تبلیغات
کهکشان - شما هم لبخند بزنید :)
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
شنبه 2 مرداد 1395 :: نویسنده : سعیده
هوا کامل روشن نشده بود ولی آفتاب باز سنگ تموم گذاشته بود، خودشو هنوز نشون نداده بود اما از اشعه هاش از پشت ابرا دلبری میکردن. شب قبل درست نخوابیده بودم و حالا صبح شده بود، یه روز نیمه تعطیل برای خونواده دو نفره ما.. خواستم برم گلدونامونو آب بدم که چشمم خورد به مداد رنگیام که رو میز بودن.. رفتم سر یخچال برای آماده کردن صبحونه.. تخم مرغ های بی احساس همین جوری نشسته بودن تو یخچال، انگار نه انگار که یه اتفاق قشنگ اون بیرون داره برا آفتاب می افته.. با مداد رنگیام رفتم سر وقتشون، نتیجه ش شد این.. بعد که نگاشون کردم دلم میخواست همه شون خندون باشن.. نمیدونم چرا همچین شد.. تازه چکش هم داره میخوره تو سرشون مثلا! خب تقصیر خودشون بود که بی احساس بودن.. هرچی که بود سبک شدم.. آروم شدم اصلا.. انگار همه ناراحتیامو خط خطی کردم.. 


+ احتمال میره اون تخم مرغ سمت چپ پایینی، نسبت نزدیکی با همسری داشته باشه که حتی در شرایط سخت هم خندونه شکر خدا :دی
+ متن کلا چیز دیگه ای بود، واضح تر و از نظر خودم قشنگ تر.. اما به دلایلی از جمله لطف یکی از دوستان!! تغییرش دادم!




نوع مطلب : دو نفره ها..، غرغرهای من، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :