تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 9 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

عطر نرگس و اسفند..
بوى بهار و سال نو و اردیبهشت..
ذوق خونه تكونى و تازگى..
تماشاى شوق و تكاپوى مردم تو روزهاى باقى مونده از آخرین ماه سال..
لحظه هاى قشنگ و به یاد موندنى تو هواى سرد و برفى قبل سال نو 
زیباست، نیست؟ :)



+ میشود بهار بیاید و تو.. نباشی؟






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

اولین روز آخرین ماه سال براى ما خاطره شروع یه بهار به یاد موندنى و همیشگیه 
چهار سال گذشت و هر روز ..
خدارو شكر میكنیم :)


+تا دلتون بخواد از این مناسبتا داریم :دی






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 بهمن 1395 :: نویسنده : سعیده
خنکای آلبالوی ترش و خوشمزه  نیمه یخ زده رو زیر دندونم حس میکنم، یه دونه آلبالو از دستم می افته رو  کاغذ های یادداشت رنگی کنار دستم. یه رنگ قرمز خوشرنگی پخش میشه رو کاغذ. هر وقت دیگه ای بود سریع پاکش میکردم  تا ردی ازش نمونه اما.. دستمو که رفته سمته برگه ها، عقب میکشم، چه اشکالی داره، بذار رد این یکی بمونه.. بذار بعدتر ها وقتی بین همه شلوغی روزهامون، چشممون خورد به این استیکی های رنگی که شاید تا اون موقع چسبیدن به درو دیوار و کتاب و دفتر، یادمون بیوفته که تو عصر یه یکشنبه سرد زمستونی، یه دونه آلبالو شیطون از بین یه پیاله آلبالوی ترش که از راه دور، از تک درخت آلبالوی حیاط خونه با دستهای مهربون و با برکت مامان چیده شده و یه مدت جا خوش کرده تو فریزر ما و بعد دونه دونه شون نشسته ن توی ظرف و بهمون چشمک زدن و دلبری کردن تا خورده شدن، شیطونی کرده و افتاده رو کاغذ های یادداشت من.  توی پیاله رو نگاه میکنم، دوتا دونه بیشتر آلبالو نمونده البته به اضافه یه همسری ِخندان. که همین دیدن لبخندش کافیه تا ترشی آلبالو برات بشه یه شیرینی فوق العاده..  یکی سهم من، یکی سهم تو.. :)
این روزا عجیب دلم میخواد خاطره بسازم، دلم میخواد لحظه های نابی که دارن میگذرن و یا در پیشن موندنی بشن. دلم میخواد ثبتشون کنم برای بعد تر ها.. برای خودم، برای خودمون..   برای اینکه شاید چنننننننننننننننننننننننننننند سال بعد اگه روزی روزگاری خدا خواست و پا به این دنیا گذاشتی و پرسیدی این کاغذ چرا اینجوریه.. نگاه همسری کنیم و لبخند بزنیم و بعد بشینیم و برات یه دنیا آرامش تعریف کنیم.. آره.. این روزا عجیب دلم میخواد لحظه هامونو ثبت کنم، حتی به اندازه یه قرمزی خوشرنگ، روی یه کاغذ رنگی..

+ خدایا شکرت
+حداقل اگه تا اون موقع کاغذی هم نباشه، اینجا میتونی بخونیشون. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : سعیده
انگار که خواب باشم..
پله های ایستگاه تجریش رو میرم بالا و یادبود ها رو میبینم..
از جلو ایستگاه رد میشم و بنر های تسلیت و گل های خیلیییی زیاد و مردمی رو میبینم که..
هفت روزه چشمم رو میدوزم به پنچره کوچیک کنار تصویر و  آرم زنده گوشه ش..
هفت روزه هر وقت این تصاویر رو میبینم خودم خشک میشم و چشمام خیس..
هفت روزه صبح که بیدار میشم، یاد اینم که دیشب هم یه عده تا صبح انتظار کشیدن.. انتظار پدری که میاد؟ همسری که نیست.. پسری که..
هفت روزه سر سفره یاد چشمای خیس و جاهای خالی سر سفره هاشونم و سفره ای که شاید اصلا پهن نشه..
هفت روزه شب موقع خواب یاد امید و نا امیدی شونم که امروز هم گذشت و اونا حتی نمیدونن عزیزشون زنده ست یا مرده..
هفت روزه هر روز که میگذره امیدشون کمرنگ تر میشه ولی نمیتونن قبول کنن و نمیخوان حتی، که اونی که رفته، دیگه  هیچوقت چشم تو چشمشون نخواهد خندید..
هفت روزه به حسشون فکر  میکنم و اسمی که میشه برای این حس گذاشت.. نمیدونن.. نمیدونن عزیزشون زنده ست یا نه.. نمیدونن منتظر باشن یا.. این ندونستنه.. وای از این ندونستنه..
هفت روزه براشون از خدا صبر بیشتر میخوام و خوشحالی دیدن لبخند دوباره عزیزشونو و تعجب میکنم از دیدن استقامت و ایمانشون ..
هفت روزه افسوس میخورم و حجم زیادی از ای کاش ها میاد تو ذهنم..
هفت روزه نمیدونم چی رو باید باور کنم و کدوم حرف حقیقت نداره..
هفت روزه آب که میخورم فکر میکنم به اینکه ممکنه کسی اون زیر، تشنه شهید شده باشه؟ یا اصلا نکنه الان کسی اون زیر زنده باشه و تشنه..
غذا که میخورم.. آتش که میبینم.. آخ.. نفس که میکشم..
هفت روزه به لحظه های انتظار اونایی که شاید مدتی زنده بودن فکر میکنم.. به فکراشون تو اون لحظه.. امیدشون.. حرفهایی که شاید با هم! زده باشن..
به اینکه چطور میشه یکی انقدر از خود گذشته؟ از جان گذشته.. مصمم..
هفت روزه تلویزیون که میبینم، شبکه ها رو که زیر و رو میکنم به برنامه هایی فک میکنم که شاید خونوادگی با هم میدیدن و الان تو همون شبکه باید رو دست رفتن بدن های.... حتی نمیتونم بنویسم.. اما اونا دارن میبینن.. دارن حس میکنن.. دارن..
هفت روزه به حال اونایی فک میکنم که وجب وجب خاک رو کنار میزنن تا از پس اشکاشون دست بی جون کسی رو بگیرن که شاید هر روز سر کار با هم دست میدادن، شاید دست میذاشتن پشت هم که همراهتم رفیق.. شاید بار ها لیوان چایی به دستشون داده باشه.. شاید..
هفت روزه دعا میکنم..
هفت روزه به ماهی هایی که داره از آب گل آلود گرفته میشه فکر میکنم..
هفت روزه به حرف همسرم فکر میکنم که اگه همه شون فقط یه جی پی اس دقیق ساده داشتن شاید..
هفت روزه به یه هفته بعد، یه ماه بعد.. چند ماه بعدی فک میکنم که همه مون کم کم یادمون میده و خونواده هاشون میمونن و خدا..
هفت روزه به ساختمونای مشابه فکر میکنم.. به تهران.. به..
هوووووف
خدایا رحم کن، که به راستی فقط تو میتونی..




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : سعیده

كوچكتر كه بودم اصلا حلیم دوست نداشتم، یكى از روزهاى ماه محرم مادربزرگ یه پیاله پر حلیم گذاشت رو به روم، از همین پیاله گل گلیا، قیافه م رفت تو هم. مامانجون از بچگی هاى خاله كوچیكه برام گفت و موضع گیریش نسبت به حلیم! و اینكه الان عاشقش این غذاست. ته حرف هاش بهم گفت "امتحان كن، حتى شده یه قاشق، بعد خوشت نیومد نخور، همه چیو اول امتحان كن بعد بگو نه، بدم میاد، نمیشه! سخت نیست كه."
به زور یه قاشق گذاشتم دهنم و آماده بودم بذارمش كنار كه.. خوشمزه بود، فرق داشت با طعمى كه قبلا ازش به یاد داشتم..
دیشب با همسرى هوس حلیم كردیم، حلیمى كه از نظرم پختنش خیلى سخته و قلق داره! همسرى گفت فردا صبح میخرم بعد میرم سركار، یاد حرف مامانجون افتادم، "همه چیو اول امتحان كن و بعد بگو سخته.." خب دست به كار شدم و براى اولین بار تو عمرم حلیم پختم!  خییییلى زیاد شد و كى بهتر از همسایه ها. دلمو زدم به دریا و بدون فكر كردن به اینكه ممكنه طعمش خوب نشده باشه كمى ریختم تو ظرف گل گلى هدیه مامانجون (كه تو عكس كمى مشخصه) و بردم براشون. وقتى تماس گرفتن و بابت طعمش تشكر كردن اصلا عجیب ذوق كرده بودم :) 
ممنونم مامانجون بابت درسى كه بهم دادى :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : سعیده
خودمانیم ها ولی من هم، عشقبازی جالبی دارم!
شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬:وای من نیز غایبی دارم!*



*حسین رستمی، با جابجایی!

+داداشی شیطون من، تولدت مبااارک، انگار همین دیروز بود باذوق بغلت کرده بودم و دستای کوچولوتو گرفته بودم تو دستم و به هیشکی نمیدادمت. خدا حفظت کنه عزیزم. زودی میایم پیشت ان شاالله، از راه دور میبوسمت :)




نوع مطلب : سرقت ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 دی 1395 :: نویسنده : سعیده
اینو که میگم یه لحظه ساکت میشه، همدیگه رو نگاه میکنیم و یهو پقی میزنیم زیر خنده
انقدر میخندم که اشک از گوشه چشمم قل میخوره
نگاهش میکنم، دستشو گذاشته جلو دهنش و رسما از حال رفته.
سعیمونو میکنیم صدامون زیاد بلند نباشه تا همسری رو بیدار نکنیم.
یاد قبل ترها میوفتم، شب هایی که تا صبح حرف زدیم و حرف زدیم.. شب هایی که به نسبت دوستی 15-16 ساله مون کم بوده ولی بوده.. ساعتو نگاه میکنم، چهار و نیمه صبحه و لبخند رو لبامون. نشستیم رو دو تا تشکی که پهن کردیم وسط پذیرایی و دو زانو نشستیم رو به روی هم. تنها روشنی خونه هالوژن های آشپزخونه ست. میگه گشنه م شد. میریم سر یخچال از دسر های باقیمونده شام کمی براش میریزم تو بشقاب. میگه یاد قطار افتادم. یادته؟ همین که خواستیم بخوابیم رسیدیم و همه خوراکیهایی که برا راه مشهدت برداشته بودی رو هم خوردیم. 
یادمه.. داشتیم میرفتیم تبریز، قرار بود ما با همکلاسی ها بریم مشهد. اونم داشت میرفت سمت دانشگاه خودش. همسفر شدیم. زمستون بود و همه جا پر برف. یه کوپه بود و ما دو نفر.. شب تا صبح تو راه بودیم و صبح رفتیم خونه دانشجویی ما و تنبل خانم یه دل سیر خوابید.
یاد شبهایی میوفتم که چون رشته مون یکی بود میرفتم خوابگاهشون تا مثلا با هم رو پروژه ش کار کنیم.. یا برا امتحانش کمکش کنم.. و همه کار میکردیم جز درست و حسابی درس خوندن.. یاد عدس پلویی میوفتم که عدسی شد!
یاد شب هایی میوفتم که برا چاپ و تحویل نسخه نهایی پایان نامه ارشدم تبریز بودم و این بار من مهمونش.. شب هایی که تا صبح کیلو کیلو تخمه میخورد تا خسته از کار روزانه ش تو شرکت،  خوابش نبره و بیشتر با هم باشیم..
یاد شبی میوفتم فرداش قرار بود بریم سفر دانش آموزی و با چند نفر از بچه قرار گذاشتیم شب قبلش بمونیم تو خوابگاه دبیرستانمون و مهمون بچه های غیر بومی باشیم. اونشب انقدر خندیدیم و مسخره بازی دراوردیم که تو مسیر اردو همه چرت میزدیم.
+ بیا سرمونو بذاریم رو بالش، اینجوری کمر درد میگیریم.
- یعنی بخوابیم؟
+ نه، خوابت میاد؟
-نه
 میخندم، چشماش داره میره، ساعت شش نشده.
+ تو بخواب. من نماز بخونم و آقای همسر رو راهی کنم میخوابم.
- سعیده من ازدواج موفقی نخواهم داشت، تو خیلی مسئولیت پذیری. من حوصله این کار هارو ندارم.
+ اسمش مسئولیت پذیری نیست.
- چیه پس؟
+عشقه، زندگیه، لذته، قشنگیه، کلی حس خوبه.. به وقتش میبینی ان شاالله.. حوصله ش رو هم پیدا میکنی.
 - "نه بیلیم والا" ، عمرا!  نمیخوابی واقعا؟
+ تو بخواب..
- میشینه و میگه پس منم بیدار میمونم باهات..
لبخند میزنم و تو دلم میگم خودتم خبر نداری و درست همین لحظه داری طعم خفیف این حس رو میچشی..
ساعت هشته، داره تند و تند حرف میزنه، حالا من با این الهام خواب پریده چه کنم؟


ایستادیم سر کوچه، دستشو میگیرم، بغلم میکنه، میگم خیلی زود گذشت.. بازم بیا، میگه خیییلیی خیییلیی بهم خوش گذشت، حتما میام حتی اگه دیگه بهم نگی. (ی خیلی رو یه جور خوبی میکشه) پر حس خوب میشم. میگم ان شاالله تا دفعه بعد دوتا شین و باهم بیاین. یه هعییی میگه و میخندیم، دستشو فشار میدم و میگم برو، دیرت میشه، یه بار دیگه بغلم میکنه و میره ..





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 دی 1395 :: نویسنده : سعیده
لباس ها رو از تو لباسشویی در میارم پهن میکنم و بوی تمیزیشونو عمیییق نفس میکشم.. باقیشونو میریزم تو لباسشویی و دکمه شو میزنم.. کمی نمک میریزم تو برنج خیس خورده.. یه تیکه گوشت از تو فریزر میارم بیرون، ساعت هشت و خورده ایه.. هنوز یه ساعتی وقت دارم.. یه تیکه از شکلات تلخ مورد علاقه م رو گاز میزنم و میشینم پشت پیانو و دست میکشم رو کلاویه ها..  یه نت بر میدارم.. آخرین قطعه ای که زدم.. "در پاییز کوچک من.." چقدر من حس نواختنو دوست دارم، چقدر من این ساز رو دوست دارم.. هنوزم گاهی باورم نمیشه که.. میرم سراغ قطعه جدید "A day in my life" هنوز خیلی جای کار داره.. A day in my life.. چه نوای لطیفی.. یه روزی.. دقیقا مثل امروز من.. یه روز خوب و آروم و زیبا..  بلند میشم، پنجره رو  باز میکنم یا کریما پر میکشن.. یه تیکه از پرشون چرخ میخوره و چرخ میخوره و میشینه رو بالکن.. و هوای بارونی تهران رو  نفس میکشم..  میام میشینم پشت لپتاپ.. صفحه لپتاپ رو باز میکنم، آخرین متنی که برام نوشتی رو بار ها و بارها میخونم و غرق لذت میشم..  اون گوشه مرورگر چشمم میخوره به کهکشانم.. بی اختیار روش کلیک میکنم..
صفحه سفید رو به رومه و من فکر میکنم به روزهایی که گذشت.. به روز هایی که در پیشه.. به آرامش عجیب این روز هام بین  همه این شلوغی های خوب.. به خوشبختی.. به تو.. به خدایی که مهربونه و بزرگ..


+حال خوب این روز هام رو، که داره موندنی میشه انگار، برای همه تون آرزو دارم :)





نوع مطلب : دو نفره ها..، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 آذر 1395 :: نویسنده : سعیده
جمعه باشه، روز امامت مولامون هم باشه، مگه میشه غرق خوشی نبود؟ :)
یه صلوات، یه دعای فرج.. هدیه کنیم :) عیدتون مبارک.




نوع مطلب : دلنوشته ها، دو نفره ها..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 آذر 1395 :: نویسنده : سعیده
چقدر قشنگه امروز.. :)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :