تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 30 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

همین لحظه، همینجا، هوا پر شده از عطر بهار..
امسال عجیب مثل بچگى هام پر از شور و شوق و ذوقم براى اومدن بهار.. :)
شكرت..
سال نو مبارك :)




+ در پاسخ به یه نظر: بله، تمام عکس های وبلاگم رو خودم میگیرم. البته از حدود سه چهار ساله پیش تا به حال فکر کنم. شاید هم کمی بیشتر. بعضی از اولین پست هام هم که مشخصه عکس هاشون کپیه، بعد اونا همه کار خودمه و البته حق کپی رایت داره :)






نوع مطلب : دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده
خدارو کلی شکر که به جای یه مامان، دوتا از بهترین فرشته های مهربونش رو بهم داده، مامان خودم و مامان همسری. یه بغل گل تقدیم شما که بهترینین برام.
 خدا حفظشون کنه برام، مامان ها، بابا ها، همسری و البته داداشی ها م رو.
+ میلاد حضرت زهرا (س) مبارک. :)
+ نمیدونم پست قبلیم چرا پاک شد!






نوع مطلب : خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

وقتى حساب میكنى و میبینى بچه هاى فامیل دو سه تا بیشتر نیستن و تصمیم میگیرى سال نویى خوشحالشون كنى و ...
بعد یهو دونه دونه بچه هاى خونواده همسرى یادت میان و تازه بزرگترا هم وارد صحنه میشن
درسته مجبور میشى چند ساعت بیشتر وقت بذارى تا اینارو بسازی اما به یه لبخند كوچولو كه میاد رو لباشون مى ارزه :)
.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

درختان پیر
سرك می كشند از دیوار
تا رصد كنند شاید
نرگس
گل كند
غروب جمعه..






نوع مطلب : جمعه های انتظار..، سرقت ادبی، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

عطر نرگس و اسفند..
بوى بهار و سال نو و اردیبهشت..
ذوق خونه تكونى و تازگى..
تماشاى شوق و تكاپوى مردم تو روزهاى باقى مونده از آخرین ماه سال..
لحظه هاى قشنگ و به یاد موندنى تو هواى سرد و برفى قبل سال نو 
زیباست، نیست؟ :)



+ میشود بهار بیاید و تو.. نباشی؟






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

اولین روز آخرین ماه سال براى ما خاطره شروع یه بهار به یاد موندنى و همیشگیه 
چهار سال گذشت و هر روز ..
خدارو شكر میكنیم :)


+تا دلتون بخواد از این مناسبتا داریم :دی






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 بهمن 1395 :: نویسنده : سعیده
خنکای آلبالوی ترش و خوشمزه  نیمه یخ زده رو زیر دندونم حس میکنم، یه دونه آلبالو از دستم می افته رو  کاغذ های یادداشت رنگی کنار دستم. یه رنگ قرمز خوشرنگی پخش میشه رو کاغذ. هر وقت دیگه ای بود سریع پاکش میکردم  تا ردی ازش نمونه اما.. دستمو که رفته سمته برگه ها، عقب میکشم، چه اشکالی داره، بذار رد این یکی بمونه.. بذار بعدتر ها وقتی بین همه شلوغی روزهامون، چشممون خورد به این استیکی های رنگی که شاید تا اون موقع چسبیدن به درو دیوار و کتاب و دفتر، یادمون بیوفته که تو عصر یه یکشنبه سرد زمستونی، یه دونه آلبالو شیطون از بین یه پیاله آلبالوی ترش که از راه دور، از تک درخت آلبالوی حیاط خونه با دستهای مهربون و با برکت مامان چیده شده و یه مدت جا خوش کرده تو فریزر ما و بعد دونه دونه شون نشسته ن توی ظرف و بهمون چشمک زدن و دلبری کردن تا خورده شدن، شیطونی کرده و افتاده رو کاغذ های یادداشت من.  توی پیاله رو نگاه میکنم، دوتا دونه بیشتر آلبالو نمونده البته به اضافه یه همسری ِخندان. که همین دیدن لبخندش کافیه تا ترشی آلبالو برات بشه یه شیرینی فوق العاده..  یکی سهم من، یکی سهم تو.. :)
این روزا عجیب دلم میخواد خاطره بسازم، دلم میخواد لحظه های نابی که دارن میگذرن و یا در پیشن موندنی بشن. دلم میخواد ثبتشون کنم برای بعد تر ها.. برای خودم، برای خودمون..   برای اینکه شاید چنننننننننننننننننننننننننننند سال بعد اگه روزی روزگاری خدا خواست و پا به این دنیا گذاشتی و پرسیدی این کاغذ چرا اینجوریه.. نگاه همسری کنیم و لبخند بزنیم و بعد بشینیم و برات یه دنیا آرامش تعریف کنیم.. آره.. این روزا عجیب دلم میخواد لحظه هامونو ثبت کنم، حتی به اندازه یه قرمزی خوشرنگ، روی یه کاغذ رنگی..

+ خدایا شکرت
+حداقل اگه تا اون موقع کاغذی هم نباشه، اینجا میتونی بخونیشون. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : سعیده
انگار که خواب باشم..
پله های ایستگاه تجریش رو میرم بالا و یادبود ها رو میبینم..
از جلو ایستگاه رد میشم و بنر های تسلیت و گل های خیلیییی زیاد و مردمی رو میبینم که..
هفت روزه چشمم رو میدوزم به پنچره کوچیک کنار تصویر و  آرم زنده گوشه ش..
هفت روزه هر وقت این تصاویر رو میبینم خودم خشک میشم و چشمام خیس..
هفت روزه صبح که بیدار میشم، یاد اینم که دیشب هم یه عده تا صبح انتظار کشیدن.. انتظار پدری که میاد؟ همسری که نیست.. پسری که..
هفت روزه سر سفره یاد چشمای خیس و جاهای خالی سر سفره هاشونم و سفره ای که شاید اصلا پهن نشه..
هفت روزه شب موقع خواب یاد امید و نا امیدی شونم که امروز هم گذشت و اونا حتی نمیدونن عزیزشون زنده ست یا مرده..
هفت روزه هر روز که میگذره امیدشون کمرنگ تر میشه ولی نمیتونن قبول کنن و نمیخوان حتی، که اونی که رفته، دیگه  هیچوقت چشم تو چشمشون نخواهد خندید..
هفت روزه به حسشون فکر  میکنم و اسمی که میشه برای این حس گذاشت.. نمیدونن.. نمیدونن عزیزشون زنده ست یا نه.. نمیدونن منتظر باشن یا.. این ندونستنه.. وای از این ندونستنه..
هفت روزه براشون از خدا صبر بیشتر میخوام و خوشحالی دیدن لبخند دوباره عزیزشونو و تعجب میکنم از دیدن استقامت و ایمانشون ..
هفت روزه افسوس میخورم و حجم زیادی از ای کاش ها میاد تو ذهنم..
هفت روزه نمیدونم چی رو باید باور کنم و کدوم حرف حقیقت نداره..
هفت روزه آب که میخورم فکر میکنم به اینکه ممکنه کسی اون زیر، تشنه شهید شده باشه؟ یا اصلا نکنه الان کسی اون زیر زنده باشه و تشنه..
غذا که میخورم.. آتش که میبینم.. آخ.. نفس که میکشم..
هفت روزه به لحظه های انتظار اونایی که شاید مدتی زنده بودن فکر میکنم.. به فکراشون تو اون لحظه.. امیدشون.. حرفهایی که شاید با هم! زده باشن..
به اینکه چطور میشه یکی انقدر از خود گذشته؟ از جان گذشته.. مصمم..
هفت روزه تلویزیون که میبینم، شبکه ها رو که زیر و رو میکنم به برنامه هایی فک میکنم که شاید خونوادگی با هم میدیدن و الان تو همون شبکه باید رو دست رفتن بدن های.... حتی نمیتونم بنویسم.. اما اونا دارن میبینن.. دارن حس میکنن.. دارن..
هفت روزه به حال اونایی فک میکنم که وجب وجب خاک رو کنار میزنن تا از پس اشکاشون دست بی جون کسی رو بگیرن که شاید هر روز سر کار با هم دست میدادن، شاید دست میذاشتن پشت هم که همراهتم رفیق.. شاید بار ها لیوان چایی به دستشون داده باشه.. شاید..
هفت روزه دعا میکنم..
هفت روزه به ماهی هایی که داره از آب گل آلود گرفته میشه فکر میکنم..
هفت روزه به حرف همسرم فکر میکنم که اگه همه شون فقط یه جی پی اس دقیق ساده داشتن شاید..
هفت روزه به یه هفته بعد، یه ماه بعد.. چند ماه بعدی فک میکنم که همه مون کم کم یادمون میده و خونواده هاشون میمونن و خدا..
هفت روزه به ساختمونای مشابه فکر میکنم.. به تهران.. به..
هوووووف
خدایا رحم کن، که به راستی فقط تو میتونی..




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : سعیده

كوچكتر كه بودم اصلا حلیم دوست نداشتم، یكى از روزهاى ماه محرم مادربزرگ یه پیاله پر حلیم گذاشت رو به روم، از همین پیاله گل گلیا، قیافه م رفت تو هم. مامانجون از بچگی هاى خاله كوچیكه برام گفت و موضع گیریش نسبت به حلیم! و اینكه الان عاشقش این غذاست. ته حرف هاش بهم گفت "امتحان كن، حتى شده یه قاشق، بعد خوشت نیومد نخور، همه چیو اول امتحان كن بعد بگو نه، بدم میاد، نمیشه! سخت نیست كه."
به زور یه قاشق گذاشتم دهنم و آماده بودم بذارمش كنار كه.. خوشمزه بود، فرق داشت با طعمى كه قبلا ازش به یاد داشتم..
دیشب با همسرى هوس حلیم كردیم، حلیمى كه از نظرم پختنش خیلى سخته و قلق داره! همسرى گفت فردا صبح میخرم بعد میرم سركار، یاد حرف مامانجون افتادم، "همه چیو اول امتحان كن و بعد بگو سخته.." خب دست به كار شدم و براى اولین بار تو عمرم حلیم پختم!  خییییلى زیاد شد و كى بهتر از همسایه ها. دلمو زدم به دریا و بدون فكر كردن به اینكه ممكنه طعمش خوب نشده باشه كمى ریختم تو ظرف گل گلى هدیه مامانجون (كه تو عكس كمى مشخصه) و بردم براشون. وقتى تماس گرفتن و بابت طعمش تشكر كردن اصلا عجیب ذوق كرده بودم :) 
ممنونم مامانجون بابت درسى كه بهم دادى :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : سعیده
خودمانیم ها ولی من هم، عشقبازی جالبی دارم!
شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬:وای من نیز غایبی دارم!*



*حسین رستمی، با جابجایی!

+داداشی شیطون من، تولدت مبااارک، انگار همین دیروز بود باذوق بغلت کرده بودم و دستای کوچولوتو گرفته بودم تو دستم و به هیشکی نمیدادمت. خدا حفظت کنه عزیزم. زودی میایم پیشت ان شاالله، از راه دور میبوسمت :)




نوع مطلب : سرقت ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :