تبلیغات
کهکشان - من همینم..
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
شنبه 2 شهریور 1398 :: نویسنده : سعیده
رو پروژه م کار میکردم اما فکرم  درگیر موضوعی بود. عصبی؟ خسته؟ کلافه شاید.. پیام داد. درد دل بود. اعصابش خرد بود، کارمو نصفه ول کردم و جوابش رو دادم. کمی حرف زدیم. دلداریش دادم، همدردی کردم باهاش، نصیحتش کردم، دعواش کردم که بیشتر حواسش به خودش باشه و ..
بهتر شد حالش.
حداقل من اینجوری حس کردم.
بعدش دوباره کمی حرف زدیم. دلم خواست باهاش درد دل کنم. نوشتم. همه رو تایپ کردم. درست قبل اینکه دستم بره رو ارسال، روی متن ضربه زدم و همه رو کات کردم. و موند.. هی اومدم پیستش کنم ولی، دستم نرفت. یکم دیگه حرف زد و بعدش دیگه وقت خداحافظی بود. گفت سرتو درد آوردم. ازم تشکر کرد بابت حرفهام و خواست بره بخوابه. خواستم بگم نرو. بگم بمون منم حرف دارم. بگم وایسا کمی هم درد دل منو بشنویم شاید که سبک شم..
براش تایپ کردم، آره.. منم برم بخوابم..
من همینم.. همین سعیده ای که آدم درد دل نیست..
رفتم صفحه درد دلام باخودم رو باز کردم یه نگاه به قبلیا انداختم و .. 
یادم باشه وصیت کنم قبل مردنم یکی اینارو نخونده پاک کنه! وگرنه هیشکی نمیاد تشییع جنازه با این وضع :دی
بستمش..
ساعتو نگاه کردم. 1:24.. چه قشنگه..
رفتم پیش همسر جان و به چشم های معصومش که تو خواب هم قشنگه نگاه کردم و براش حرف زدم..حرف زدم.. حرف زدم..
سبک شدم؟
چقدر خوبه که خدارو داریم نه؟ :)





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :