تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 22 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده

اینجور موقع ها آدم دوست داره بنویسه اما واژه كم میاره براى نوشتن. مثلا من چى بنویسم كه بتونه عمق دوست داشتن و نهایت افتخارم به تو رو نشون بده بابا محسنم؟
چى بنویسم كه بتونه نهایت عشقى رو كه بهم دادى معنى كنه آقا محسنم؟
چى بنویسم كه معنیش بشه تمام مهربونى تو بابا علیرضا؟
خدارو شكر میكنم كه مرد هایى تو زندگیم هستن كه با تمام وجود دوستشون دارم و بهشون افتخار میكنم.. خدا حفظتون كنه و سایه تون سالیااان سااال بالا سر من و خانواده تون باشه ان شاالله :)

میلاد اماممون مبارك باشه :)

روزتون مبارک :)
+خیلی نوشته هست که باید پست میشده ولی امان از پرشین گیگ!








نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
نشستم پشت پیانو، نگاهت میکنم، تو کنار لیوان چایی که برات ریختم خوابت برده، بلند میشم، چادر نمازمو میکشم روت، چشم هات قد یه ثانیه باز میشن و بسته میشن. لبخند میزنم. دراز میکشم روی تخت و از دور به صدای نفس های عمیقت گوش میدم. هوا گرفته ست، از صبح آفتاب نزده، برا همین خونه خیلی روشن نیست، منم که میدونی مثل آفتاب پرستم، مثل آفتاب گردون، هر جا نور باشه، من اونجام. پرده رو میزنم کنار و دراز میکشم. لپتاپو بر میدارم، تصمیم دارم تو کهکشانم از سال جدید بنویسم، از هدفهامون، از تصمیماتمون، از سردرگمیم شاید، ار برنامه هام، از مظلومیت 14 فروردین و  خیلی چیزهای دیگه، میام این صفحه رو باز میکنم. میدونین، من اینجارو خیلی دوست دارم، گاهی همینجوری تصادفی پست هاشو میخونم، با بعضیاش میخندم با بعضیاش اشک میریزم.. امروز اتفاقی ترین پستی که میخونم پست 151 ه! (نه واسه چیزی که بود.. نه واسه چیزی که هست..) و دو سه پست قبل ترش و البته وبلاگ یکی از نظر دهنده ها..
یهو.. پرت میشم به 27 مرداد 91! به ساعت 10.45 دقیقه.. قلبم تیر میکشه.. درست پرت میشم به حس لعنتی ٍ اون شب.. به  روزی که خوابگاه نبودم چون تابستون بود، به لحظه ای که نشسته بودم رو تخت و تکیه داده بودم به دیوار اتاقم، به تایپ شدن کلمه به کلمه های پست 151، به غمی که توی دلم بود.. به قطره اشکی که نفهمیدم چکید یا نچکید، به پنجره لعنتی یاهو مسنجر! به فکر های توی سرم..  به سعیده ای که تیکه های دلش از لای انگشت های مشته میزنه بیرون.. یادمه.. خوب یادمه اون شبو.. و از اون دست شب ها رو.. خوب یادمه خدایی رو که همیشه کنارم بوده و منو تو دامن خودش جا داده.. خوب یادمه پنجره اتاقمو و پرده کنار رفته ش رو، ماه نصفه نیمه اون شبو..
غم تو وجودمو.. خیره موندنم به صفحه وبلاگم رو.. صدای پیامک گوشیم رو.. اسم تو روی صفحه گوشیم رو .. تعجبم رو.. متن پیامکت رو.. اخم هام رو.. لبخندم رو..
تهش نوشته بودی "حساب مشته رو هم به وقتش میرسم .." جوابتو ندادم.. قرار هم نبود بدم.. باید از اس ام اس دادنت عصبی میشدم، اما دروغ چرا؟ حالم خوب شد.. نفس عمیق کشیدم.. چند دقیقه بیشتر نبود که پست گذاشته بودم. فهمیدم که اینجارو میخونی.. قرار نبود بخونی.. قرار نبود منو تو ما بشیم.. قرار نبود اصلا همدیگه رو ببینیم، قرار نبود حرف بزنیم، پیام بدیم، چت کنیم، قرار نبود به هم فکر کنیم.. قرار نبود تو بشی همه زندگیم :)
به خدا چی گفتی و چی گذشت که کمتر از دو سه ماه بعد، شدی محرمم و دست تو دست هم لبخند های عمیییق  میپاشیدیم به روی همدیگه و واسه آینده مون برنامه ریزی میکردیم؟ چی خواستی ازش؟ اصلا چجوری خواستی که دو سه ماه بعد، شدم همسرت.. چی خواستم ازش؟ که  کمکت کرد تا حساب مشت و صاحب مشتو با هم برسی؟ :)
خدایا؟ شکرت..
دست هام سرد شده، قلبم هنوز درد میکنه.. حسه هست.. صدای نفس هات آروم تر شده. از اتاق میرم بیرون، حالا کنارمی.. دست هامو جا میدم تو دست هات و چشم هامو میبندم و از ته دل خدارو به خاطر همه لحظه هامون که کنار هم سپری میشه شکر میکنم و ازش میخوام کمک کنه قدر همو بدونیم مثل همیشه.




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد یه روز خسته کننده اما شیرین، تو هوای روزهای بهاری اولین ماه سال، دست تو دست هم تو پیاده رو های خلوت تهران قدم بزنیم، حرف بزنی و از برنامه هامون بگیم، بگی مسیرو اشتباه اومدیم و بیخیال، ادامه ش بدیم. هر از گاهی بایستی تا من از سوژه ای که پیدا کردم عکس بگیرم، و تشویقم کنی به عکس های بیشتر، راه بریم و بخندیم و من آهنگ مورد علاقه مو زمزمه کنم و تو بلند بخونیش و منم آروم تر همراهیت کنم، از بوی خوش اون گل بزرگا بگم و بگردیم دنبال گل فروشی های دور و بر، سردم باشه و تو یه لیوان ذرت داغ بدی دستم.. با لبخند کلید بندازی در رو باز کنی و عقب تر بایستی تا من برم داخل حیاط..صدای اذان مغرب بیاد و پا بذاریم تو خونه..
 زندگی مگه غیر از اینه؟ چی میخواد آدم ازین دنیا؟

خدایا شکرت :)
+ این عکس هم از عکس های اون روزه با خاطره هایی که پشتشه.. :)
+ بیشتر از بقیه همراهانش برای اومدن بهار عجله داشت. :)





نوع مطلب : دو نفره ها..، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده

كى میگه مردم كویر خسیسن مثل آسمونش؟!؟!
من كه هر بار هر چیزى جز سخاوتمندى نمیبینم ازشون، با روى باز تو رو تو خونه هاشون میپذیرن و از هرچى كه دارن بهترینشو برات تو میخوان، سخاوتمندن، چه با انسان ها، چه با پرنده ها و حیوانات و چه با گل و گیاه..
كافیه فقط نگاهت به مزرعه كاهو محلى شون بیوفته و بعد اینكه رد شدى و رفتى بدو از پشت سر با یه دسته گنده كاهو بیان سمتت. (كه بتونى به همه یه دسته كوچك بدى) كافیه بفهمن از حیوونات خوشت میاد و خرگوش كوچولوشونو رها كنن تو دست هات، كافیه فقط اسم مراسم سمنوپزونو به زبون بیارن و بعد یهو ناپدید شن و با یه سطل سمنو ظاهر شن! كافیه عكس كاكتوستو بهشون نشون بدى و ازشون بپرسى كه چطور كاكتوستو پیوند بزنى تا ده تا شاخه از كاكتوساشونو بهت هدیه كنن و با صبر و حوصله و ذوق، بهت توضیح بدن كه چیكار باید كنى، كافیه متاثر از بوى شب بو ها عمییییق نفس بكشى تا بهت بگن هر كدومو میخواى انتخاب كن!! و و و و و ...
آره مردم كویر سخاوتمندن.. دل هاشون بزرگ و صافه، درست مثل آسمونش.. :)

خلاصه که اگه گذرتون به گرمسار افتاد، یه سری به روستاهاش بزنید، مخصوصا کند قلی خان، درشون همیشه به روی همه بازه. :)

+نمیدونستم وبلاگم این تعداد خواننده یزدی ِ بی اعصاب داره :دی.  این همه تعریف کردما :/ در هر حال اگه خوراکی هاشو فاکتور بگیریم، من یزد رو دوست دارم!
+ دعا کنیم امشب.. برا امامی که هر شب برامون دعا میکنه.. اللهم عجل لولیک الفرج.. التماس دعا :) چه بهاری بشه امسال با ماه رجب :)


.





نوع مطلب : دو نفره ها..، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 فروردین 1396 :: نویسنده : سعیده
هنوز دو سه هفته مونده تا روز میلاد حضرت علی (ع)، روز مرد و روز پدر ولی..
اومدم غر بزنم! باز مثل هر سال چند هفته مونده به این روز عزیز، زمزمه ها شروع شده! پیام، پیامک، اینترنت، شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها.. همه دارن از یه چیز مینویسن! اونم چی؟ چوراب! آدم شرمش میاد، اصلا حرصش میگیره، یعنی چی آخه.. اصلا خنده دار نیست باور کنید! نوشته روز مرد که در ایران به آن روز جوراب میگویند... یا کلیپ گذاشته ساختن دسته گل با جوراب برای روز مرد! میری بیرون همه داد میزنن، جوراب فلان برای روز مرد، نانو، ضد گلوله چه میدونم ضد بو!  نکنید.. زشته باور کنید.. حالا هیشکی هم کادو روز مرد جوراب نمیده ها (حداقل بین دوستان و اقوام من کسی جوراب هدیه نمیره که اگه بده هم باز اشکال نداره!)، ولی همین جک ها و طنز هایی که براش میسازن هم خوب نیست.. درسته برای خرید هدیه برای آقایون انتخاب های زیاد و تنوع چندانی وجود نداره اما دلیل نمیشه اینجوری رفتار کنیم خب! شما میخوای جوراب بخری؟ بخر، چه اشکالی داره، اصلا یه شاخه گل بخر، یه کارت تبریک درست کن با سلیقه خودت، مطمئن باش خوشحال میشه، اما خوب نیست هر بار ازین طنز ها بسازیم بفرستیم اینور اونور، شاید چیزی نگن اما ممکنه یه کوچولو هم که شده، پدری، همسری دلخور شه. خودتونو بذارین جای اونا، برا خانما نمیشه جوراب خرید؟ خوبه قبل روز میلاد حضرت زهرا(س) روز مادر یا روز زن همه جار بزنن و از جوراب بگن؟ آدم حس بدی بهش دست نمیده؟! کافی نیست؟!






نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چند سال پیش، برای چندمین بار مقصد سفر نوروزیمون یزد بود، یادمه خسته از گردش  و روز قبل تحویل سال، رفتیم برای خرید سوغاتی و شیرینی، من همیشه دوست دارم تا چیز های جدید رو تجربه کنم، بنابراین وقتی اون روز برای چندمین بار چشمم به کلمه پالوده خورد، پیشنهاد دادم تا پالوده یزدی رو امتحان کنیم که البته با مخالفت  همسفران رو به رو شد ولی من پا فشاری کردم تا راضی  به این تجربه شدن. که خب شاید اگه نمیشدن بهتر بود! پالوده همه  جز من، نصفه موند و میتونید تصور کنید که بنده بر خلاف میلم زیر نگاه همسفران گرامی و با یه لبخند پرروانه ظرف پالوده م رو، که در واقع یه سری رشته خیلی نرم! با چند تیکه یخ و خاکشیر درون یه کاسه یک بار مصرف پر از آب گرم! بود رو خالی کردم. از واکنش هز هفت نفر همسفران گرامی حین رویت، تست و حتی خروج از مغازه هیچی نگم بهتره. همین رو بدونید که اون سال بعد یزد رفتیم شیراز و دیگه کسی زیر بار تجربه فالوده شیرازی که انقققدر معروفه نرفت! جز خودم البته. :دی خلاصه هنوزم خاطره ش یادشون نمیره!
این تصور باقی مووووند تاااا امروز.. گویا این بار از دلشون در اومد!
همینو بگم که اگه روزی گذرتون افتاد و رفتین یزد، پالوده نخورین، فالوده بخورین، گویا خییلی خوشمزه تره. خوشگل هم که هست. هیشکی هم چپ چپ نگاتون نمیکنه، همه هم دوسش دارن، مجبور هم نیستین یه ظرف بد مزه گرم رو که خوشگل هم نیست زورکی بخورین. :دی

+ عکس پالوده جان رو پیدا کنم همینجا براتون میذارم. عکس جناب فالوده رو هم که میبینین.
+ دوست دارم یه بار دیگه پالوده رو هم تجربه کنم، شاید اون روز اون مغازه اون پالوده، اونی که باید باشه نبود.. نباید زود قضاوت کرد! یادمه دوستی که خودش هم اهل یزد بود میگفت دوست داره اصلا این موجود رو! شایدم مردم اونجا دوستش دارن. چه میدونم. خلاصه که از من گفتن بود.
+اصلا من که میگم یزد میرین چیزی نخورین. :دی من شیرینی جات دوست ندارم. بنابرایم توصیه به دوستان مثل خودم اینه که بیخیال قطاب و لوزهای رنگی و باقلوا (اگه دوست دارین امتحان کنید برین تبریز! :دی) و نقل و حاجی بادوم و پشمک و و و و و  بشین. برا سوغاتی خوبن. برید بازار قدیمیش، پارچه های رنگیو ببینین، ترمه ببینین، بخرین، پارچه هاشو ببینین، (باغ دولت آباد برین، نمیدونم چرا اونجارو خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم! و البته فعلا فقط یک یا دو بار رفتم)  شمد ببینین، صنایع دستیش فوق العاده ن، برین تو کوچه پس کوچه های محله های قدیمیش قدم بزنین و لذت ببرین از بافت قدیمی خونه ها، آب انبار ببینین.
+از دی ماه که از جنوب برگشتیم، دلم میخواست از تجربیات سفرهام بنویسم، حداقل برا خودمون اینجا ثبت میشه. شاید این کار رو بکنم ازین به بعد. :) الان دیر وقته، بعدا میام  بازم مینویسم براتون. :)





نوع مطلب : غرغرهای من، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

همین لحظه، همینجا، هوا پر شده از عطر بهار..
امسال عجیب مثل بچگى هام پر از شور و شوق و ذوقم براى اومدن بهار.. :)
شكرت..
سال نو مبارك :)




+ در پاسخ به یه نظر: بله، تمام عکس های وبلاگم رو خودم میگیرم. البته از حدود سه چهار ساله پیش تا به حال فکر کنم. شاید هم کمی بیشتر. بعضی از اولین پست هام هم که مشخصه عکس هاشون کپیه، بعد اونا همه کار خودمه و البته حق کپی رایت داره :)






نوع مطلب : دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده
خدارو کلی شکر که به جای یه مامان، دوتا از بهترین فرشته های مهربونش رو بهم داده، مامان خودم و مامان همسری. یه بغل گل تقدیم شما که بهترینین برام.
 خدا حفظشون کنه برام، مامان ها، بابا ها، همسری و البته داداشی ها م رو.
+ میلاد حضرت زهرا (س) مبارک. :)
+ نمیدونم پست قبلیم چرا پاک شد!






نوع مطلب : خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

وقتى حساب میكنى و میبینى بچه هاى فامیل دو سه تا بیشتر نیستن و تصمیم میگیرى سال نویى خوشحالشون كنى و ...
بعد یهو دونه دونه بچه هاى خونواده همسرى یادت میان و تازه بزرگترا هم وارد صحنه میشن
درسته مجبور میشى چند ساعت بیشتر وقت بذارى تا اینارو بسازی اما به یه لبخند كوچولو كه میاد رو لباشون مى ارزه :)
.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 اسفند 1395 :: نویسنده : سعیده

درختان پیر
سرك می كشند از دیوار
تا رصد كنند شاید
نرگس
گل كند
غروب جمعه..






نوع مطلب : جمعه های انتظار..، سرقت ادبی، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :