تبلیغات
کهکشان - مطالب دی 1397
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
هولهولکی از همکارا خداحافظی میکنم و پله هارو دوتا یکی میام پایین. عجله دارم که برسم زیر آسمون و نفس بکشم..  قدم هامو آرومتر میکنم. تو اولین تاکسی که مسیرش بهم میخوره میشینمو از پشت پنجره به دونه های بارون نگاه میکنم و لذت میبرم. دلم میخواد زودتر برسم خونه و غذای مورد علاقه شو درست کنم. لرزش گوشیم رو حس میکنم، میم پشت خطه. میگه دلم خیلی برات تنگ شده یه هفته ای هست ندیدمت، میای بریم بیرون؟ نهار چه کاره ای؟ 
کمی فکر میکنم. واقعا دلم میخواد امروز نهارو خونه باشم. میگم نهار با آقای همسرم. میخنده. میگه خوش به حال آقاتون والا. میپرسم با یه پیاده روی عصرگاهی و بعدش به قهوه داغ برا شما و یه گلاسه خنک برای من موافقی؟ میخنده. موافقه. میگه اسنکم میخوام. تو هم ذرت بخور. میخندم. موافقم. یهو چشمم میوفته به مغازه ای که کروسان های مورد علاقه همسری و تارت هایی که جدیدا خیلی دوسشون دارم رو داره. نمیفهمم چطور از آقای راننده میخوام نگه داره و پیاده میشم و دوتا کروسان و دوتا تارت به دست تصمیم میگیرم بقیه راهو پیاده برم.
.
آفتاب درومده. پیازای خرد شده خیلی آروم دارن توی ماهیتابه بالا پایین میپرن، دور از چشمش کمی فلفل قاطی زردچوبه میریزم روشون و مرغارو سرخ میکنم. همونجوری که دوست داره. میرم کمی به گلا برسم که چشمم میوفته به سیب زمینیا و .. آقای شکمو که ته دیگ سیبزمینی هم دوست داره. بوی برنج دم کشیده کل خونه رو پر کرده. چندتا پر زعفران میریزم تو قوری کوچیکه و دوتا تیکه یخ میندازم توش. خریدامو جا به جا میکنم. یه نگاه به ساعت میندازم و همینطور که دارم تیکه های بروکلی و هویج رو قاطی سبزیجات دیگه سالاد میکنم. تا میخوام کمی آبلیمو قاطی سسش کنم باز میاد جلو چشمم. باشه قبول، امروز روز توه. شیشه آبلیمو رو میذارم سر جاش و یه نارنج بر میدارم. فکر میکنم الان داره چیکار میکنه؟ تصورش میکنم که داره با یکی سر و کله میزنه. :دی  دلم تنگش میشه. گوشیم زنگ میخوره، خنده م میگیره. دل به دل لوله کشیه رسما! :دی آخر صحبتامون میگه چیزی نمیخوای بگیرم؟ یه چیزی میگیرم غذا درست نکن تازه رسیدی. بهش میگم نه نه، کوکوسبزی داریم حیف نیست؟ میدونم که الان اونور خط چشماش درشت شده و ابروهاش کج و کوله ست. خنده م میگیره.. گوشیو قطع میکنم، جلو آینه ایستادم . این لبخندمو چقدر دوست دارم. چقدر من امروز مثل همیشه، بیششششتر از همیشه دوستت دارم. یه آب یه پرتقال رو میچکونم رو تیکه های مرغ و شعله گاز رو کم میکنم. سالاد رو میذارم تو یخچال، پنجره رو باز میکنم تا آفتاب با قدرت کل خونه رو روشن کنه. یه نفس عمییییق از هوای به ندرت پاک تهران میکشم. دفتر برنامه ریزی مو باز میکنم. کارای انجام شده رو تیک میزنم. لیست کارای عصر رو جابجا میکنم و مینویسم قدم زدن با میم! یه دمنوش آویشن برای خودم درست میکنم و میشینم پای لپتاپ و کارای خودم.
یکی دو ساعتی میگذره که زنگ درو میزنه.شاخه گل خوشرنگ رو  عمییییق بو میکنم و  میذارمش توی گلدون همیشگی روی میز. میگه چه بوی خوبی میاد. میگم بله، کوکو سبزی با ته دیگ سیب زمینی. میاد تو آشپزخونه... عاشق این فضولیاشم، حرصم میخورم. ظرف خالی تارت ها رو میبینه. میگه شیرینی خریدی؟  میگم برو اول دست و روتو بشووور. میخنده. و نمیدونه که من جونمو برا این خنده هاش میدم.. وضو میگیره، بعد همینجوری که صدای نماز خوندنش به گوش میرسه،  دوتا چایی میریزم. از اتفاقات روزمره مون حرف میزنیم. ظرفا رو میچینه و غذارو میکشم و خدارو شکر میکنم بابت بودنمون کنار هم..


+هنوز هم لبخند رو لبمه..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 دی 1397 :: نویسنده : سعیده
توی بحث رمزنگاری، یکی از مهمترین موضوع ها رمزگشاییه. بدیهیه وقتی چیزی رمز میشه و ارسال یا دریافت میشه باید قابل رمزگشایی توسط فرد مجاز باشه. در غیر این صورت الگوریتم و برنامه ش هیچ ارزشی ندارن. وقتی پای رمزنگاری دیتای تصویری وسطه یکم شرایط سخت تره، چون با ماتریس های چند بعدی سر و کار داریم.

میخوام بگم وقتی تصویری که ازتون تو ذهنمون داریم رو به هم میریزید، خودتون باید درستش کنید. واقعا ما هیچ ایده ای نداریم که الگوریتم رابطه مون رو چطور تو ذهنتون نوشتین که بر اساس اون تصویر به هم ریخته ذهنیمون رو سر و سامون بدیم!
اینجوری میشه که حس میکنیم دسترسیمون غیرمجازه و فاصله میگیریم و ..
با تشکر!


+نمیدونم بنویسم بالاخره رمز شد یا یا بالاخره رمزگشایی شد! خلاصه که انجام شد آقا، دست جیییغ هووورااا. :دی
+دوستان برنامه نویس، آیا شما هم وقتی 2000 خط کد مینویسین، 3000 تا error میده تو کامپایل اول؟ یا این افتخارو به نام خودم ثبت کنم؟ 
البته شاید دلیلش اینه که  یکی از علایق من تو نوشتن برنامه هایی که زیاد بلند! نیستن اینه که همه رو بنویسم بعد اجرا یا کامپایل کنم.   
+ خلاصه که، داداشی مهربون، شیطون و قشنگم، تولدت مبارک. بیا اینجا زودتر ار خجالتت دربیام. :)






نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :