تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
چهارشنبه 1 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
خب، بعد این همه مدتی که دارم تو این وبلاگ مینویسم، دوست دارم بعضی لحظه ها اینجا ثبت شن.. حتی اگه خیلی وقت ازشون گذشته باشه و من فرصت نکرده باشم همون موقع ثبتشون کنم. و خب الان و با تاریخ اون روز ثبت شن!  مثل تصویر این عصر قشنگ پاییزی که خانوم خونه ثبتش کرده  + یه شعر دوست داشتنی از آقای خونه :)


چه مهمانى باشكوهى است
تمام پدیده هاى عالم، همه آدم ها
قطرات ریز باران
ابر و باد و پاییز و آفتاب
آمده اند
سرسره بازى نگاه ما را روى رنگین كمان ببینند
از چشم هاى تو، به چشم هاى من..
از چشم هاى من، به چشم هاى تو..






نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده


هروقت اسم این فیلم میاد، یاد خونه دانشجویی مون توی تبریز و همخونه ای های دوست داشتنیم می افتم که با وجود همممه تفاوت هامون، خیلی خوب کنار هم زندگی کردیم.. نمیدونم چرا یادشون می افتم.. شاید چون این سبک فیلم ها با هم زیاد دیدیم! و یا شاید هم برا اینکه بارها با هم رفتیم فست فود پدرخوب :دی خلاصه که قطعه چغر و بد بدنی بود :دی

دلم تنگتون شده، زییییاااد،خوشحالم که خدا این بار هر پهارتاییمون رو تو تهران دور هم جمعمون کرده و میتونیم همو ببینیم هر از گاهی، اصلا چطوره دوباره یه قراری بذاریم، هوم؟ :)

+ آغاز ربیع الاول مبارک باشه :)




نوع مطلب : پیانو، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پست گذاشته و از دوستش گفته که تو مناطق زلزله زده ست و جواب تلفنشو نمیده. دوباره.. دوباره.. 
پست گذاشته که دوستش و دوقلوهاش سالمن ولی خونه شون خراب.. 
پست گذاشته از حرف زدناش با دوستش..
دوستش..
آب میخورم.. غذا رو آماده میکنم.. بخاری رو زیاد میکنم.. چراغ رو روشن میکنم.. الان چی کار میکنن؟ سردشون نیست؟ غذا دارن؟ آب چی؟ نور چی؟ وقتشون چطور میگذره؟ و ...

یاد دوستش می افتم.. یاد دوستم می افتم.. یاد تو.. یاد تو که تو ماه گذشته بارها باهات تماس گرفتم، پیغام گذاشتم، پیامک زدم ولی.. دریغ از یه جواب.. نگرانت شدم..  یه لحظه میلرزم، با تصور تو جای.. بعد فهمیدم سالمی شکر خدا.. اما.. چرا جوابمو ندادی؟ چرا جوابمو نمیدی دختر؟ فکر که کردم دیدم چند وقتیه کامنت هم نمیذاری! این یعنی قهری؟ آره شاید قهری.. تو 15-16 سال گذشته یادم نمیاد قهر کرده باشیم با هم..
آها آها، چرا.. یادم اومد، قهرمون نه ولی آشتیش یادم اومد. شاید صمیمیترین دوست های کلاس ریاضی دبیرستان فرزانگان بودیم و کل کلاس 17 نفره مون اینو میدونستن.. همین شد که به بهانه خرید لوازم تزیین و بادکنک برای تزیین کلاس، منو تو رو همراه هم کردن.. تو اومدی نگام کردی و خندیدی. نخندیدم، اخم هم نکردم.. رفتیم..
میدونی الهام، من آدمش نیستم، آدم قهر نیستم، آدم آشتی هم! تو هم نیستی.. نبودی یعنی.. حداقل آدم قهر نبودی! حالا چی شد که اینجوری شد من واقعا نمیدونم.. فقط میدونم یه روزه به خاطر یه کاری رفتم تبریز و به خاطر شرایط نامناسب جسمی چند ساعته برگشتم! و بهت پیامک دادم و تماس گرفتی و صحبت کردیم و به خوبی و خوشی خداحافظی کردیم!! همین! اتفاق دیگه ای افتاده؟؟!!؟

من آدم قهر نیستم.. آدم آشتی هم.. منتظر تماست میمونم.. :)

+شکر خدا حتما همه ما چند دست لباس زمستونی نو، پتو یا هر چیز دیگه ای که به ندرت ازش استفاده میکنیم تو خونه هامون داریم، کمک کنیم به مردمی که شاید تا دو سه روز پیش، کمد لباس هاشون شیک تر و پر تر از ما بوده اما حالا تا صبح از سرما میلرزن.. تیپاکس هم که گفته رایگان میفرسته کالا هارو، با یه سرچ ساده میتونید نزدیک ترین شعبه ش به محل زندگیتون رو پیدا کنید، کلی شعبه داره. کمک نقدی هم که یکی از راه هاش #1*780* هستش. حتی شده یه پتو، یه ژاکت، یه شیر خشک یه 1000 تومنی..
خوبه که بعد خدا همو داریم..




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
چرا ما یاد نمیگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم؟ چرا سعی داریم بقیه رو بریزیم تو قالب های مزخرف ذهنی که خودمون برا خودمون ساختیم و شعور تصور قالبی جز اون تو کل جهانی با هفت میلیارد نفر جمعیت نداریم؟ چرا درک نمیکنیم که اولویت های زندگی آدما با هم فرق داره. چرا نمیفهمیم که شاید مورد اول لیست هدف های ما تو زندگی، اصلا تو لیست هدف های فرد دیگه ای نباشه! خدای من.. چرا انقد محدوده فکر و ذهنمون که فکر میکنیم اگه کسی مسیر زندگی ایده آلی که تو تصورات ما هست رو طی نکنه حتما یه جای کارش میلنگه! چرا به فکر لنگیدن خودمون نیستیم آخه..
اصلا همه این ها به کنار. چرا به خودمون اجازه میدیم همه این کمبود ها و درک نکردن هامون رو جسورانه و بی فکر، جار بزنیم؟!



+ پرسیده بودن: اون دختر کوچولوی دوست داشتنی چند پست قبل تر، مشخصه که دختر من نیست، اما خیلی زیاد دوستش دارم. و البته چون سفر بودم دو هفته ست که ندیدمش و دلم براش لک زده. :)
+ عصبی نیستم، عصبانی هم.. خنده م میگیره بیشتر. در هر حال من با توکل به خدا مسیری که فکر میکنم درسته رو پیش میگیرم و اون رو فقط برای خودم توصیه میکنم! شما هم همین کارو بکنید!!!!
عکس هم صرفا جهت تمدد اعصاب! عصبی هم نیستم :دی





نوع مطلب : غرغرهای من، فیلسوفانه، عکس!، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 آبان 1396 :: نویسنده : سعیده
[http://www.aparat.com/v/KxSEv]
از وقتى وبلاگ نویسى رو شروع كردم، این قطعه، آهنگ پس زمینه وبلاگم بود.. از بیش از ده سال پیش..
شاید اون وقت ها، هیچ وقت فك نمیكردم یه روزى خودم این قطعه رو بنوازم..
این قطعه یه تیكه ویولون هم داره، دلم میخواد ویولون یاد بگیرم و بتونم همنوازیش رو هم یه روزى ضبط كنم :) قشنگ مثل اسمش حس یه باغ سرى و زیبا رو میده بهم، انقدر که سردرد میگرنیم رو که داشت طولانی میشد خوب کرد!
خلاصه كه نواختن این قطعه با این آفتاب كم رمق پاییزى و همراه صداى یاكریم هاى شیطون توى بالكن حس خیلى خوبى داره.. خواستم این حس خوب رو باهاتون شریك شم :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
فکر میکردم همه دنیا سبز است..
سبز ، فقط چشمان خودم بود..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
عروسک رنگ و رو رفته ش رو بین دستهای کوچک و کم جونش گرفته بود و با مهربونی باهاش بازی میکرد، مادر نگاهش میکرد و تو دل پر غصه ش، قربون صدقه ش میرفت. یه لیوان آب براش ریخت و گذاشت تو بشقابی که قرص های دخترک رو توش گذاشته بود. خیره به قرص های رنگارنگ و گرون قیمتی که سلامتی دخترکش رو همراه داشتن؟ فک کرد چند تا دونه ازین قرص ها بیشتر نمونده والبته پولی هم برای خرید دوباره..
آروم رفت سمت دخترش، صورت رنگ پریده ش رو بوسید و یکی از قرص هارو گرفت جلو لبهای دخترک.
- مامان، مگه نگفتی زود تموم میشه، دوست ندارم، نمیخورم دیگههههه
-بخور عزیزم، تموم میشه زود
دلش ازین حرفش لرزید..
-کی دیگه قرص نمیخورم مامان؟
-وقتی بزرگ شدی قوی شدی دخترم.
-قویم مامان ببین (و خودشو باد کرد)
حرف های دیروز دکتر تو ذهن مادر تداعی شد.. دخترتون خیلی ضعیفه، شرایطش خیلی بده، باید سریع بستری شه، باید اساسی درمان شه، این دارو ها رو به هیچ وجه قطع نکنید، سر موقع باید بخوره، فردا بیارینش برای مقدمات کار، الانش هم خیلی دیره، هر لحظه ممکنه..
-بخور عزیزم..
و بلند شد تا دخترکش بغض و اشک هاش رو نبینه..
- گریه نکن مامان، میخورم
قرص گرد قرمز رنگ رو برداشت و گرفت جلو دهن عروسکش، بخور مامانی برات گیلاس خریدم. دیدی قول داده بودم؟ خریدم. بخور.
بغض مادر ترکید. خیلی وقتی بود قول خرید چند تا دونه گیلاس رو به دخترک بیمارش داده بود اما.. هزینه نون شبشون رو هم به زور جور میکرد..
لباس پوشید تا بره سر کار، خدا خدا میکرد امروز خانم صاحب خونه ای که برای کار پیشش میرفت یه کمک هم گرفته باشه براش تا شاید این بار شب، کمر درد و پادرد، مانع خیاطیش نشه، کلی لباس باید تحویل میداد.
یه دستمال بست دور مچش، دخترک رو بوسید و مثل هر روز سپردش به زن همسایه و رفت..
**************
هوا داشت تاریک میشد، اومد بیرون از خونه، پاهاش درد میکرد. یه نگاه به ساختمان های مجلل اطراف انداخت و آه کشید. رفت سمت میدون و منتظر اتوبوس.. چشمش خورد به چرخ دستی که کلی گیلاس های خوش رنگ روش بود. کیفش رو نگاه کرد، چند تا سکه ته ش بود و یه گوشی که تا همین حالاشم به زور کار میکرد و یه بطری نصفه نیمه آب که همیشه همراهش بود. آه کشید سرش رو بلند کرد دوتا دختر بچه هم سن و سال دختدکش داشتن کنار پیاده رو دستمال میفروختن . گاهی شاید با حسرت نگاه میکردن به گیلاس های روی چرخ.. سرش رو گردوند. چند تا دستفروش رو  سر چهار راه بین ماشینا دید. چهره دخترش اومد جلو چشمش.. گیلاس..
دستمال رو از دور مچش باز کرد، کمی از آبی که همراهش بود ریخت رو دستمال، یه قدم پیش گذاشت.. نمیتونست.. چشم هاش رو بست، چشم های دخترش اومد جلو چشمش. چشم هاش رو باز کرد، یه بسم الله زیر لب گفت و رفت سمت ماشینا. نمیدونست شیشه چندمین ماشین رو داشت پاک میکرد که یهو متوجه شد چرخیه داره میره. دوید سمتش و هرچی پول تو این مدت جمع کرده بود ریخت گوشه چرخ دستی. نگاه های عجیب فروشنده رو تاب آورد و کیسه گیلاس هارو گرفت و با ذوق تشکر کرد. تلفنش زنگ خورد، زنگ خورد و زنگ خورد.. شماره همسایه بود، فک کرد الان به دخترش میگه براش گیلاس خریده و اون میبخشتش که تا به حال تنها مونده. دکمه رو زد..
دنیا رو سرش فرو ریخت..  پلاستیک گیلاس ها و کیفش از دستش افتادن..گوشی رو قطع کرد. همسایه چی گفت؟ بیمارستان.. حال بد.. متاسفم.. بیهوش..
خم شد، کیفش رو برداشت، اشک هاش رو کنار زد. کیسه گیلاس هارو گذاشت رو پای دوتا دختر دستفروش.. و رفت..
*********
و من؟ رهگذری بودم که دیدم دوتا دختر بچه دستفروش با ذوق دارن دونه دونه گیلاس هارو قسمت میکنن.. یکی این، یکی اون.. و شاید شادی دل این دوتا بچه بشه ضامن سلامتی حال دخترک..

********
از میدون ونک رد میشدم، دیدیم این دوتا دخترک رو؛ این قسمت شدن گیلاس هارو کنار چرخ دستی مرد گیلاس فروش و .. داستان بالا تو ذهنم شکل  گرفت.. اولین باره داستانم کمی غمناک طوره.. البته آخرش خوب تموم میشه :دی
20 خرداد 96
چکنویس بود. همینجوری یهویی الان ثبتش کردم.





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
‎محرم حال و هوایت چقدر با همیشه فرق ‎میكند ..
‎چقدر شبیه بقیه نیستی..
‎چقدر حواست از من و دنیا پرت میشود ‎و این تنها جایی ست كه حواس پرتی ات را دوست دارم..
‎پیراهنِ مشكیِ عزاداری ات را میپوشی، ‎ریش هایت کمی از همیشه بلند تر است ‎و موقع نوشیدنِ آب چشمانت اشك آلود است...
‎قفسه سینه ات از سینه زنی كبود میشود ‎و صدایت از هق هق هایِ وسطِ روضه میگیرد..
‎دلم میخواهد برایت بمیرم وقتی خسته از هیئت برمیگردی و از من میخواهی كنارت بنشینم ‎تا دوتایی زیارت عــاشورا بخوانیم..
‎این روز ها مثل همیشه از همه خواستنی تری ‎و من سیر نمیشوم از دیدنت..
‎ این روز ها بیشتر همیشه ضعف میكنم برایت ..
خدا اجرش بدهد شاعری را كه گفت:
‎تعریف من ازعشق همان بود كه گفتم
‎در بندِ كسی باش كه در بندِ "حسین" است...
+ التماس دعا..




نوع مطلب : خاطره، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
دلیل کوچولوی خوشحالی من، سه ماهه شد.. به همین سرعت..





نوع مطلب : خاطره، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : سعیده
Autumn is a second spring when every leaf is a flower
          Albert Camus                                                                                                                            
     
پاییزتون پر از عشق :)                                                                       
التماس دعا :)                                                     


                                                                                                       




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :