تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
دوشنبه 16 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
چند وقت پیش تولد خواهرى بود
میدونستم
یهو خبر رسید كه دارن میان
با مادر همسرى طى یك عملیات انتحارى صبح زود زدیم بیرون، كیك خریدیم، هدیه خریدیم و پدر همسر جان بادكنك هارو باد كردن و خانم همسر جان (كه بنده باشم :دى) خونه رو تزیین كردن و هدیه هارو خوشگل فرمودن و مادر همسر جان نهار پختن
و البته همسر جان وظیفه خطیر نظارت، مشاوره و تست میوه و شیرینى رو عهده دار شدن
خواهرى كیه؟ همسر برادر همسر جان  :)) درواقع جارى جون :دى
طبق یه قرار نانوشته به هم میگیم خواهرى :)
اومدم شیرینى درست كنم و خب نگم براتون.. معمولا، همه شیرینی و دسر و کلا غذاهای عجیب غریبی که درست میکنم خیلی خوشمزه و قشنگ میشن، مخصوصا برا بار اول چون با دقت بیشتر درست میشن. ولی هربار اومدم برا جاری خانم هنر نمایی کنم یه گندی زده شد :دی شیرینی عربی درست کردم، خیلی خوشمزه و شیک، یکیشو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر که شاید تردتر شه، حواسم پرت کادو کردن هدیه تولد شد و یهو دیدم داره از آشپزخونه دود بلند میشه.. یعنی یک بویی کل ساختمون رو برداشته بود که .. دلتون نخواد! بوی گند!  بگذریم حالا..

گوشى رو میدم دست همسرى و برادر همسرجانو میفرستم اونورتر بشینه تا یه عكس قشنگ با جارى جونم بگیرم، تا میام هدیه شو بدم پدر یه چیزى میگن و ما خنده مون میگیره و همسرى دكمه رو میزنه و .. چیلیك.. كج و كوله ترین لبخند رو لباى ما ثبت میشه من چقدر این عكس زشتمون رو دوست دارم.

داشتم عكس هارو نگاه میكردم، لایو گرفته شدن، انقد تو هركدومشون خواهری خوشحاله كه از ته دلم شاد میشم میبینمشون، هی انگشتمو رو عكسه نگه میدارم تا صداى خنده هامون بپیچه تو گوشى و ذوق كنم
خدایا شكرت

داشتم عکسهای گوشیمو میدیدم که اون عکس چپل چوپولمون رو هم دیدم و خواستم خاطره ش رو ثبت کنم :)




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
بعد از ساخت ایمیل جدید، به ایمیل قبلیم دیگه خیلی سر نمیزنم. شاید هفته ای یکی دو بار. دیشب یهو عکس جدیدش به چشمم خورد، با صورت آردی. دلم تنگش شد، بهش پیام دادم، زودی جواب داد. حرف زدیم و حرف زدیم تا از حال "ص" ازش پرسیدم. گفت بچه ش تازه به دنیا اومده. خدای من، من حتی نمیدونستم ازدواج کرده. ذوق کردم کلی. بعد کمی صحبت و تجدید خاطره خداحافظی کردیم.
بعد من همه ش به این فکر کردم که چطور میشه که یکی که یه سالی بیشتر لحظه های زندگیش رو برامون تعریف میکرد، یکی که شب ها به عنوان نفر پنجم میخوابید تو اتاق چهار نفره ما، یکی که انقدر باهاش نزدیک بودیم جوری بشه که الان بچه دار شده باشه و من حتی ندونم که ازدواج کرده. زمین عجیبی داریم. مردم عجیب تر و خب.. منم یکی از اونام!




نوع مطلب : فیلسوفانه، دانشجویی، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتم متن دست نویست رو که برام فرستادی میخوندم، دلم خواست.. دلم اینجا نوشتن خواست. دلم وبلاگت رو خواست. چرا دیگه همه نوشته های قشنگت رو ثبت نمیکنی تو وبلاگت؟ میدونم :) میدونم و دوستش دارم.
یاد آخرین متن وبلاگت افتادم، یاد بدجنسیت. :دی دلم تنگ شد. فقط خدا میدونه من چقدر وبلاگت رو دوست داشتم و دارم. چقدر میخوندمش. چند بار شده بخوام برات کامنت بذارم و بنویسم و ته ش دستم سر بخوره رو اولین کلید ردیف دوم از سمت راست کیبوردم..
.
.
مثل همین الان، مثل تک تک نوشته هایی که نوشتم و پاکشون کردم.
حالم؟ خوبم. عالی! خوب نیستم زیاد. گیجم.. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
قلبم داره تندتر میتپه. و خب حتما این نشونه خوبیه!
هر وقت به تک تک روزهایی که به انتظار ازشون یاد میکنی فکر میکنم همینجوری بازیش میگیره.
گفتم انتظار..  اصلا من چه میفهمم انتظار چیه.. من که نمیمیرم  از شدت منتظر بودن برای اونی که وجودش میشه مرهم همممممه خوب نبودن ها.. اره من چه میفهمم منتظر یعنی چی..
اللهم عجل لولیک الفرج..

چرا نمینویسم؟ چرا کمتر مینویسم؟ چرا..
این سوال ها درست نیستن چون من مینویسم، فقط اینجا ثبت نمیشن :)
مینویسم، دلم نوشتن میخواد، بیشتر مینویسم :)
ممنونم که هستین، که وقت میذارین، که میخونین، که نظر میدین.








نوع مطلب : جمعه های انتظار..، دو نفره ها..، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
یه هفته ده روزی که گذشت، دقیقا از سه شنبه دو هفته پیش، به قدری سرم شلوغ بود که اصلا فرصت نشد برا دل خودم بشینم پای لپتاپ، ولی دوستش داشتم! با اینکه روز آخر به قدری خسته شده بودم که منی که ساعت یک دو شب میرم تو تخت خواب، ساعت ده نشده خوابم برد! فقط قسمت نه چندان جالب ماجرا آلودگی هوا بود و اینکه تو این هوا برا انجام کارهات بیرون از خونه باشی و با وجود ماسک هی سرفه کنی و حالت بد شه :|
خلاصه که کلاس امروزمو کنسل کردم، که بمونم خونه و استراحت کنم کاملا، که خب با سر زدن به گلدونام دیدیم باید بهشون رسیدگی شه، حوصله ش رو نداشتم اما.. یکی دو ساعتی سرگرم اونا شدم. دورشون کیسه پلاستیکی پیچیده بودم که از سرما در امون باشن و خب این کار آب دادن بهشونو سخت میکنه و خاک یکیشون جا به جا شدن میخواست، بعضیاشون هرس؟! کردن میخواستن و .. خب مدت زمان طولانی تری میخواد و خب تو این مدت فکر های بیشتری میاد تو سرت! که خلاصه ش میشه این که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیری باید پاش وایسی، آدم باید بین همه دغدغه های زندگیش حواسش به مسئولیتی که قبول کرده باشه.. چه مسئولیت رابطه با یه آدم، چه نگهداری یه تعداد گل و گیاه و چه..
.
.
امروز به تو هم فکر کردم، به آخرین حرف هات پای تلفن و پیامت و .. خدا بزرگه.. قطعا کمکت میکنه، شاید الان به این موضوع شک داشته باشی ولی شک تو، چیزی از بزرگی و رحمت خدا کم نمیکنه.. شک نکن.. و بدون که همیشه میتونی روی من حساب کنی، حتی اگه یه اپسیلون کاری ازم بربیاد :)
.
.
التماس دعا، دعا کنید برامون کارامون جور شه و بریم ازین شهر..
اگه صلاحه.. :)




نوع مطلب : خونه ما :)، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : سعیده
داشتیم مادر دخترى كوكى هارو تزیین میكردیم كه اومد آروم نشست كنارمون، اول خوب نگاه كرد، بعد كم كم لوازم تزیین رو دونه دونه برداشت نگاه كرد و گذاشتشون سر جاشون، بعد یواشكى كمى از خمیر فوندانتو كش رفت، زیر چشمى نگاش كردم گفت دستامو شستم آبجى، گفتم مطمئنى؟ گفت بشورم میذارى منم درست كنم؟ خنده م گرفت. بابا هم داشت نگاهمون میكرد، خلاصه رفت دست هاشو شست و اومد نشست و شروع كرد قالب زدن و ورز دادن فوندانته، هربار هم قالب میزد قسمت هاى اضافیشو میخورد!  انقد باهاش ور رفت كه كل حرارت دستش به خمیر منتقل شد و خمیر به قدرى نرم و شل و ول شد كه دیگه قابل استفاده نبود، غر زدم كه كلى كوكى دیگه مونده كه میخوایم تزیینشون كنیم، به بقیه خمیر دست نمیزنیا، گفت عه، سعیده بازم غر بزنى و زیاد حرف بزنى همه رو میخورما گفته باشم! بعدهم یه مشت مروارید خوراكى و ترافل رنگى ریخت تو دهنش و به كارش ادامه داد.
هیچى دیگه، نوش جونش، داداش كوچولوى شیطون و بدجنس من
.
داشتیم با اقاى همسر باقیمونده كوكى هارو با چاى عصرگاهى میخوردیم كه یادش افتادم :)







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
یلدا و فال حافظ و شعر و گل گفتن و گل شنیدن و بودن كنار عزیزترین هات تو دنیا و حال خوش، همین، شكر..
دلاتون تو زمستون پیش رو، گرم گرم گرم و زندگى هاتون شاد شاد شاد، دور همى هاتون همیشه برقرار و بدون گوشى :)
پارسال که شب یلدا  سفر بودیم و یه هندونه ی صورتی رنگ تو هواپیما بهمون دادن :دی، امسال اما از یکی دو هفته قبلش کلی خودمو به آب و آتیش زدم تا بتونیم شب یلدارو کنار هر دو خونواده باشیم.تلاش های من نتیجه نداد، اما یهو خدا جوری همه چی رو چید کنار هم که.. نمیدونین چقدر ذوق داشتیم وقتی اییین همه مهمون تو خونه کوچولومون میدیدیم :دی
خدایا شکرت که همیشه حواست هست.. که هوامونو داری.. :)

لازمه بگم اینم ازون عکس هاست که... ؟ :دی





نوع مطلب : خونه ما :)، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
اینم ازون عکس هاییه که سه پست قبل عرض کردم خدمتتون :دی
وقتی آقای خونه پاییزی باشه، کیک خانم خونه هم پاییزی میشه و کلنی یه تولد پاییزی حسابی تو راهه :)
تولدت مبارک محسنم.. خیلی :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، عکس!، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
ایستاده بودم اون بالا و چشم تو چشم تك تك استاد ها، دانشجوها، دوستام، خونواده م و تو كه دلگرم كننده ترین نگاه رو بینشون برام داشتى، داشتم راجع به اثر پروانه اى و بعد chaos صحبت میكردم توضیح دادم  كه بال زدن یه پروانه تو مثلا آمریكا میتونه باعث به طوفان تو چین بشه و توضیح دادم تا برسم به قسمت اصلى كه یه باد ملایمى نمیدونم از كجا شروع كرد به وزیدن و آروم آروم كاسه كوزه مونو ریخت به هم، پرده با صدای بلند تكون خورد و سرو صدا ایجاد كرد. خنده م گرفته بود، با دست نگهش داشتم و ادامه دادم كه صداى برخوردش با دیوار بلندتر شد، استاد مشاورم با خنده گفت بله خانم مهندس، اینم یه نمونه از chaos ..
نشستیم رو به روى هم، دارم با توپى هاى روى بستنیم بازى میكنم و تو مثل همیشه تا ته بستنیتو خوردى و دارى راجع به رنگ متغیر چشم هام حرف میزنى.. زل میزنم به چشم هات و میگم، اصلا خدا از كجاى دنیا ما دوتارو كنار هم قرار داد؟ و همزمان فكر میكنیم به اولین برخورد.. فكر میكنم به اینكه اگه اون روز، اون لحظه.. اونجا نبودم، نبودى.. یا شاید اگه یه ثانیه دیرتر یا زودتر .. شاید الان كنار هم نبودیم، فكر میكنیم به chaos..
دارم یه برنامه مینویسم، یه پروژه رمزنگارى، یه قسمتش درست در نمیاد و حسابى ذهنمو مشغول كرده، میاى میشینى كنارم و یه لیوان شربت میدى دستم، میگى اگه دانشگاه تهران قبول نمیشدم، انتخاب بعدیم آى تى بود و میتونستم الان كمكت كنم. میگم آره ولى شاید اون موقع هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدیم و الان اینجا نبودیم، میگى اره، شاید.. اثر پروانه اى.. chaos..
نشستیم روى سنگ كنار رودخونه اى كه قرار از كوه كناریش بریم بالا و دارم برات با نون سنگك خوشمزه اى كه گرفتى لقمه میگیرم، پیر مرده رو كه كمى اونورتر داره پاهاشو تو آب رود خونه میشوره نشونم میدى و میگى یه لقمه میگیرى بدم بهش؟ لقمه میگیریم تا ببری براش وسرگرم میشم با گردالی هایی که توی آب در اثر سنگ های خیییلی ریز درست میشه باز منو یاد اثر پروانه ای میندازن..
حالا نشستیم كنار هم و داریم آلبوم جدید خواننده مورد علاقه مونو گوش میدیم، دارم به اتفاقات عجیب زندگیمون تو دو سه ماه گذشته فكر میكنم، میدونم تو هم تو ذهنت، نه فقط حالا، كه از همون اولین روز شروع این اتفاق ها دنبال راه حلى. اینو از حرف هاى یهوییت كه از فكر هاى یهوییت سرچشمه میگیرن میشه فهمید. میگم حس میكنم اینا موقتیه و یه تغییر مثبت بزرگ خواهیم داشت. میگى آره اما اگه.. اگه.. كاش.. میگم بریز دور این اگه هارو هرچند دیوانه كننده ست فكر كردن بهشون كه اگه میشدن..، میگى من مقصرم .. میگم دنبال مقصر نیستیم.. میگى واقعا حسرت بعضى چیزا تا آخر عمر تو دل آدم میمونه.. میگم میمونه اما ما میرسیم بهش، تو میتونى.. شك ندارم..
میگى اگه فقط یك میلى درجه اونورتر میشد الان همه چى..
یه هوووف بلند میكشیم و همزمان میگیم chaos..
میخوام بگم، این آشوب، این اثر پروانه اى، این تقدیر ، جدا ازینكه چقدر خودمون توش دخیل بودیم، خوب و بد نداره، كار خودشو میكنه، نباید وقتى به نفع ما كاركرده دوسش داشته باشیم و وقتى به ضررمون بوده نقدش كنیم، خوشحالم كه از بین همه آدم هاى دنیا، دستام تو دست هاى مردیه كه، شكست ناپذیره و تلاشش واقعا ستودنیه، و مطمئنم كه بالاخره خدا پاداش همه تلاش هاشو یه جا میده. اگه الان حس میكنى كه وقتت تو این سال ها تلف شده، اشتباه میكنى عزیز دلم.. این سال ها، مسیر به سمت موفقیتمونو داشتیم طى میكردیم، تو همه این سال ها داشتیم تجربه كسب میكردیم تا برسیم به موفقیت، اگه نرسیدیم هنوز، اگه نزدیكش شدیمو یهو لیز خوردیم افتادیم پایینتر از جایى كه شروع كرده بودیم، برا اینه كه خدا خواسته تو بهینه هاى محلى گیر نیوفتیم، بهترشو گذاشته كنار برامون آقاى من، مطمئن باش :)
خسته نشو، با انگیزه باش مثل همیشه، تلاش كن، فكر كن، ایده بده، ادامه بده، نمیدونم چطور ولى باور كن فاصله اى با موفقیت نداریم، شك ندارم، شك نكن مهربونم..
 همراهتم، تا همیشه، هرچند شاید گاهی، فقط گااااهی موافقت نباشم، اما همیشه همراهتم :)
و البته که خدا اون ازون بالا مراقبمونه و خب، دیگه چی میخوایم؟ :)

+عکس بالکنمون برا اواخر تابستونه و صرفا جهت انرژی مثبت :) البته الان هم همینجوریه فقط گلدونا رفتن تو کیسه پلاستیکی.
+خدایا شکرت
+این روزها هم خاطره میشن، مثل همه روز های سختی که الان فقط خاطرات شیرینی هستن برامون.
+یکی از همین روزها میام و یمنویسم که دیدی رسیدیم؟ خدایا شکرت :)






نوع مطلب : دو نفره ها..، فیلسوفانه، دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 آذر 1396 :: نویسنده : سعیده
تو بیایی همه ساعت، همه ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند
آغاز امامتت مبارك آقاى مهربانى ها.. 







نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :