تبلیغات
کهکشان - داستانک
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 18 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
عروسک رنگ و رو رفته ش رو بین دستهای کوچک و کم جونش گرفته بود و با مهربونی باهاش بازی میکرد، مادر نگاهش میکرد و تو دل پر غصه ش، قربون صدقه ش میرفت. یه لیوان آب براش ریخت و گذاشت تو بشقابی که قرص های دخترک رو توش گذاشته بود. خیره به قرص های رنگارنگ و گرون قیمتی که سلامتی دخترکش رو همراه داشتن؟ فک کرد چند تا دونه ازین قرص ها بیشتر نمونده والبته پولی هم برای خرید دوباره..
آروم رفت سمت دخترش، صورت رنگ پریده ش رو بوسید و یکی از قرص هارو گرفت جلو لبهای دخترک.
- مامان، مگه نگفتی زود تموم میشه، دوست ندارم، نمیخورم دیگههههه
-بخور عزیزم، تموم میشه زود
دلش ازین حرفش لرزید..
-کی دیگه قرص نمیخورم مامان؟
-وقتی بزرگ شدی قوی شدی دخترم.
-قویم مامان ببین (و خودشو باد کرد)
حرف های دیروز دکتر تو ذهن مادر تداعی شد.. دخترتون خیلی ضعیفه، شرایطش خیلی بده، باید سریع بستری شه، باید اساسی درمان شه، این دارو ها رو به هیچ وجه قطع نکنید، سر موقع باید بخوره، فردا بیارینش برای مقدمات کار، الانش هم خیلی دیره، هر لحظه ممکنه..
-بخور عزیزم..
و بلند شد تا دخترکش بغض و اشک هاش رو نبینه..
- گریه نکن مامان، میخورم
قرص گرد قرمز رنگ رو برداشت و گرفت جلو دهن عروسکش، بخور مامانی برات گیلاس خریدم. دیدی قول داده بودم؟ خریدم. بخور.
بغض مادر ترکید. خیلی وقتی بود قول خرید چند تا دونه گیلاس رو به دخترک بیمارش داده بود اما.. هزینه نون شبشون رو هم به زور جور میکرد..
لباس پوشید تا بره سر کار، خدا خدا میکرد امروز خانم صاحب خونه ای که برای کار پیشش میرفت یه کمک هم گرفته باشه براش تا شاید این بار شب، کمر درد و پادرد، مانع خیاطیش نشه، کلی لباس باید تحویل میداد.
یه دستمال بست دور مچش، دخترک رو بوسید و مثل هر روز سپردش به زن همسایه و رفت..
**************
هوا داشت تاریک میشد، اومد بیرون از خونه، پاهاش درد میکرد. یه نگاه به ساختمان های مجلل اطراف انداخت و آه کشید. رفت سمت میدون و منتظر اتوبوس.. چشمش خورد به چرخ دستی که کلی گیلاس های خوش رنگ روش بود. کیفش رو نگاه کرد، چند تا سکه ته ش بود و یه گوشی که تا همین حالاشم به زور کار میکرد و یه بطری نصفه نیمه آب که همیشه همراهش بود. آه کشید سرش رو بلند کرد دوتا دختر بچه هم سن و سال دختدکش داشتن کنار پیاده رو دستمال میفروختن . گاهی شاید با حسرت نگاه میکردن به گیلاس های روی چرخ.. سرش رو گردوند. چند تا دستفروش رو  سر چهار راه بین ماشینا دید. چهره دخترش اومد جلو چشمش.. گیلاس..
دستمال رو از دور مچش باز کرد، کمی از آبی که همراهش بود ریخت رو دستمال، یه قدم پیش گذاشت.. نمیتونست.. چشم هاش رو بست، چشم های دخترش اومد جلو چشمش. چشم هاش رو باز کرد، یه بسم الله زیر لب گفت و رفت سمت ماشینا. نمیدونست شیشه چندمین ماشین رو داشت پاک میکرد که یهو متوجه شد چرخیه داره میره. دوید سمتش و هرچی پول تو این مدت جمع کرده بود ریخت گوشه چرخ دستی. نگاه های عجیب فروشنده رو تاب آورد و کیسه گیلاس هارو گرفت و با ذوق تشکر کرد. تلفنش زنگ خورد، زنگ خورد و زنگ خورد.. شماره همسایه بود، فک کرد الان به دخترش میگه براش گیلاس خریده و اون میبخشتش که تا به حال تنها مونده. دکمه رو زد..
دنیا رو سرش فرو ریخت..  پلاستیک گیلاس ها و کیفش از دستش افتادن..گوشی رو قطع کرد. همسایه چی گفت؟ بیمارستان.. حال بد.. متاسفم.. بیهوش..
خم شد، کیفش رو برداشت، اشک هاش رو کنار زد. کیسه گیلاس هارو گذاشت رو پای دوتا دختر دستفروش.. و رفت..
*********
و من؟ رهگذری بودم که دیدم دوتا دختر بچه دستفروش با ذوق دارن دونه دونه گیلاس هارو قسمت میکنن.. یکی این، یکی اون.. و شاید شادی دل این دوتا بچه بشه ضامن سلامتی حال دخترک..

********
از میدون ونک رد میشدم، دیدیم این دوتا دخترک رو؛ این قسمت شدن گیلاس هارو کنار چرخ دستی مرد گیلاس فروش و .. داستان بالا تو ذهنم شکل  گرفت.. اولین باره داستانم کمی غمناک طوره.. البته آخرش خوب تموم میشه :دی
20 خرداد 96
چکنویس بود. همینجوری یهویی الان ثبتش کردم.





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :