تبلیغات
کهکشان - مطالب دی 1396
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
یه هفته ده روزی که گذشت، دقیقا از سه شنبه دو هفته پیش، به قدری سرم شلوغ بود که اصلا فرصت نشد برا دل خودم بشینم پای لپتاپ، ولی دوستش داشتم! با اینکه روز آخر به قدری خسته شده بودم که منی که ساعت یک دو شب میرم تو تخت خواب، ساعت ده نشده خوابم برد! فقط قسمت نه چندان جالب ماجرا آلودگی هوا بود و اینکه تو این هوا برا انجام کارهات بیرون از خونه باشی و با وجود ماسک هی سرفه کنی و حالت بد شه :|
خلاصه که کلاس امروزمو کنسل کردم، که بمونم خونه و استراحت کنم کاملا، که خب با سر زدن به گلدونام دیدیم باید بهشون رسیدگی شه، حوصله ش رو نداشتم اما.. یکی دو ساعتی سرگرم اونا شدم. دورشون کیسه پلاستیکی پیچیده بودم که از سرما در امون باشن و خب این کار آب دادن بهشونو سخت میکنه و خاک یکیشون جا به جا شدن میخواست، بعضیاشون هرس؟! کردن میخواستن و .. خب مدت زمان طولانی تری میخواد و خب تو این مدت فکر های بیشتری میاد تو سرت! که خلاصه ش میشه این که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیری باید پاش وایسی، آدم باید بین همه دغدغه های زندگیش حواسش به مسئولیتی که قبول کرده باشه.. چه مسئولیت رابطه با یه آدم، چه نگهداری یه تعداد گل و گیاه و چه..
.
.
امروز به تو هم فکر کردم، به آخرین حرف هات پای تلفن و پیامت و .. خدا بزرگه.. قطعا کمکت میکنه، شاید الان به این موضوع شک داشته باشی ولی شک تو، چیزی از بزرگی و رحمت خدا کم نمیکنه.. شک نکن.. و بدون که همیشه میتونی روی من حساب کنی، حتی اگه یه اپسیلون کاری ازم بربیاد :)
.
.
التماس دعا، دعا کنید برامون کارامون جور شه و بریم ازین شهر..
اگه صلاحه.. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :