تبلیغات
کهکشان - واسه چیزی که بود، واسه چیزی که هست :)
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 14 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
نشستم پشت پیانو، نگاهت میکنم، تو کنار لیوان چایی که برات ریختم خوابت برده، بلند میشم، چادر نمازمو میکشم روت، چشم هات قد یه ثانیه باز میشن و بسته میشن. لبخند میزنم. دراز میکشم روی تخت و از دور به صدای نفس های عمیقت گوش میدم. هوا گرفته ست، از صبح آفتاب نزده، برا همین خونه خیلی روشن نیست، منم که میدونی مثل آفتاب پرستم، مثل آفتاب گردون، هر جا نور باشه، من اونجام. پرده رو میزنم کنار و دراز میکشم. لپتاپو بر میدارم، تصمیم دارم تو کهکشانم از سال جدید بنویسم، از هدفهامون، از تصمیماتمون، از سردرگمیم شاید، ار برنامه هام، از مظلومیت 14 فروردین و  خیلی چیزهای دیگه، میام این صفحه رو باز میکنم. میدونین، من اینجارو خیلی دوست دارم، گاهی همینجوری تصادفی پست هاشو میخونم، با بعضیاش میخندم با بعضیاش اشک میریزم.. امروز اتفاقی ترین پستی که میخونم پست 151 ه! (نه واسه چیزی که بود.. نه واسه چیزی که هست..) و دو سه پست قبل ترش و البته وبلاگ یکی از نظر دهنده ها..
یهو.. پرت میشم به 27 مرداد 91! به ساعت 10.45 دقیقه.. قلبم تیر میکشه.. درست پرت میشم به حس لعنتی ٍ اون شب.. به  روزی که خوابگاه نبودم چون تابستون بود، به لحظه ای که نشسته بودم رو تخت و تکیه داده بودم به دیوار اتاقم، به تایپ شدن کلمه به کلمه های پست 151، به غمی که توی دلم بود.. به قطره اشکی که نفهمیدم چکید یا نچکید، به پنجره لعنتی یاهو مسنجر! به فکر های توی سرم..  به سعیده ای که تیکه های دلش از لای انگشت های مشته میزنه بیرون.. یادمه.. خوب یادمه اون شبو.. و از اون دست شب ها رو.. خوب یادمه خدایی رو که همیشه کنارم بوده و منو تو دامن خودش جا داده.. خوب یادمه پنجره اتاقمو و پرده کنار رفته ش رو، ماه نصفه نیمه اون شبو..
غم تو وجودمو.. خیره موندنم به صفحه وبلاگم رو.. صدای پیامک گوشیم رو.. اسم تو روی صفحه گوشیم رو .. تعجبم رو.. متن پیامکت رو.. اخم هام رو.. لبخندم رو..
تهش نوشته بودی "حساب مشته رو هم به وقتش میرسم .." جوابتو ندادم.. قرار هم نبود بدم.. باید از اس ام اس دادنت عصبی میشدم، اما دروغ چرا؟ حالم خوب شد.. نفس عمیق کشیدم.. چند دقیقه بیشتر نبود که پست گذاشته بودم. فهمیدم که اینجارو میخونی.. قرار نبود بخونی.. قرار نبود منو تو ما بشیم.. قرار نبود اصلا همدیگه رو ببینیم، قرار نبود حرف بزنیم، پیام بدیم، چت کنیم، قرار نبود به هم فکر کنیم.. قرار نبود تو بشی همه زندگیم :)
به خدا چی گفتی و چی گذشت که کمتر از دو سه ماه بعد، شدی محرمم و دست تو دست هم لبخند های عمیییق  میپاشیدیم به روی همدیگه و واسه آینده مون برنامه ریزی میکردیم؟ چی خواستی ازش؟ اصلا چجوری خواستی که دو سه ماه بعد، شدم همسرت.. چی خواستم ازش؟ که  کمکت کرد تا حساب مشت و صاحب مشتو با هم برسی؟ :)
خدایا؟ شکرت..
دست هام سرد شده، قلبم هنوز درد میکنه.. حسه هست.. صدای نفس هات آروم تر شده. از اتاق میرم بیرون، حالا کنارمی.. دست هامو جا میدم تو دست هات و چشم هامو میبندم و از ته دل خدارو به خاطر همه لحظه هامون که کنار هم سپری میشه شکر میکنم و ازش میخوام کمک کنه قدر همو بدونیم مثل همیشه.




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :