تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 20 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
خودمون باشین، بدون تقلید از رفتار دیگران، بدون اینكه بخواهیم خودمونو شبیه كسى كنیم، بدون اینكه بى چون و چرا بخواهیم هم جهت با جریان آب حركت كنیم، بدون اینكه بخواهیم سعى كنیم اداى كسى رو دربیاریم كه نیستیم، پیشرفت خوبه، یاد گرفتن كارها و رفتار هاى خوب عالیه، سعى كردن آموختن نكات مثبت افراد فوق العاده ست اما نقش بازى كردن.. نه!
مدل خاص خودمون باشیم :)

+ تولدت مبارک بابای نازنینم. نمیدونی چقدرخوشحالم ازینکه اینبار کنارت بودیم و خونه ما بودین و تازه خودتم یادت نبود که تولدته. دوستت دارم، خیلی زیاد. بیشتر از هر اندازه ای که یه دختر میتونه باباشو دوست داشته باشه. خدا شما و مامان و همسری و داداشی رو برام حفظ کنه. :)

+ انقد که این فضای کوچیک بالکن برای ما دوست داشتنیه که حد نداره واقعا. کلییی انرژی مثبت داره. نقاشی بازی کردیم کمی براش. حال گلهاش خیلیی خوبه شکر خدا. چقدر نعمت های خدا قشنگن واقعا.. خدایا شکرت :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
همین روزا بود نه؟ تو یه روز خنک تابستونی اواخر شهریور تبریز.. اومده بودی تبریز که.. اومدم ببینمت که برای آخرین بار دیده باشمت؟ مامان میدونست.. بهش گفته بودم، همیشه میگفتم، مادرمه خب.. کجاها رفتیم.. روز دوم رفتیم موزه؟ نمایشگاهم بود، نبود؟ الف رو دیدم. دوستم، راهنما بود اونجا.. نمیدونستم.. یادته گفت مبارکه؟ یادته تلخ خندیدم و گفتم نه.. یادته گفت: آخه تو هیچوقت.. دیدی نذاشتم ادامه بده؟.. رفتم.. رفتیم.. تمام مدتی که داشتیم نقاشی هارو میدیدیم.. تمام مدتی که ار کنار غرفه های صنایع دستی فروشی های خیریه میگذشتیم.. تمام مدتی که سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم (و البته که یه گوشه ای از سعیده ی وجودم از صمیم قلب خوشحال بود) ، تمام مدتی که سعی میکردم به چشمات نگاه نکنم تا چیزی نخونی از چشمام.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف نگاهتو نشنیده بگیرم.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف های جدیتو با منطقی که خودم هم نمیخواستمش جواب بدم.. داشتم به حرف الف فک میکردم. که اره.. من هیچوقت به هیشکی اجازه نداده بودم تااا این حد پیش بره که باهم بیایم موزه و حرف بزنیم! چرا به تو اجازه دادم؟ چرا به خودم اجازه دادم؟ چراشو میدونستم.. تمام مدتی که از تو اصرار بود و از من انکار میدونستم چرا الان اینجام. سرگرم خرید یه نقاشی بودم؟ کنارم نبودی.. داشتی تو دفتر یادگاریا چیزی مینوشتی، تا دیدمت خودکارو گذاشتی کنار دفتر و گفتی بریم.. نمیخواستی بخونم چی نوشتی. ندیدم؟ دیدم..  جمله آخرشو خوندم و کل وجودم لرزید.. رفتیم.. یادته بعدش چی شد؟ سیگیتاس و گردا یادته؟ توریست های دوست داشتنی که نصف روزمون با هم گذشت.. و گردا چقدر در گوش من با لهجه بامزه انگلیسیش هی میگفت به هم میاین. یادته شام خوردیم با هم؟ یادته بحث کردیم باهاشون راجع به حجاب؟ یادته چقدر خندیدیم.. میدونم یادته.. همین چند شب پیش داشتیم مرور میکردیم با هم. فقط میخوام بگم تمااااام این مدت، تمااام این لحظه ها، من به سطر آخر نوشته ت فکر میکردم. "کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.."

+اون موقع ها، وقتی به آسمون نگاه میکردیم، وقتی جدا از هم با خدامون درد دل میکردیم، وقتی به ماه خیره میشدیم تا شاید طرف مقابلمونم اون لحظه خیره به ماه باشه و امتداد خط نگاهمون همو قطع کنه.. کی میدونست همچین روزی، همچین جایی کنار هم، دست تو دست هم، همراه عطر روحبخش ومدهوش کننده این گل های رازقی که بوی لحظه لحظه روزهای زندگیمونو میده، خیره شیم به ماه و خدارو شکر کنیم. اول بابت با هم بودنمون و بعد.. بابت همممه نعمت هاش.. کی میدونست؟ جز خدایی که لحظه لحظه زندگیمون همراهمون بوده و خودمونو از همون اول رها کردیم تو دامنش.. :)
+میخوام بگم درسته خدا گاهی آدم هارو تو شرایطی که از نظر خودشون سخته قرار میده اما خب، تو این شرایط سخت هم خودش کنارمونه دیگه. پس با تمام وجور منتظر اتفاق های خوب باشیم که قطعا خدا برای همه بنده هاش میخواد، چی بهتر ازین؟ :)





نوع مطلب : دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
((حق و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى اساس است گر چه افراد بسیارى از آن حمایت کنند))
 امام على (ع)
دعا كنیم..
عیدمون مبارك باشه :)



بعدا نوشت: اینجا قسمتى از دیوار پذیرایى خونه مونه كه یه دنیا پروانه هاى قشنگ ساختیم براش :)





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
اطمینان خوب است، اما قطعیت بهتر است!
کتاب جالبیه، و جالبتر از خود کتاب، کتاب هاییه که توش معرفی شدن!





نوع مطلب : خونه ما :)، کتابخوانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده

عید قربان است امروز و ..
جان ما قربان روی ماهت آقا جان..
.
أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج
عیدتون مبارك :) ان شاالله زیارت خونه خدا روزى هممه مون باشه :)




نوع مطلب : خونه ما :)، جمعه های انتظار..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
مهم نیست چقدر سرتون شلوغه. چقدر پروژه كارى دارید، چقدر درس باید بخونید، چقدر كار دارید كه باید انجام شه و چقدر كتاب نخونده در انتظارتونه
برنامه ریزى همیشه جواب میده :)
من از همون بچگى زیاد برنامه ریزى میكردم برا كارهام ولى به همون اندازه هم بازیگوشى مانع میشد كه دقیقا طبق اونا پیش برم، الانش هم همینه (جدا از عوامل خارجى البته)، ولى سعى میكنم تا جایى كه ممكنه خودم رو متقاعد كنم، تشویق كنم و به خودم انگیزه بدم تا مطابق برنامه ریزى هام عمل كنم. بالاخره زشته یه مثلا برنامه نویس نتونه برا زندگى روزانه ش برنامه بنویسه دیگه این رنگى رنگى جان ها بهم انرژى و انگیزه میدن و شكر خدا تقریبا موفق بودم تا الان :)
 
+این عکس رو دوست دارم، بین کارام گرفتمش. با کمی اسمارتیز بازی رنگی رنگیش کردم و بی هوا باهاش تو اولین مسابقه عکاسی زندگیم شرکت کردم و برنده شدم! لازمه بگم چقدر ذوق کردم؟ :دی





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده


( قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاء )
همانا ما روى گردانت به سویِ آسمان را می‌بینیم.
(بقره ١٤٤)


بالکن کوچک خونه ما پر از حس خوبه، پراز اکسیژن و سرسبزی، گلدون های رنگارنگ، گل های زیبا، سبزیجات متنوع، رنگ های قشنگ، خب وسط هوای پر دود و شلوغی تهران، یه تیکه کوچک و سرسبز، و البته پر از اکسیژن نعمت بزرگیه. اینو فقط ما نمیگیما، یا کریم های دوست داشتنی که با طلوع آفتاب میان و شروع به آواز خوندن میکنن هم تایید میکنن. معمولا میرن میشینن تو خونه ای که براشون درست کردیم اما خب شیطونی  هم دارن، مثلا شاید یهو برن بشینن وسط ریحون ها، گوجه ها رو نوک بزنن، کود گیاهی پای رازقی رو به هم بزنن یا یه تیکه از کاکتوسمو بخورن حتی! (کردن این کارو با این که نون میریزیم براشون!) و خب من کمی دعواشون کنم و نصیحتشون کنم! اما خب، همسری میگه شاید اصلا همین که این فضا براشون ایجاد شده خودش ثواب داشته باشه. جدیدا که از منم نمیترسن دیگه، انقد باهاشون حرف زدم پررو شدن، تازه تو خونه هم اومدن چند باری. بگذریم. خلاصه که همیشه دوست دارم یه خونه بزرگ داشته باشیم با یه باغچه قشنگ که کلی توش گل و گیاه و درخت بکارم و یه حوض وسط حیاط.. الان اما، درسته هنوزم حیاط دوست دارم، اما به کاشتن گل و گیاه با امکانات محدود تو بالکن برام دوست داشتنی شده. درسته زحمت داره، مخصوصا برا ما که خیلی سفر میریم و باید کلی استراتژی بچینیم برا سالم موندنشون، یا از مادرهمسرجان کمک بگیریم اما وقتی یه دقیقه میشینیم تو اون فضا و نفس میکشیم و به گل ها آب میدیم، یا وقتی یه برگ از سبزی دست پرورده خودمون رو میذاریم تو دهنمون، یا وقتی اولین بار گل دادنشونو میبینم وبا ذووووق همسری رو صدا میزنم که بیاد و ببینه یا وقتی همسری میگه من از گوجه های خودمون میخوام، خیلییییی زیاااد لذت بخشه. خدارو شکر میکنم بابت همه این حس ها و همه زیبایی ها و نعمت هاش. :)


+ایشون که میبینید گل ناز ماست. اسمش گل قهر و آشتیه،(یه نوع گله که تا به برگ هاش دست میزنی برگ هاشو جمع میکنه و حتی ساقه ش رو لمس کنی خم میشه) اما ایشون زیادی ناز نازیه برا همین ما گل ناز صداش میزنیم. :) چند روزی هست گل های قشنگ صورتی مهمونش شدن، برا همین افتخار دادن تشریف بیارن جلو لنز دوربین من :)
+ لازمه بگم اون دوتا پرنده دوست داشتنی هم ماییم تو بهشت کوچیکمون؟ :دی
لحظه لحظه زندگیتون سرسبز و شاداب :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
بسم الله
مهمون هارو بدرقه میكنیم و در رو میبندیم، دستهامو میگیرى و بهم خسته نباشى میگى، نگاه قدردان چشمات همممه خستگیمو از بین میبره، لبخند میزنم، میشینیم روى مبل، یه میوه میدى دستم و میگى تا این هلو رو بخورى من میام
با نگاهم دنبالت میكنم كه میرى سمت آشپزخونه، سمت ظرفا، اول دكمه چاى سازو میزنى، خنده م میگیره، میگى آدم باید برا خودش انگیزه ایجاد كنه دیگه، بعد ظرفارو جابجا میكنى، شیر آبو باز میكنى و شروع میكنى به شستن ظرفا
نگاهت میكنم، تو دلم قربون صدقه كلافگیت میرم كه نمیدونى كدوم ظرف شسته شده رو كجا بذارى، اصلا من كشته مرده ى همین كلافگیت موقع ظرف شستنتم، فقط خدا میکنه چققققدررر جذاب میشی برام.
دلم میره برات، میام سمت آشپزخونه، میخندم، میگم بذا من آب بكشمشون، هلم میدى بیرون و میگى زرنگى؟ تو نیا تو، الان تموم میشه
میگم ولشون كن، ماشین ظرفشوییو وصل میكنیم دوباره میریزیمشون اون تو، میگى تا یه چایى دم كنى تموم شد دیگه، چایى دم میكنم، میام كمكت، غر میزنى، میگى خسته اى خب، خیست میكنم، كفیم میكنى و با خنده هامون آخرین بشقاب هم سر جاش قرار میگیره.  دوتا فنجون چاى میریزم، یكى برا خودم و یكى برا تو كه از شدت خستگى شستن ظرف ها ولو شدى رو مبل. از شدت خنده نمیتونم جلو خودمو بگیرم، قهقهه میزنم، اخم میكنى بعدش دووم نمیارى و تو هم خنده ت میگیره و من براى هزارمیم بار خدارو شكر میكنم بابت با هم بودنمون :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده
همه جمع شدن دورش، یکی گریه میکنه ازته دل، یکی بلند بلند قرآن میخونه، یکی آب میپاشه، یکی گل پرپر میکنه. من؟ همه ش سعی کردم تو اوج ماجرا، مامان، (مادر همسری) رو دورتر نگه دارم. حالا که خلوت تر شده کمی، فقط کمی.. یه گوشه وایسادم، دور، کنار دیوار، تکیه دادم و آدمارو نگاه میکنم و به تک تکشون فکر میکنم. قرآن رو گوشیم بازه و انقدر بغضمو فروخوردم که سردرد کلافه م کرده. میم رو میبینم که قرمزی چشماش ازین فاصله هم مشخصه. تو دلم قربون صدقه ش میرم هرچند الان وقتش نیست.. میدونم..  الف رو میبینم و بعد شونه های عزیزترینمو که میشه تکیه گاه گریه های پسرخاله ش. مادربزرگ رو نگاه میکنم و ناله های مادرجان مادرجان گفتنش..همه گریان و نالان به نوعی نگاه میکنن به یه وجب خاک.. من؟ بالارو نگاه میکنم. اطرافو. خاله که الان اون پایین نیست. روحش الان داره مارو میبینه. ازین بالا. غیر اینه؟ فکر میکنم به این که الان هر کدوم این آدما.. پاهام سست میشه، میشینم. میگرن لعنتی.. دستمو میذارم رو سرم و فشار میدم. چقدر دلم گریه کردن میخواد.. چقدر دلم شونه های میم م رو میخواد..خیره میشم به صفحه گوشیم. قران بخونم. الان قرآن خوندن بیشتر به دردش میخوره تا فکر کردن به آدمای دورو بر.. نمیدونم سوره چندم رو دارم میخونم که یه جفت کفش آشنا میبینم و در امتدادش عزیز دلم رو.. میپرسه خوبی؟ چرا اینجا نشستی.. یه لیوان آب میده دستم. دستمو بلند میکنم و میکشم رو چشمهاش.. میگم چشمات.. لبخند میزنه. میگه بیا بریم برسونمت. میگم کنار مامان میمونم. میمونم و به خاله ای فکر میکنم که به قدری مهربان و بی آزار بود که تنها صفتی که مردم بعد شنیدن خبر فوتش به زبون میارن مظلوم ه.. براش فاتحه بخونیم..

زندگی همه مون سرشار از شادی و خوش خبری و خوشحالی باشه ان شاالله :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 مرداد 1396 :: نویسنده : سعیده

اما.. تنها تو بودى كه به من آموختى هیچ چیز را سخت نگیرم.. به جز دست هایت :) 

نهم مرداد هزارو سیصدو نود و شش..  یه سال دیگه گذشت.. چقدر خوبه این گذر زمان وقتى همراه همیم، مثلا پیر شیم، بریم قدم بزنیم، با یه دست عصا رو بگیریم با یه دست دست همو، بعد تو ازون خنده داراى دوست داشتنیت تعریف كنى و قهقهه بزنى و من لبخند بزنم و فكر كنم كه چقدر چروك هاى كنار چشمت زیباترت كرده :) 

 پیرى رو دوست ندارم..هیشكى دوست نداره! :/


ممنونم بابت همه کامنتاتون تو این مدت.. جایی نرفتم.. همینجام، این وبلاگ همیشه بوده کنار روزهای زندگی من.. بازم هست.. انققدر پست ارسال نشده دااارررم. حالا اوضاع آرومتره، تو تعطیلات به سر میبریم و خب احتملا وقت کافی داشته باشم. وقت کنم همه رو کم کم قبل این پست  و بین پست های قبلم میذارم. میدونم این کار زیاد خوشایند نیست اما دوست دارم همه رو ثبت داشته باشم. خوشحالم کلا! کمی سرمون زیادی شلوغه این روزا، یه چند تا دلیل خوب هم هست برا شلوغ موندن و شلوغتر شدن سرمون. سفر و رفت آمدو..  همه چی در همه و من این شلوغی هارو دوسسست دارم. مخصوصا اون دلیل کوچولوهه رو که  مدتیه نمیذاره من زیاد به چیز ای دیگه ای فک کنم :دی




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :