تبلیغات
کهکشان - انا لله..
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
پنجشنبه 19 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
همه جمع شدن دورش، یکی گریه میکنه ازته دل، یکی بلند بلند قرآن میخونه، یکی آب میپاشه، یکی گل پرپر میکنه. من؟ همه ش سعی کردم تو اوج ماجرا، مامان، (مادر همسری) رو دورتر نگه دارم. حالا که خلوت تر شده کمی، فقط کمی.. یه گوشه وایسادم، دور، کنار دیوار، تکیه دادم و آدمارو نگاه میکنم و به تک تکشون فکر میکنم. قرآن رو گوشیم بازه و انقدر بغضمو فروخوردم که سردرد کلافه م کرده. میم رو میبینم که قرمزی چشماش ازین فاصله هم مشخصه. تو دلم قربون صدقه ش میرم هرچند الان وقتش نیست.. میدونم..  الف رو میبینم و بعد شونه های عزیزترینمو که میشه تکیه گاه گریه های پسرخاله ش. مادربزرگ رو نگاه میکنم و ناله های مادرجان مادرجان گفتنش..همه گریان و نالان به نوعی نگاه میکنن به یه وجب خاک.. من؟ بالارو نگاه میکنم. اطرافو. خاله که الان اون پایین نیست. روحش الان داره مارو میبینه. ازین بالا. غیر اینه؟ فکر میکنم به این که الان هر کدوم این آدما.. پاهام سست میشه، میشینم. میگرن لعنتی.. دستمو میذارم رو سرم و فشار میدم. چقدر دلم گریه کردن میخواد.. چقدر دلم شونه های میم م رو میخواد..خیره میشم به صفحه گوشیم. قران بخونم. الان قرآن خوندن بیشتر به دردش میخوره تا فکر کردن به آدمای دورو بر.. نمیدونم سوره چندم رو دارم میخونم که یه جفت کفش آشنا میبینم و در امتدادش عزیز دلم رو.. میپرسه خوبی؟ چرا اینجا نشستی.. یه لیوان آب میده دستم. دستمو بلند میکنم و میکشم رو چشمهاش.. میگم چشمات.. لبخند میزنه. میگه بیا بریم برسونمت. میگم کنار مامان میمونم. میمونم و به خاله ای فکر میکنم که به قدری مهربان و بی آزار بود که تنها صفتی که مردم بعد شنیدن خبر فوتش به زبون میارن مظلوم ه.. براش فاتحه بخونیم..

زندگی همه مون سرشار از شادی و خوش خبری و خوشحالی باشه ان شاالله :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :