تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 9 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
[http://www.aparat.com/v/KxSEv]
از وقتى وبلاگ نویسى رو شروع كردم، این قطعه، آهنگ پس زمینه وبلاگم بود.. از بیش از ده سال پیش..
شاید اون وقت ها، هیچ وقت فك نمیكردم یه روزى خودم این قطعه رو بنوازم..
این قطعه یه تیكه ویولون هم داره، دلم میخواد ویولون یاد بگیرم و بتونم همنوازیش رو هم یه روزى ضبط كنم :) قشنگ مثل اسمش حس یه باغ سرى و زیبا رو میده بهم، انقدر که سردرد میگرنیم رو که داشت طولانی میشد خوب کرد!
خلاصه كه نواختن این قطعه با این آفتاب كم رمق پاییزى و همراه صداى یاكریم هاى شیطون توى بالكن حس خیلى خوبى داره.. خواستم این حس خوب رو باهاتون شریك شم :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
فکر میکردم همه دنیا سبز است..
سبز ، فقط چشمان خودم بود..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
عروسک رنگ و رو رفته ش رو بین دستهای کوچک و کم جونش گرفته بود و با مهربونی باهاش بازی میکرد، مادر نگاهش میکرد و تو دل پر غصه ش، قربون صدقه ش میرفت. یه لیوان آب براش ریخت و گذاشت تو بشقابی که قرص های دخترک رو توش گذاشته بود. خیره به قرص های رنگارنگ و گرون قیمتی که سلامتی دخترکش رو همراه داشتن؟ فک کرد چند تا دونه ازین قرص ها بیشتر نمونده والبته پولی هم برای خرید دوباره..
آروم رفت سمت دخترش، صورت رنگ پریده ش رو بوسید و یکی از قرص هارو گرفت جلو لبهای دخترک.
- مامان، مگه نگفتی زود تموم میشه، دوست ندارم، نمیخورم دیگههههه
-بخور عزیزم، تموم میشه زود
دلش ازین حرفش لرزید..
-کی دیگه قرص نمیخورم مامان؟
-وقتی بزرگ شدی قوی شدی دخترم.
-قویم مامان ببین (و خودشو باد کرد)
حرف های دیروز دکتر تو ذهن مادر تداعی شد.. دخترتون خیلی ضعیفه، شرایطش خیلی بده، باید سریع بستری شه، باید اساسی درمان شه، این دارو ها رو به هیچ وجه قطع نکنید، سر موقع باید بخوره، فردا بیارینش برای مقدمات کار، الانش هم خیلی دیره، هر لحظه ممکنه..
-بخور عزیزم..
و بلند شد تا دخترکش بغض و اشک هاش رو نبینه..
- گریه نکن مامان، میخورم
قرص گرد قرمز رنگ رو برداشت و گرفت جلو دهن عروسکش، بخور مامانی برات گیلاس خریدم. دیدی قول داده بودم؟ خریدم. بخور.
بغض مادر ترکید. خیلی وقتی بود قول خرید چند تا دونه گیلاس رو به دخترک بیمارش داده بود اما.. هزینه نون شبشون رو هم به زور جور میکرد..
لباس پوشید تا بره سر کار، خدا خدا میکرد امروز خانم صاحب خونه ای که برای کار پیشش میرفت یه کمک هم گرفته باشه براش تا شاید این بار شب، کمر درد و پادرد، مانع خیاطیش نشه، کلی لباس باید تحویل میداد.
یه دستمال بست دور مچش، دخترک رو بوسید و مثل هر روز سپردش به زن همسایه و رفت..
**************
هوا داشت تاریک میشد، اومد بیرون از خونه، پاهاش درد میکرد. یه نگاه به ساختمان های مجلل اطراف انداخت و آه کشید. رفت سمت میدون و منتظر اتوبوس.. چشمش خورد به چرخ دستی که کلی گیلاس های خوش رنگ روش بود. کیفش رو نگاه کرد، چند تا سکه ته ش بود و یه گوشی که تا همین حالاشم به زور کار میکرد و یه بطری نصفه نیمه آب که همیشه همراهش بود. آه کشید سرش رو بلند کرد دوتا دختر بچه هم سن و سال دختدکش داشتن کنار پیاده رو دستمال میفروختن . گاهی شاید با حسرت نگاه میکردن به گیلاس های روی چرخ.. سرش رو گردوند. چند تا دستفروش رو  سر چهار راه بین ماشینا دید. چهره دخترش اومد جلو چشمش.. گیلاس..
دستمال رو از دور مچش باز کرد، کمی از آبی که همراهش بود ریخت رو دستمال، یه قدم پیش گذاشت.. نمیتونست.. چشم هاش رو بست، چشم های دخترش اومد جلو چشمش. چشم هاش رو باز کرد، یه بسم الله زیر لب گفت و رفت سمت ماشینا. نمیدونست شیشه چندمین ماشین رو داشت پاک میکرد که یهو متوجه شد چرخیه داره میره. دوید سمتش و هرچی پول تو این مدت جمع کرده بود ریخت گوشه چرخ دستی. نگاه های عجیب فروشنده رو تاب آورد و کیسه گیلاس هارو گرفت و با ذوق تشکر کرد. تلفنش زنگ خورد، زنگ خورد و زنگ خورد.. شماره همسایه بود، فک کرد الان به دخترش میگه براش گیلاس خریده و اون میبخشتش که تا به حال تنها مونده. دکمه رو زد..
دنیا رو سرش فرو ریخت..  پلاستیک گیلاس ها و کیفش از دستش افتادن..گوشی رو قطع کرد. همسایه چی گفت؟ بیمارستان.. حال بد.. متاسفم.. بیهوش..
خم شد، کیفش رو برداشت، اشک هاش رو کنار زد. کیسه گیلاس هارو گذاشت رو پای دوتا دختر دستفروش.. و رفت..
*********
و من؟ رهگذری بودم که دیدم دوتا دختر بچه دستفروش با ذوق دارن دونه دونه گیلاس هارو قسمت میکنن.. یکی این، یکی اون.. و شاید شادی دل این دوتا بچه بشه ضامن سلامتی حال دخترک..

********
از میدون ونک رد میشدم، دیدیم این دوتا دخترک رو؛ این قسمت شدن گیلاس هارو کنار چرخ دستی مرد گیلاس فروش و .. داستان بالا تو ذهنم شکل  گرفت.. اولین باره داستانم کمی غمناک طوره.. البته آخرش خوب تموم میشه :دی
20 خرداد 96
چکنویس بود. همینجوری یهویی الان ثبتش کردم.





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
‎محرم حال و هوایت چقدر با همیشه فرق ‎میكند ..
‎چقدر شبیه بقیه نیستی..
‎چقدر حواست از من و دنیا پرت میشود ‎و این تنها جایی ست كه حواس پرتی ات را دوست دارم..
‎پیراهنِ مشكیِ عزاداری ات را میپوشی، ‎ریش هایت کمی از همیشه بلند تر است ‎و موقع نوشیدنِ آب چشمانت اشك آلود است...
‎قفسه سینه ات از سینه زنی كبود میشود ‎و صدایت از هق هق هایِ وسطِ روضه میگیرد..
‎دلم میخواهد برایت بمیرم وقتی خسته از هیئت برمیگردی و از من میخواهی كنارت بنشینم ‎تا دوتایی زیارت عــاشورا بخوانیم..
‎این روز ها مثل همیشه از همه خواستنی تری ‎و من سیر نمیشوم از دیدنت..
‎ این روز ها بیشتر همیشه ضعف میكنم برایت ..
خدا اجرش بدهد شاعری را كه گفت:
‎تعریف من ازعشق همان بود كه گفتم
‎در بندِ كسی باش كه در بندِ "حسین" است...
+ التماس دعا..




نوع مطلب : خاطره، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
دلیل کوچولوی خوشحالی من، سه ماهه شد.. به همین سرعت..





نوع مطلب : خاطره، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
Autumn is a second spring when every leaf is a flower
          Albert Camus                                                                                                                            
     
پاییزتون پر از عشق :)                                                                       
التماس دعا :)                                                     


                                                                                                       




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
خودمون باشین، بدون تقلید از رفتار دیگران، بدون اینكه بخواهیم خودمونو شبیه كسى كنیم، بدون اینكه بى چون و چرا بخواهیم هم جهت با جریان آب حركت كنیم، بدون اینكه بخواهیم سعى كنیم اداى كسى رو دربیاریم كه نیستیم، پیشرفت خوبه، یاد گرفتن كارها و رفتار هاى خوب عالیه، سعى كردن آموختن نكات مثبت افراد فوق العاده ست اما نقش بازى كردن.. نه!
مدل خاص خودمون باشیم :)

+ تولدت مبارک بابای نازنینم. نمیدونی چقدرخوشحالم ازینکه اینبار کنارت بودیم و خونه ما بودین و تازه خودتم یادت نبود که تولدته. دوستت دارم، خیلی زیاد. بیشتر از هر اندازه ای که یه دختر میتونه باباشو دوست داشته باشه. خدا شما و مامان و همسری و داداشی رو برام حفظ کنه. :)

+ انقد که این فضای کوچیک بالکن برای ما دوست داشتنیه که حد نداره واقعا. کلییی انرژی مثبت داره. نقاشی بازی کردیم کمی براش. حال گلهاش خیلیی خوبه شکر خدا. چقدر نعمت های خدا قشنگن واقعا.. خدایا شکرت :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
همین روزا بود نه؟ تو یه روز خنک تابستونی اواخر شهریور تبریز.. اومده بودی تبریز که.. اومدم ببینمت که برای آخرین بار دیده باشمت؟ مامان میدونست.. بهش گفته بودم، همیشه میگفتم، مادرمه خب.. کجاها رفتیم.. روز دوم رفتیم موزه؟ نمایشگاهم بود، نبود؟ الف رو دیدم. دوستم، راهنما بود اونجا.. نمیدونستم.. یادته گفت مبارکه؟ یادته تلخ خندیدم و گفتم نه.. یادته گفت: آخه تو هیچوقت.. دیدی نذاشتم ادامه بده؟.. رفتم.. رفتیم.. تمام مدتی که داشتیم نقاشی هارو میدیدیم.. تمام مدتی که ار کنار غرفه های صنایع دستی فروشی های خیریه میگذشتیم.. تمام مدتی که سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم (و البته که یه گوشه ای از سعیده ی وجودم از صمیم قلب خوشحال بود) ، تمام مدتی که سعی میکردم به چشمات نگاه نکنم تا چیزی نخونی از چشمام.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف نگاهتو نشنیده بگیرم.. تمام مدتی که سعی میکردم حرف های جدیتو با منطقی که خودم هم نمیخواستمش جواب بدم.. داشتم به حرف الف فک میکردم. که اره.. من هیچوقت به هیشکی اجازه نداده بودم تااا این حد پیش بره که باهم بیایم موزه و حرف بزنیم! چرا به تو اجازه دادم؟ چرا به خودم اجازه دادم؟ چراشو میدونستم.. تمام مدتی که از تو اصرار بود و از من انکار میدونستم چرا الان اینجام. سرگرم خرید یه نقاشی بودم؟ کنارم نبودی.. داشتی تو دفتر یادگاریا چیزی مینوشتی، تا دیدمت خودکارو گذاشتی کنار دفتر و گفتی بریم.. نمیخواستی بخونم چی نوشتی. ندیدم؟ دیدم..  جمله آخرشو خوندم و کل وجودم لرزید.. رفتیم.. یادته بعدش چی شد؟ سیگیتاس و گردا یادته؟ توریست های دوست داشتنی که نصف روزمون با هم گذشت.. و گردا چقدر در گوش من با لهجه بامزه انگلیسیش هی میگفت به هم میاین. یادته شام خوردیم با هم؟ یادته بحث کردیم باهاشون راجع به حجاب؟ یادته چقدر خندیدیم.. میدونم یادته.. همین چند شب پیش داشتیم مرور میکردیم با هم. فقط میخوام بگم تمااااام این مدت، تمااام این لحظه ها، من به سطر آخر نوشته ت فکر میکردم. "کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.."

+اون موقع ها، وقتی به آسمون نگاه میکردیم، وقتی جدا از هم با خدامون درد دل میکردیم، وقتی به ماه خیره میشدیم تا شاید طرف مقابلمونم اون لحظه خیره به ماه باشه و امتداد خط نگاهمون همو قطع کنه.. کی میدونست همچین روزی، همچین جایی کنار هم، دست تو دست هم، همراه عطر روحبخش ومدهوش کننده این گل های رازقی که بوی لحظه لحظه روزهای زندگیمونو میده، خیره شیم به ماه و خدارو شکر کنیم. اول بابت با هم بودنمون و بعد.. بابت همممه نعمت هاش.. کی میدونست؟ جز خدایی که لحظه لحظه زندگیمون همراهمون بوده و خودمونو از همون اول رها کردیم تو دامنش.. :)
+میخوام بگم درسته خدا گاهی آدم هارو تو شرایطی که از نظر خودشون سخته قرار میده اما خب، تو این شرایط سخت هم خودش کنارمونه دیگه. پس با تمام وجور منتظر اتفاق های خوب باشیم که قطعا خدا برای همه بنده هاش میخواد، چی بهتر ازین؟ :)





نوع مطلب : دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
((حق و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى اساس است گر چه افراد بسیارى از آن حمایت کنند))
 امام على (ع)
دعا كنیم..
عیدمون مبارك باشه :)



بعدا نوشت: اینجا قسمتى از دیوار پذیرایى خونه مونه كه یه دنیا پروانه هاى قشنگ ساختیم براش :)





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : سعیده
اطمینان خوب است، اما قطعیت بهتر است!
کتاب جالبیه، و جالبتر از خود کتاب، کتاب هاییه که توش معرفی شدن!





نوع مطلب : خونه ما :)، کتابخوانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :