهى تا همسرى بیاد خونه طول میكشه روزهاى فرد هم کلاس و خونه تكونى و كارایى كه میشه تو خونه انجام دادهرسال هنرم آخ كه چقدر این مدت دلم میخواست بیام اینجا بنویسم
ولى مگه فرصت میشه
كلى پست دارم ولى باشه برا بعد
خوبین؟ حتما خوبین
مگه میشه با این بوى بهارى كه هممممه جا پیچیده غیر ازین باشه
الكى لبخند میاد رو لبم همه ش
یه دستم شیشه شوره و یه دستش دستمال و خم شدیم رو آینه و حین تمیز كردنش بهار بهار زمزمه میكنیم
خییییلى خوبه، (خل شدم؟)
روزهاى زوج بعد باشگاه به بهانه خرید با میم میریم گردش و پیاده روى كه گاهى تا همسرى بیاد خونه طول میكشه روزهاى فرد هم کلاس و خونه تكونى و كارایى كه میشه تو خونه انجام داد
هرسال هنرمندیام نزدیك بهار شكوفا میشه كه بعدا رو میكنمشون حالا
میگه خوشحالیا، اوهوم، خیلى، چرا نباشم؟ بهار فصل منه، خود خودم :دى
ذوق دارم، پر از انرژى و حس خوبم، من روز هاى آخر اسفند رو بسیار بسیار بیشتر از تعطیلات عید دوست دارم، اصلا حس زندگى فوران میكنه تو كوچه خیابونا
برا همممه تون ازین حس ها آرزو میكنم
خدایا شككككككرت
حالا فعلا برم، قراره برم تا یه جایی و همسری هم بیاد بریم چشم بخریم برا هدیه های سال نو بچه ها، خروس های پارسال یادتونه؟ :دی
راستی،  چهارشنبه سوریتون مبارک، مراقب خودتون باشیدا، یا حق :)

+ممنونم ازتون که وقت میذارید و نظر میدین. تا جایی که تونستم اگه آدرسی بوده اومدم و جواب دادم به سوالات و نظراتتون، اما گاهی و مخصوصا این روز ها واقعا فرصت نمیکنم. و واقعا این اسمش کلاس گذاشتن!! یا هر چیز دیگه ای نیست. قبلا هم گفتم دلیل تایید نکردن نظرات رو. ولی میخونمشون. در هرحال عذرخواهم و ممنون. ببینید الان این وضعیت نظرات وبلاگ منه، دیگه قضاوت با خودتون :)


+ببینید آخه این رنگارو؟ آدم یادش میره برا چه کاری اومده بوده بیرون.
+بازار تجریشه اینجا

]]>
ماجرا های عروس و مادر شوهر! 2018-02-09T11:54:29+01:00 2018-02-09T11:54:29+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/624 سعیده پارت وان!: تند تند داشت از اتفاقاتى كه براش افتاده بود صحبت میكرد، نگاهمو دوخته بودم به چشماش، كه البته هیچ شباهتى به چشم هاى مرد من نداره،  اما حرف هاشو نمیشنیدم، داشتم نگاهش میكردم و فكر میكردم. فکر میکردم که كه خدایا، چقدر من این زن رو دوستش دارم!پارت تو!: مهموناى راه دورشو كه فامیلاى عروس كوچیكه باشن تنها گذاشت و رفت یه فنجون چاى ریخت برام و یه بشقاب رو پر میوه كرد و اومد نشست كنار من كه داشتم با یكى از خواهرهاى عروس (:دى) صحبت میكردم.بهش میگم مامان خانم، پاشو برو بشین پیش حاج خانم (ماد پارت وان!: تند تند داشت از اتفاقاتى كه براش افتاده بود صحبت میكرد، نگاهمو دوخته بودم به چشماش، كه البته هیچ شباهتى به چشم هاى مرد من نداره،  اما حرف هاشو نمیشنیدم، داشتم نگاهش میكردم و فكر میكردم. فکر میکردم که كه خدایا، چقدر من این زن رو دوستش دارم!

پارت تو!: مهموناى راه دورشو كه فامیلاى عروس كوچیكه باشن تنها گذاشت و رفت یه فنجون چاى ریخت برام و یه بشقاب رو پر میوه كرد و اومد نشست كنار من كه داشتم با یكى از خواهرهاى عروس (:دى) صحبت میكردم.
بهش میگم مامان خانم، پاشو برو بشین پیش حاج خانم (مادرعروس)، چرا نشستى اینجا؟
میگه نه، خوبه
میگم عه، خوب نیست برو اونجا خب تنها موندن ایشون اونور، میگه نه دیگه، میخوام اینجا بشینم
میگم خب چرا؟ میگه خب پیش تو بشینم یه وقت غریبى نكنى.
مادر شوهر نیست كه دلبره :دى ماشاالله!

خدا خیلى دوستم داره كه دوتا فرشته دیگه به فرشته هاى زندگیم اضافه كرد تا بهم نشون بده ماجراهاى عروس و مادرشوهر میتونه شیرین هم باشه
خدایا شكر..
]]>
وقتی همه خواب بودند.. 2018-02-05T20:21:00+01:00 2018-02-05T20:21:00+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/621 سعیده دلم گرفتهدلم درحد مرررگ گرفته..پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضهیه دنیا اشكیه دنیا. حرف..هوووووف خدایا..خدایااااااامن.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینمخسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..تو كه میدونى..تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبرهتو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..به خودت قسم.. كمك دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)
]]>
حس خوب 2018-02-02T19:37:22+01:00 2018-02-02T19:37:22+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/618 سعیده چند وقت پیش تولد خواهرى بودمیدونستمیهو خبر رسید كه دارن میانبا مادر همسرى طى یك عملیات انتحارى صبح زود زدیم بیرون، كیك خریدیم، هدیه خریدیم و پدر همسر جان بادكنك هارو باد كردن و خانم همسر جان (كه بنده باشم :دى) خونه رو تزیین كردن و هدیه هارو خوشگل فرمودن و مادر همسر جان نهار پختنو البته همسر جان وظیفه خطیر نظارت، مشاوره و تست میوه و شیرینى رو عهده دار شدنخواهرى كیه؟ همسر برادر همسر جان  :)) درواقع جارى جون :دىطبق یه قرار نانوشته به هم میگیم خواهرى :)اومدم شیرینى درست كنم و خب نگم براتون.. چند وقت پیش تولد خواهرى بود
میدونستم
یهو خبر رسید كه دارن میان
با مادر همسرى طى یك عملیات انتحارى صبح زود زدیم بیرون، كیك خریدیم، هدیه خریدیم و پدر همسر جان بادكنك هارو باد كردن و خانم همسر جان (كه بنده باشم :دى) خونه رو تزیین كردن و هدیه هارو خوشگل فرمودن و مادر همسر جان نهار پختن
و البته همسر جان وظیفه خطیر نظارت، مشاوره و تست میوه و شیرینى رو عهده دار شدن
خواهرى كیه؟ همسر برادر همسر جان  :)) درواقع جارى جون :دى
طبق یه قرار نانوشته به هم میگیم خواهرى :)
اومدم شیرینى درست كنم و خب نگم براتون.. معمولا، همه شیرینی و دسر و کلا غذاهای عجیب غریبی که درست میکنم خیلی خوشمزه و قشنگ میشن، مخصوصا برا بار اول چون با دقت بیشتر درست میشن. ولی هربار اومدم برا جاری خانم هنر نمایی کنم یه گندی زده شد :دی شیرینی عربی درست کردم، خیلی خوشمزه و شیک، یکیشو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر که شاید تردتر شه، حواسم پرت کادو کردن هدیه تولد شد و یهو دیدم داره از آشپزخونه دود بلند میشه.. یعنی یک بویی کل ساختمون رو برداشته بود که .. دلتون نخواد! بوی گند!  بگذریم حالا..

گوشى رو میدم دست همسرى و برادر همسرجانو میفرستم اونورتر بشینه تا یه عكس قشنگ با جارى جونم بگیرم، تا میام هدیه شو بدم پدر یه چیزى میگن و ما خنده مون میگیره و همسرى دكمه رو میزنه و .. چیلیك.. كج و كوله ترین لبخند رو لباى ما ثبت میشه من چقدر این عكس زشتمون رو دوست دارم.

داشتم عكس هارو نگاه میكردم، لایو گرفته شدن، انقد تو هركدومشون خواهری خوشحاله كه از ته دلم شاد میشم میبینمشون، هی انگشتمو رو عكسه نگه میدارم تا صداى خنده هامون بپیچه تو گوشى و ذوق كنم
خدایا شكرت

داشتم عکسهای گوشیمو میدیدم که اون عکس چپل چوپولمون رو هم دیدم و خواستم خاطره ش رو ثبت کنم :)
]]>
.. 2018-01-26T14:14:51+01:00 2018-01-26T14:14:51+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/617 سعیده بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم. بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!
]]>
:) 2018-01-26T13:50:24+01:00 2018-01-26T13:50:24+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/616 سعیده داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم....مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.حالم؟ داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.
یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم..
.
.
مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.
حالم؟ خوبم. عالی! خوب نیستم زیاد. گیجم.. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
قلبم داره تندتر میتپه. و خب حتما این نشونه خوبیه!
هر وقت به تک تک روزهایی که به انتظار ازشون یاد میکنی فکر میکنم همینجوری بازیش میگیره.
گفتم انتظار..  اصلا من چه میفهمم انتظار چیه.. من که نمیمیرم  از شدت منتظر بودن برای اونی که وجودش میشه مرهم همممممه خوب نبودن ها.. اره من چه میفهمم منتظر یعنی چی..
اللهم عجل لولیک الفرج..

چرا نمینویسم؟ چرا کمتر مینویسم؟ چرا..
این سوال ها درست نیستن چون من مینویسم، فقط اینجا ثبت نمیشن :)
مینویسم، دلم نوشتن میخواد، بیشتر مینویسم :)
ممنونم که هستین، که وقت میذارین، که میخونین، که نظر میدین.




]]>