کهکشان tag:http://galaxy7.mihanblog.com 2020-06-04T12:52:36+01:00 mihanblog.com اللهم عجل لولیک الفرج.. 2020-04-09T16:43:52+01:00 2020-04-09T16:43:52+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/675 سعیده بسم الله الرحمن الرحیمدارم ریسه هارو میزنم تو بالکن که درو میبنده و میره تا دست و روشو خشک کنهمیگه کمک نمیخوای؟وضو گرفته، اشاره میکنم به ابروهاش که یعنی دست بکش بهشون، میگه خودت.با لبخند محوی که با یادآوری اولین وضوش بعد محرمیتمون میاد رو لبامون، دست میکشم و موهای شیطون ابروهاش که بالا پایین پریده بودن، مرتب میشنریسه های ماه و ستاره رو روشن می‌کنیم و نور پر میشه تو بالکن و هوای دم غروبش.میخوام کیک درست کنم، خوشحالم که در قدی آشپزخونه که رو به بالکنه هنوز پرده نداره. هی آرد میپاشم و هی ری
بسم الله الرحمن الرحیم

دارم ریسه هارو میزنم تو بالکن که درو میبنده و میره تا دست و روشو خشک کنه
میگه کمک نمیخوای؟
وضو گرفته، اشاره میکنم به ابروهاش که یعنی دست بکش بهشون، میگه خودت.
با لبخند محوی که با یادآوری اولین وضوش بعد محرمیتمون میاد رو لبامون، دست میکشم و موهای شیطون ابروهاش که بالا پایین پریده بودن، مرتب میشن
ریسه های ماه و ستاره رو روشن می‌کنیم و نور پر میشه تو بالکن و هوای دم غروبش.
میخوام کیک درست کنم، خوشحالم که در قدی آشپزخونه که رو به بالکنه هنوز پرده نداره. هی آرد میپاشم و هی ریسه هارو نگا میکنم و هی دلم پر شوق میشه.
دلم میره به نیمه شعبان های سال‌های قبل تر.
پارسال رفتیم با خاله ها و مامان و بابا تهرانگردی و چقدر مهدیا خانم شیطونی کرد.
سال پیشش، با همسری پدرمادر همسری و خاله اینا رفتیم خونه مامانینا و بعد جشن هرساله مامانجون (مادربزرگ) و شوق و خوشحالی.
سال قبلش؟ همسری داشت ریسه های کوچه بابا اینارو میزد و من تو دلم قربون قد و بالاش میرفتم. سال پیشش؟ باز هم خونه مامانجونا و تزیین کوچه و خونه که هرسال کار من بوده.
دیشب که با مامانجون حرف زدم و گفت دلم گرفته امسال هیشکی نیست و نمیتونیم مراسم بگیریم، دلم گرفت..
با مامان که حرف زدم و گفتم پارسال تهران بودین، دلم گرفت..
به همسری که گفتم لااقل هرسال شعبان هر دو سه روز یه بار به یه بهانه ای با یه کیک میرفتیم خونه مامانتینا دلم گرفت..

میرم تو بالکن و روشن و خاموش شدن چراغارو نگا میکنم، خیلیا اومدن جلو پنجره و بالکن و پشت بوم، بارون گرفته؟ بو میکنم، با تمام وجودم.. خدایا.. من آدم بویی ام، چرا دیگه بوی هیچی رو نمیفهمم..
دلم گرفته گرفته گرفته..
یه نفس عمیق میکشم، خدایا شکرت..
شکرت بابت همه چی..
خودت مراقب عزیزانم و همه مردم جهان باش، و خودم..
همه داد میزنن یا مهدی و من خیره میشم به ابرای آسمون که روی ماه رو پوشوندن..
آقا جان؟ کی میای بیرون از پشت ابرا؟ تولدت مبارک، بیا و به داد جهانمون برس..
اللهم عجل لولیک الفرج..
]]>
حالا وقتشه 2020-02-23T21:38:52+01:00 2020-02-23T21:38:52+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/671 سعیده سلام :)این روزا همه مون ترسیدیمیکی از مردن میترسه‌یکی از بیمارییکی از قرنطینهیکی از بیماری اطرافیانشیکی از بعد از مرگیکی از دردسرهای بیمارییکی از..یکی هم مثل من از همه ش :دیاما خب، چرا؟این روزا با هرکی حرف می‌زنیم بحث بحث جناب ویروسهدوستام و خانواده و ..حرفهاشون باعث شد بیام بنویسم برا شمایی که شاید حس مشابهی دارینمن الان از وسط تهران دارم براتون می‌نویسم! و یه سوال دارم، چرا انقد وحشت کردیم؟ نمی‌خوام برم بالای منبر و دوساعت از همه چیزهایی بگم که بارها شنیدیم تو این مدت، از رعایت کردن و در
سلام :)
این روزا همه مون ترسیدیم
یکی از مردن میترسه‌
یکی از بیماری
یکی از قرنطینه
یکی از بیماری اطرافیانش
یکی از بعد از مرگ
یکی از دردسرهای بیماری
یکی از..

یکی هم مثل من از همه ش :دی

اما خب، چرا؟
این روزا با هرکی حرف می‌زنیم بحث بحث جناب ویروسه
دوستام و خانواده و ..
حرفهاشون باعث شد بیام بنویسم برا شمایی که شاید حس مشابهی دارین
من الان از وسط تهران دارم براتون می‌نویسم! و یه سوال دارم، چرا انقد وحشت کردیم؟ نمی‌خوام برم بالای منبر و دوساعت از همه چیزهایی بگم که بارها شنیدیم تو این مدت، از رعایت کردن و درصد مرگ و میر پایین و بهبودی بالا و چی و چی و چی و چی
می‌خوام بگم بچه ها، این اتفاق افتاده، دلیلش چی بوده، و چرا و چطور و اینا به کنار
من خودم میرم بیرون از خونه حس فیلم های آخر الزمانی رو دارم! ولی این اتفاق افتاده و حالا باید ببینیم چیکار باید کرد؟ رعایت کردن و تقویت بدن و نداشتن استرس و اینا درسته. ولی چرا انقد منتظر مرگ هستین؟ 
امام علی (ع) مون فرمودن برا دنیات جوری زندگی کن که انگار همیشه زنده ای و برا آخرتت جوری زندگی کن که انگار فردا می‌میری. خب؟ چه سرمشقی بهتر از این؟
مگه روزهای دیگه که ما پامونو از در خونه میذاریم بیرون مطمینیم که سالم برمیگردیم که الان میترسیم؟
پاشین بچه ها
پاشین جمع کنین انقدر انرژی منفی دادنو
یه سوره قرآن بخونین، یه زیارت عاشورا
دو رکعت نماز
یه آهنگ شاد بذارین و‌ پاشین برقصین باهاش  
کتاب بخونین
فیلم ببینین
شیرینی خونگی ‌درست کنین
برین از بقیه حلالیت بطلبین اگه حق الناسی گردنتونه، بهترین بهانه ست الان برا وقتایی دیگه که خجالت می‌کشیم شاید
هدف هاتونو‌ برا سال بعد نوشتین؟
کلی آرزو داریم کلی هدف داریم کلی برنامه داریم همه و به امید خدا میخوایم بهش برسیم
اگه هم‌ خدا صلاح دونست که این روزا روزهای آخر عمرمون باشه، چرا داریم با استرس میگذرونیمش؟ چرا خرابش می‌کنیم؟ باید به بهترین محو ازش استفاده کنیم. غیر از اینه؟
پس انرژی مثبت بدیم به هم، انرژی مثبت زیاد، استرس هارو بریزیم دور ‌‌برا خوب کردن حال دل خودمون و خونواده مون تلاش کنیم. 
سخته، قطعا سخته
خیلی سخته تو این شرایط، میدونم، ولی خب الان وقتشه کارای سخت کنیم :)
یا علی :)


یه چیزی هم راجع به حلالیت بگم بامزه ست، خوابگاه که بودیم یه بار اتوی من داغ بود افتاد رو زمین و یه کوچولو گوشه فرش اتاقمونو سوزوند، فرش برا یکی از بچه ها بود که اون روز نبود.
گذشت و من بهش نگفتم، یادم رفت، بعدشم که زمانش گذشت روم نشد راستش. یکی دوسال پیش بهش پیام دادم و حلالیت خواستم، بعد کلی خندیدن گفت تو هم حلال کن ادکلنت خیلی خوشبو بود هی ازش میزدم :))



در آخر اینکه، مثل هنیشه دعا کنیم برای هم :) 
از شما هم حلالیت میطلبم، بابت همه کارایی که میدونین و نمیدونین و دونسته یا ندونسته کردم.  :) حالا شما بیاین تو کامنتا اعتراف کنید کاراتونو :دی

]]>
روزه 2020-01-28T17:25:10+01:00 2020-01-28T17:25:10+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/670 سعیده روزه بودم، روزه سکوت!اما دقیقا وسط درگیری با یه سری داده آموزشی گسسته و پیوسته! تصمیم گرفتم گوشیمو بردارم و این روزه رو بشکنمبشکنم؟نهافطار کنم!نمی‌دونم کی بشه که این مطلب رو تو وبلاگم بذارم، با گوشی نمیشه، نه که نشه، نمیخوام، قشنگ نیست. همین که نوت گوشیمو باز کردم و تایپ میکنم فعلا کافیهبگذریم..(گوشی همسرجان به دادم رسید :) ) تو این مدت تو بلاگ سیاسیم که احتمالا هیچ کدومتون ندارینش (جز چند نفر شاید، شااااید) انقد بحث بود و اختلاف نظر که ..بگذریمبذار بحثا بمونن برای همونجا خلاصه که سلام روزه بودم، روزه سکوت!
اما دقیقا وسط درگیری با یه سری داده آموزشی گسسته و پیوسته! تصمیم گرفتم گوشیمو بردارم و این روزه رو بشکنم
بشکنم؟
نه
افطار کنم!
نمی‌دونم کی بشه که این مطلب رو تو وبلاگم بذارم، با گوشی نمیشه، نه که نشه، نمیخوام، قشنگ نیست. همین که نوت گوشیمو باز کردم و تایپ میکنم فعلا کافیه
بگذریم..
(گوشی همسرجان به دادم رسید :) ) 
تو این مدت تو بلاگ سیاسیم که احتمالا هیچ کدومتون ندارینش (جز چند نفر شاید، شااااید) انقد بحث بود و اختلاف نظر که ..
بگذریم
بذار بحثا بمونن برای همونجا 
خلاصه که سلام :)
امروز روز عجیبیه
راستشو بخواین دو روز پیشم عجیب بود، حالا که فک میکنم دیروزم عجیب بود
اصلا هفته هفته عجیبیه!
فک کنم خدا تصمیم گرفته همه لطفشو یهو سرازیر کنه سمتمون. خدایا؟ لیاقت و جنبه ش رو هم حتما بهمون دادی قبلش. می‌دونم :)
این همه انتظار ما الکی نبوده حتما. 
هیچ وقت نیست
خدا حواسش به خواسته هامون هست :) 
شکرت..
شکرت :)

هشتم بهمن نودوهشت
یه نقطه عطف:)

یا مادر سادات، خودت کمکمون کن :)
خودمونو که قبلا سپردیم بهت، توکل به خدا بعد دیگه :)

فک کنم بیشترین پست با لبخند همین پست بود، خدایا شکرت :) 
]]>
تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.. 2019-12-02T19:48:20+01:00 2019-12-02T19:48:20+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/669 سعیده : ) «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم».. 2019-11-25T09:15:47+01:00 2019-11-25T09:15:47+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/668 سعیده هوووووف..بذا فکر نکنم به هیچیاصلا بذا چیزی نگم، گفتن من چیرو درست میکنه تا وقتی کاری انجام نمیدیم؟دو‌ سه شبه هر چند ساعت یکبار میپرسی چرا مثل همیشه نیستی و من.. سعی میکنم‌چیزی شبیه لبخند تحویلت بدم. چند بار که تکرار میشه طاقت نمیاری و بغلم میکنی و‌ میگی ‌چته اخه&n هوووووف..

بذا فکر نکنم به هیچی

اصلا بذا چیزی نگم، گفتن من چیرو درست میکنه تا وقتی کاری انجام نمیدیم؟

دو‌ سه شبه هر چند ساعت یکبار میپرسی چرا مثل همیشه نیستی و من.. سعی میکنم‌چیزی شبیه لبخند تحویلت بدم. چند بار که تکرار میشه طاقت نمیاری و بغلم میکنی و‌ میگی ‌چته اخه خانمم..

و‌من سرمو‌میذارم‌ روی سینه ت و با خیال راحت یه دل سیر گریه می‌کنم.. بدون اینکه چیزی بپرسی، بدون ترس از قضاوت، بدون هییییچ حس بدی..


آره بیا به چیزای خوب فک کنیم

هنوز تو این دنیا کلی حس خوب مونده، هنوزم خدا رو داریم.. بیا به چیزای خوب فک کنیم

اصلا بیا به این فک کنیم، بذا بگم که من دل میدم به اون لحظه که آخر شب نشستیم کنار همو شیطون نگا می‌کنی و میگی عه قرار بوددمنوش بخوریما

و من بدجنس جواب میدم کی قرار شد که من نفهمیدم؟ بعدش مثل همیشه ای که هیچوقت عادی یا عادت! نمیشه می‌خندیم و  آب جوش میذاری و من لیوانای دمنوشمون رو آماده میکنم و در جعبه دمنوش هارو باز میکنم و میپرسم دمنوش چی؟ می‌دونم لوندر عطر مورد علاقه ته، میگی گل گاو زبون

میگم یه چیز جدید امتحان کنیم؟ و دستمو میبرم سمت رازیانه، برخلاف وقتای دیگه میگی امشب نه. برگای گل گاو زبون و چندتا برگ بهلیمو میشینن تو لیوانامون، یه نی نبات برای تو و یکم آبلیموی بیشتر برای من.

آب جوش میریزم روی برگا و میشینم کنارت و همینطور که لیوانامون خوشرنگ میشن غرق چشمای هم میشیم..

تو‌ میگی سعیده دیگه گریه نکن، طاقت ندارم، نمی‌دونم چیکار باید کنم. و من میخندم و میگم چشم و تو دلم فک می‌کنم اتفاقا خوب بلدی چیکار باید کنی، فکر ‌میکنم به اینکه چقدر قشنگی مرد من..

چقدررررر دوستت دارم..

چقدرررر خدارو باید شکر کنم بابت اینکه از بین ایییین همه آدم تو شدی همسرم..

همسرم..

اره، اصلا چی بهتر از تو برای فکر کردن، برای بهتر شدن حال دلم..


+نگرانم خدایا..

نگران کشورم، مردمم، آینده کشورم و مردمش، و خودمون و بچه های به دنیا نیومده ای که اصلا جرات فکر کردن بهشون رو هم نداریم!

و هزاران چیز دیگه که با وجود تو نگرانی ‌براشون معنی نداره. اما خودت گفتی که سرنوشت هیچ قومی رو‌تغییر نمیدی مگه به خواستخودشون.. 


+ چند روزه یاکریما اومدن تو بالکن خونه جدیدمون دارن لونه میکنن. خیلی پر از حس خوبم و به فال نیک میگیرمیش :)

]]>
11 آبان 98 2019-11-02T17:35:49+01:00 2019-11-02T17:35:49+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/666 سعیده هفت سال پیش، همچین شبی بود که صبحش عقد کردیم و خوشحال و شاد و خندان همه جای شهر کوچیک اما دوست داشتنی منو گشتیم و بعد اینکه نهارمونو پر فلفل کردی و من همه رو تا ته خوردم، به قول خودت دلت موند و خودت رفتی تهران..هفت سال پیش همچین شبی بود که اولین بار بعد محرم شدنمون طعم دوری رو میچشیدیم.. خوشحال که کنار همیم. :)خدایا شکرت.. هفت سال پیش، همچین شبی بود که صبحش عقد کردیم و خوشحال و شاد و خندان همه جای شهر کوچیک اما دوست داشتنی منو گشتیم و بعد اینکه نهارمونو پر فلفل کردی و من همه رو تا ته خوردم، به قول خودت دلت موند و خودت رفتی تهران..
هفت سال پیش همچین شبی بود که اولین بار بعد محرم شدنمون طعم دوری رو میچشیدیم.. 
خوشحال که کنار همیم. :)
خدایا شکرت..
]]>
جمعه 2019-09-27T18:49:37+01:00 2019-09-27T18:49:37+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/665 سعیده امروز پر از حس خوبم..فیزیک بدنم کمی یاری نمیکنه. سردرد خستگی کلافگی شاید..یکم گیجم..کم پیش میاد ولی الان ازون کما ست!جمعه بود امروز.. چقدر جمعه هامون همینطوری داره میگذره..چند روز پیشش که خونه مامانینا بودم یهو بی موقع صدای اذان اومد. مامان گفت عه؟ الان؟ اذان؟گفت هر وقت امام زمان (عج) ظهور کنه همه جا اذان میگن.گفتم شاید یکی به دنیا اومده. گفت اذان نمیگن اون موقع که.گفتم خب پس کیا میگن؟ گفت همون دیگه وقتی اماممون ظهور کنه.بعد فکر کردم، و خجالت کشیدم از خودم.. همین. امروز پر از حس خوبم..
فیزیک بدنم کمی یاری نمیکنه. سردرد خستگی کلافگی شاید..
یکم گیجم..
کم پیش میاد ولی الان ازون کما ست!
جمعه بود امروز.. چقدر جمعه هامون همینطوری داره میگذره..
چند روز پیشش که خونه مامانینا بودم یهو بی موقع صدای اذان اومد. 
مامان گفت عه؟ الان؟ اذان؟
گفت هر وقت امام زمان (عج) ظهور کنه همه جا اذان میگن.
گفتم شاید یکی به دنیا اومده. گفت اذان نمیگن اون موقع که.
گفتم خب پس کیا میگن؟ گفت همون دیگه وقتی اماممون ظهور کنه.
بعد فکر کردم، و خجالت کشیدم از خودم.. همین.



]]>
شاید اینم موقت! 2019-09-22T21:50:07+01:00 2019-09-22T21:50:07+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/664 سعیده دو شب پیش نصف شب از خواب پریدم و یهو بی هیچ مقدمه ای اومدی تو ذهنم! عجیبه.. واقعا عجیبه..یه زمانی با خودم فکر میکردم که چطور شماره تماستو ممکنه یادم بره؟ اصلا مگه میشه؟ حالا اما.. هرچی تلاش کردم اصلا یادم نیومد! حتی دو رقم دومشو!یاد اینکه چقدر گاهی اذیت میکردیم همو افتادم. اینکه چقدر لقب میدادیم به هم! خرگوش! گردو! هویج! فندوق! تخ شه کلات! و .. یاد اولین باری که با هم حرف زدیم.. یاد..هوووف، دلم گرفت.حتی نمیدونم از آخرین باری که ازت خبر دارم چقدر گذشته. من ِ آدم مزخرف که هیچی یادم نمیره. دو شب پیش نصف شب از خواب پریدم و یهو بی هیچ مقدمه ای اومدی تو ذهنم! عجیبه.. واقعا عجیبه..
یه زمانی با خودم فکر میکردم که چطور شماره تماستو ممکنه یادم بره؟ اصلا مگه میشه؟ حالا اما.. هرچی تلاش کردم اصلا یادم نیومد! حتی دو رقم دومشو!
یاد اینکه چقدر گاهی اذیت میکردیم همو افتادم. اینکه چقدر لقب میدادیم به هم! خرگوش! گردو! هویج! فندوق! تخ شه کلات! و .. یاد اولین باری که با هم حرف زدیم.. یاد..
هوووف، دلم گرفت.حتی نمیدونم از آخرین باری که ازت خبر دارم چقدر گذشته. من ِ آدم مزخرف که هیچی یادم نمیره.. (البته جز شماره ت که دیگه حفظ نیستمش :دی)
کاش بودی دست همسر و بچه هاتو میگرفتی و میومدی خونه مون، مینشستیم دور هم چای میخوردیم با اون اسنک صدفیا! چیپلت؟
اصلا الان چی کار میکنی؟ ازدواج کردی؟ بچه داری؟ به قول میمم داری نامحسوس خودتو تکثیر میکنی یا نه؟ :دی
دغدغه هات عوض شدن؟ بازم خواهرت رو اذیت میکنی؟ (اسمش یهو یادم افتاد! الان دیگه حتما خانمی شده برا خودش..)
یاد این افتادم که چقدر ادعات میشد و هیچی بلد نبودی :))
یاد غمگین بودنات، بیمزگیات :دی شیطنتات، حرفات، کارات و ..
آخ یاد اولین بار که راجع به میمم باهات حرف زدم.. 
انگار صد سال ازون موقع ها گذشته..
احتمالا کمی عاقل شدی الان دیگه،(امیدوارم!) البته من که همونم! فقط یاد گرفتم گاهی چطور میشه پشت یه سری نقاب ها پنهون شد.. شیطونی نکرد، سنگین بود، ساکت تر بود، چطور میشه کلی فکر و غصه داشت و لبخند زد، چطور میشه غم هارو به خوشحالی تبدیل کرد . یاد گرفتم چطور حال خودمو خوب کنم. و خب خدارو شکر!
امیدوارم تو هم یکی مثل میم من داشته باشی الان برا خودت، برا لحظه هایی که دلت از زمین و زمان گرفته، برا لحظه هایی که از خوشحالی رو پا بند نیستی.. برا.. برا دلت..
میدونی ..

دلم میخواد تا صبح برات بنویسم، اما صبح باید برم دوتا دندون درست کنم که دندونپزشک جان با کلی دردسر قبول کرده انجامش بده  و بعدشم کلی کار دارم و اگه الان برم شاید بتونم دو سه ساعتی بخوابم.
خب پس چون خواب مهمتره، فعلا شبت بخیر! دیگه نصف شبی نیای تو ذهنما، بعدا میام باز حرف میزنم باهات! فهلا :دی

نمیدونم این که اینجارو نمیخونی خوبه یا بد! اصلا نمیدونم میخونی یا نه!  اما از خدا میخوام همراه تک تکه لحظاتت باشه. :)
]]>
:-؟ (موقت) 2019-09-22T21:36:22+01:00 2019-09-22T21:36:22+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/663 سعیده امروزو یادم میمونه.امروز روز بدی نبود.امروز روز خوبی هم نبود.امروز روز عجیبی بود! خیلی عجیب.1:07 بامداد دوشنبهخدایا به امید تو.. امروز روز بدی نبود.
امروز روز خوبی هم نبود.
امروز روز عجیبی بود! خیلی عجیب.


1:07 بامداد دوشنبه


خدایا به امید تو..
]]>
من همینم.. 2019-08-23T20:57:24+01:00 2019-08-23T20:57:24+01:00 tag:http://galaxy7.mihanblog.com/post/662 سعیده رو پروژه م کار میکردم اما فکرم  درگیر موضوعی بود. عصبی؟ خسته؟ کلافه شاید.. پیام داد. درد دل بود. اعصابش خرد بود، کارمو نصفه ول کردم و جوابش رو دادم. کمی حرف زدیم. دلداریش دادم، همدردی کردم باهاش، نصیحتش کردم، دعواش کردم که بیشتر حواسش به خودش باشه و .. بهتر شد حالش.حداقل من اینجوری حس کردم.بعدش دوباره کمی حرف زدیم. دلم خواست باهاش درد دل کنم. نوشتم. همه رو تایپ کردم. درست قبل اینکه دستم بره رو ارسال، روی متن ضربه زدم و همه رو کات کردم. و موند.. هی اومدم پیستش کنم ولی، دستم نرفت. یکم دیگه ح رو پروژه م کار میکردم اما فکرم  درگیر موضوعی بود. عصبی؟ خسته؟ کلافه شاید.. پیام داد. درد دل بود. اعصابش خرد بود، کارمو نصفه ول کردم و جوابش رو دادم. کمی حرف زدیم. دلداریش دادم، همدردی کردم باهاش، نصیحتش کردم، دعواش کردم که بیشتر حواسش به خودش باشه و ..
بهتر شد حالش.
حداقل من اینجوری حس کردم.
بعدش دوباره کمی حرف زدیم. دلم خواست باهاش درد دل کنم. نوشتم. همه رو تایپ کردم. درست قبل اینکه دستم بره رو ارسال، روی متن ضربه زدم و همه رو کات کردم. و موند.. هی اومدم پیستش کنم ولی، دستم نرفت. یکم دیگه حرف زد و بعدش دیگه وقت خداحافظی بود. گفت سرتو درد آوردم. ازم تشکر کرد بابت حرفهام و خواست بره بخوابه. خواستم بگم نرو. بگم بمون منم حرف دارم. بگم وایسا کمی هم درد دل منو بشنویم شاید که سبک شم..
براش تایپ کردم، آره.. منم برم بخوابم..
من همینم.. همین سعیده ای که آدم درد دل نیست..
رفتم صفحه درد دلام باخودم رو باز کردم یه نگاه به قبلیا انداختم و .. 
یادم باشه وصیت کنم قبل مردنم یکی اینارو نخونده پاک کنه! وگرنه هیشکی نمیاد تشییع جنازه با این وضع :دی
بستمش..
ساعتو نگاه کردم. 1:24.. چه قشنگه..
رفتم پیش همسر جان و به چشم های معصومش که تو خواب هم قشنگه نگاه کردم و براش حرف زدم..حرف زدم.. حرف زدم..
سبک شدم؟
چقدر خوبه که خدارو داریم نه؟ :)

]]>