تبلیغات
کهکشان - مطالب خرداد 1398
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده

دنیای منی

حتی اگر لازم باشد

این همه در مفهوم دنیا اغراق کنم :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده

شیشه ی عمر من بود

آن چه در گلو داشتی..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
فکر و فکر و فکر و فکر و فکر.. هووووف
میگه: یا میشه یا نمیشه! اگه بشه که خب شده نشه هم که نشده دیگه!!
کل استراتژیش در برخورد با موانع و مشکلات همینه! و خب همیشه هم جواب داده.
اینبار هم دو تا دستای مردونه ش رو گذاشت دو طرف صورتم و با قاطعیت گفت یا میشه که خب چی بهتر از این، یا نمیشه که خب خدا نخواسته دیگه. هر قدرم فکر و خیال کنی ازین دو حالت خارج نیست که. با لبخندش همه چی از ذهنم پر میکشه و میخندم..
بعد میگین چرا دوسش داری..

یادمه یه دوره ای که خیلی درگیری ذهنی داشتم، دوران دانشجویی، سر یه موضوعی ذهنم خیلی درگیر بود. خیلی یعنی خیلی. آدم درد دل نبودم.. هیچوقت.. با هیچکس.. هیچکس جز خدا.. بهم گفت یه چیزیت هست.. خیلی حرفه، از پشت این مانیتور، این همه فاصله، از پشت این همه سیگنال صفر و یک، وقتی حتی یک بار هم طرفتو ندیدی، وقتی چشم های طرفتو نمیبینی، وقتی کنارت حسش نمیکنی، بین این کلمات کج و کوله ای که تایپ میشه بی اینکه چهره طرفتو موقع تایپش ببینی، بفهمه یه چیزیت هست. یه چیزیم بود.. آدم درد دل نبودم.. حتی با میم.. میمی که اون موقع فک میکردیم فقط میمه، ولی نبود! کمی حرف زدیم و بعد گفتم راست میگی، توکل به خدا دیگه.. گفت نه! توکل به خدا، بعد دیگه.. از همون روز تا وقتی اولین بار همو دیدیم، تا وقتی اولین بار قبول کردم باشیم توی زندگی هم، تا وقتی اولین بار خانواده هامون قرار شد به هم معرفی شن، تا وقتی محرم شدیم، تا وقتی اولین بار دست همو گرفتیم، تا وقتی رفتیم زیر یه سقف و کلی اولین بارهای دیگه با هم تجربه کردیم، تا الان، تا همین امروز، تا همین حالا.. همیشه توکل به خدا بوده و بعد دیگه..

میخوام بگم گاهی آدما همه اینارو میدونه. میدونه که یه فکرایی نباید کنه، نتیجه یه کارایی رو نمیشه پیش بینی کرد و همه چی رو باید سپرد دست خدا. میدونه که یا میشه یا نمیشه! اما احتیاج داره یه نفر، یه نفر از جنس عشق، از جنس آرامش، بهش یاد آوری کنه. همین. خداروشکر که من تو رو دارم میم من. میمم. :دی ازین به بعد بهت میگم میمم.



+دوستای قدیمی که از اول ساخت وبلاگم باهامین، دوستای جدیدم، هم دانشگاهیا، هم کلاسیا، همکارا، کسایی که نمیشناسمتون یا میشناسمتون، کسایی که نظر میدین، حرف میزنین سوال میکنین، میخونمتون، تک تک نظراتتون رو میخونم. وقتی این متنو نوشتم قبل کلیک روی ثبت فهمیدم که اولین باره یکم واضح دارم از قبلنای خودمو میمم مینویسم، ولی خب انتظار این همه سوال رو نداشتم. با احترام به تک تکتون، بذارین جواب سوال هاتون رو ندم و بذارین مثل همیشه هر وقت دلم خواست یا وقتش بود، یا پیش اومد از خودمون و حس هامون بنویسم اینجا براتون.
یه وقتم دیدین تصمیم گرفتم کلا نظرات رو تایید کنم ازین به بعد! :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
دندونمو کشیدم! به عنوان اولین حرکت در راستای سلامتیم در سال جدید! از دندون کشیدن متنفرم! شاید بگین خب هیشکی دوست نداره! اما باید بگم اشتباه میکنین! میم دوست داره! ترجیح میده دندون بکشه تا عصب کشی کنه! نه که دردش اذیتش کنه ها، حوصله شو نداره! خلاصه که پیرمرد بی دندون دوست داشتنی ای میشه، میدونم.  اما من نه، ده بارم لازم باشه میرم و میام تا دندونم سالم بمونه.
 اما کشیدمش! پارسال اوایل مهر وقتی برا درمان یه دندون رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اونم بکشم برات، نرفتم. هی نگاهش میکردم تو آینه و هی میدیدم سالمه و هی بهش میرسیدم! نخ دندون، دهانشویه، مسواک و ..  قبل ماه رمضون وقتی برا ترمیم یه دندون دیگه م رفته بودم دندونپزشکم گفت بیا اینم برات بکشم دختر. اما خب باز نرفتم. نگاهش کردم و گفتم این که چیزیش نیست! (میدونستم چیزیش بود) میخواستم نگهش دارم! قبل عید درد گرفته بود کمی، محلش ندادم. گذذذشت تا اینکه یه روزی بعد افطار، وقتی مهمونی بودیم رفتم بشینم رو مبل که زبونم خورد به یه تیزی! یه تیکه ش شکسته بود. صبر کردم و کردم تا دیگه بعد شبای احیا، با دهن روزه! رفتم و دندونپزشک بدجنس به مراد دلش رسید! :دی و من بی دندون عقل شدم!

الان جای خالیش تو ذوقم نمیزنه. چون جلوی آینه دیده نمیشه، اما زبونم هی کشیده میشه رو جای دندونی که دیگه نیست و هق هق گریه میکنه. دندون عقلی که دیگه نیستی، خوب شد رفتی. :/

میدونین که چی میخوام بگم؟ هوم؟  امروز که زبونم باز بهش خورد و دید عه، چه جای نرمی شده برا لم دادن، رفتم جلوی آینه و مثل اسب آبی مدت ها! با دهن باز وایسادم جلوی آینه و خوب نگاهش کردم. و به این فکر کردم کاش یاد بگیرم خیلی زودتر از دست چیزهایی که آزارم میدن، فایده ای برام ندارن، به درد نخورن و بالاخره باید رهاشون کنم، خلاص شم! میخواد دندون باشه، وسیله باشه، اسم باشه، فکر باشه، یه آدم باشه، یا حتی.. یه .. خاطره..
کاش یاد بگیرم.. :)

+ میشه به عنوان اولین قدم مثبت برم بقیه دندونای عقلم رو هم بکشم؟ :)) خوشم اومده! #سلام_میم :دی
+خل شدم سر صبحی :/
+ عکسم نداریم. به سه دلیل. اول اینکه خب طبعا هیشکی نمیاد به عنوان اولین عکس از خودش تو وبلاگش، یه تصویر اسب آبی طور بذاره. دوم پرشین گیگ دیگه راه نمیاد و وقت مهاجرته! سوم: نکنه واقعا انتظار دارین عکس اسب آبی ببینین؟ 
چهارما: چون هی کامنت دادین پیام دادین (الکی!) خیلی اصرار کردین گذاشتم! :دی







نوع مطلب : دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 خرداد 1398 :: نویسنده : سعیده
درست وقتی که همونطور که داری به صدای قرآن قبل اذان گوش میدی و چایی دم میکنی، همون  لحظه که شیر آب رو باز میکنی و چای خشک رو میگیری زیرش، دقیقا همونجا که حباب های ریز و درشت آب بین چایی ها محو میشن، همونجا یه لحظه یادت میوفته که چرا بعضی آدما/ یه آدم باید اینجور باهات بدجنسی کنی؟ شیر آب رو میبندی و بعد فکر میکنی که باهات؟ با کس دیگه نبوده؟ چایی رو میریزی تو قوری و فکر میکنی که خب بقیه هم شاید کمی بدجنسی داشتن باهاش اما من.. اما من؟ من از وقتی یادمه سعی کردم با همه خوب باشم، همیشه سعی کردم شخصیت خودمو حفظ کنم و مثل طرف رفتار نکنم باهاش. بحث کنم، اگه لازمه حتی جوابشم بدم، ولی بدجنسی؟ نه.. هیچوقت.. آب جوش میریزم تو قوری شیشه ای قشنگم و میذارم دم بکشه. همینجور که رنگ چایی پخش میشه توش فکر میکنم که دل آدما که یهو چرکی نمیشه، همینجوری ذره ذره.. رنگ میگیره، اگه پاکش نکنی سیاه میشه و ..  دل من؟ چه رنگیه؟ فکر میکنم به همه آدم هایی که بخشیدمشون.. از همون اولی که خودمو شناختم و اولین حرفشون ناراحتم کرد تا.. تا؟ بخشیدمشون.. اینجوری آرومترم. حیف یادم نمیره.. کاش میشد واقعا یادم بره رفتارشون هم.. و یهو وسط یه همچین سحر دلبری نریزه تو ذهن آدم.. نمیفهمم چطور آدم ها میتونن با حرفهاشون که میدونن آزارت میده آزارت بدن؟ چطور میتونن رفتاری داشته باشن که هر جا هستن لااقل دو نفر ازشون برنجن.. چطور میتونن جلوت انقدر خوب باشن و ... 
برای دل همه شون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه تون از خدا آرامش میخوام، برای دل همه مون از خدا آرامش میخوام، آرامشی از جنس آبی همین آسمون رو به غروب آخرین روز ماه رمضون و صدای یاکریمی که پخش شده توش.. همین :)
صدای اذان پخش میشه تو خونه و ..
التماس دعا :)

+این قوری اون قوری نیستا :دی






نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :