تبلیغات
کهکشان - مثل عطر رازقی..
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
همین روزا بود نه؟ تو یه روز خنک تابستونی اواخر شهریور تبریز.. اومده بودی تبریز که.. اومدم ببینمت که برای آخرین بار دیده باشمت؟ مامان میدونست.. بهش گفته بودم، همیشه میگفتم، مادرمه خب.. کجاها رفتیم.. روز دوم رفتیم موزه؟ نمایشگاهم بود، نبود؟ الف رو دیدم. دوستم، راهنما بود اونجا.. نمیدونستم.. یادته گفت مبارکه؟ یادته تلخ خندیدم و گفتم نه.. یادته گفت: آخه تو هیچوقت.. دیدی نذاشتم ادامه بده؟.. رفتم.. رفتیم.. تمام مدتی که داشتیم نقاشی هارو میدیدیم.. تمام مدتی که ار کنار غرفه های صنایع دستی فروشی های خیریه میگذشتیم.. تمام مدتی که سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم (و البته که یه گوشه ای از سعیده ی وجودم از صمیم قلب خوشحال بود) ، تمام مدتی که سعی میکردم به چشمات نگاه نکنم تا چیزی نخونی از چشمام.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف نگاهتو نشنیده بگیرم.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف های جدیتو با منطقی که خودم هم نمیخواستمش جواب بدم.. داشتم به حرف الف فک میکردم. که اره.. من هیچوقت به هیشکی اجازه نداده بودم تااا این حد پیش بره که باهم بیایم موزه و حرف بزنیم! چرا به تو اجازه دادم؟ چرا به خودم اجازه دادم؟ چراشو میدونستم.. تمام مدتی که از تو اصرار بود و از من انکار میدونستم چرا الان اینجام. سرگرم خرید یه نقاشی بودم؟ کنارم نبودی.. داشتی تو دفتر یادگاریا چیزی مینوشتی، تا دیدمت خودکارو گذاشتی کنار دفتر و گفتی بریم.. نمیخواستی بخونم چی نوشتی. ندیدم؟ دیدم..  جمله آخرشو خوندم و کل وجودم لرزید.. رفتیم.. یادته بعدش چی شد؟ سیگیتاس و گردا یادته؟ توریست های دوست داشتنی که نصف روزمون با هم گذشت.. و گردا چقدر در گوش من با لهجه بامزه انگلیسیش هی میگفت به هم میاین. یادته شام خوردیم با هم؟ یادته بحث کردیم باهاشون راجع به حجاب؟ یادته چقدر خندیدیم.. میدونم یادته.. همین چند شب پیش داشتیم مرور میکردیم با هم. فقط میخوام بگم تمااااام این مدت، تمااام این لحظه ها، من به سطر آخر نوشته ت فکر میکردم. "کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.."

+اون موقع ها، وقتی به آسمون نگاه میکردیم، وقتی جدا از هم با خدامون درد دل میکردیم، وقتی به ماه خیره میشدیم تا شاید طرف مقابلمونم اون لحظه خیره به ماه باشه و امتداد خط نگاهمون همو قطع کنه.. کی میدونست همچین روزی، همچین جایی کنار هم، دست تو دست هم، همراه عطر روحبخش ومدهوش کننده این گل های رازقی که بوی لحظه لحظه روزهای زندگیمونو میده، خیره شیم به ماه و خدارو شکر کنیم. اول بابت با هم بودنمون و بعد.. بابت همممه نعمت هاش.. کی میدونست؟ جز خدایی که لحظه لحظه زندگیمون همراهمون بوده و خودمونو از همون اول رها کردیم تو دامنش.. :)
+میخوام بگم درسته خدا گاهی آدم هارو تو شرایطی که از نظر خودشون سخته قرار میده اما خب، تو این شرایط سخت هم خودش کنارمونه دیگه. پس با تمام وجور منتظر اتفاق های خوب باشیم که قطعا خدا برای همه بنده هاش میخواد، چی بهتر ازین؟ :)





نوع مطلب : دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :