کهکشان
 
یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : سعیده

دیدمش! خودش بود! این 8 سالی که گذشته ، رد پاشو هنرمندانه رو صورتش جا گذاشته بود! انقدر هنرمندانه که اگه  8 سال پیش اون حرفارو بهم نزده بود انقدر دقیق حالت چشاش ، طرز نگاهش ، حالت دهنش موقع حرف زدن ، و حرکت دستاش یادم نمیموند!

خودش بود! تو این مدت بارها به این فکر کرده بودم که اگه دیدمش ، اگه اتفاقی دیدمش و نگاهمون با هم تلاقی کرد ، فقط نگاش کنم! و سکوت.... و رد شم!

دیدمش! اتفاقی دیدمش! نگاهمون با هم تلاقی نکرد! داشت حرف میزد! با یکی دیگه،! مثل اون روز! رفتم جلو! مثل فیلما سرفه نکردم که متوجهم شه! یا کارای مسخره دیگه!

خیلی آروم صداش زدم ، گفتم خانم؟

برگشت  نگام کرد! گفتم سلام ، از شاگرداتونم ، شناختینم؟ لبخند زد! با لبخند اون روزش خیلی  فرق داشت! امروز "خیلی" مهربونتر بود! نه! نه ! امروز "مهربون" بود! مشخص بود نشناختتم!  گفتم سعیده هستم! سعیده ج ،سال دوم راهنمایی ، معاونم بودین!

رنگ لبخندش عوض شد !  یه لحظه تصور کردم الان از شدت عذاب وجدان حسای عجیب غریبی  داره! صورتش در جهت عرضی کشیده شد ، دهنش کج شد ، دماغش بزرگ شد ، چشاش درشت شد! سرخ شد....اما نه! اینا شاید چیزایی بودن که من میخواستم بشه!

نگاش کردم! همچنان همون لبخند رو لبش بود! حتی رنگشم عوض نشده بود!  حالمو پرسید، اینکه الان چیکار میکنم! کجا درس میخونم! چی میخونم؟  من فقط جواب احوالپرسیشو داده بودم اما اون همینجوری داشت میپرسید!  فهمیدم که خب! منم باید بپرسم لابد! گفتم بازنشسته شدین؟ یکم حرف زدیم! فهمیدم که دیگه نباید بیشتر از این وقتشو بگیرم! با این همه مهربونیش برام سخت بود اما باید حرفمو میزدم! گفتم من قصدم از معرفی خودم احوالپرسی نبود! راستش من.... ساکت شد! داشت گوش میداد! گفتم! خیلی آروم! گفتم از حرفایی که تو این 8 سال فکر کردن بهشون یه جورایی خیلی اذیتم میکرد! گفتم از اون روز ! گفتم از حرفایی که داشت "ظاهرا" راجع به "یکی دیگه" و با "یکی دیگه" میزد! و اون نگاهش! فقط اون نگاه به قول دوستان گوشه چشمیش که بهم انداخت ، مخاطب حرفاشو ، و فاعلشو بهم معرفی کرد! سعیده ی 8 سال پیش ، با اون سن ، خوب فهمید حسشو! تو اون سن 14-13 سالگی که هنوز مثل الانش انقدر روحش سنگین نشده بود ،با همون پاکی بچگونش مطمئن بود که خانم معاونشون  داره اشتباه میکنه! اشتباه محض! حسش اشتباه بود مطمئن بود! بی هیچ شکی! خودش "نگاه کرده" بود ، "گوش داده" بود ، حس کرده بود اونایی و که خانم معاونش "ن دیده بود" و شاید "شنیده بود"!

سعیده گفت و گفت چیزایی و که باید همون سالها میگفت و شاید اشتباهش همین بود! که سکوت کرد! شاید چون مطمئن بود ، چون ایمان داشت به خودش! احساسش! به فاعل حرفای خانم معاون! و    البته که سکوتش اشتباه بود!

حالا من روبروش وایساده بودم و به دفاع از سعیده ی اون سالها داشتم حرف میزدم! گفتم! گفتم چقدر دلگیرم ازش ، چقدر دوسش ندارم ، چقدر خاطره بدی برام شده اون بازدید از اون سدی که نیمه کاره رها شده بود!....

یه چند ثانیه فقط تو چشام نگا کرد! حس کردم چشاش بارونی شده....  

سعیده! باز خیالاتی شدی؟ چشای خودت بارونی شده! اونجوری میبینیش! 

اما نه واقعا بود! خانم معاون هم اشک داشت!

گفتم ، خیلی خوشحال شدم که دیدمتون! الان به اندازه ی 8 سال سبک شدم ! خدانگهدار....

صدام زد ، گفت باید بهم میگفتی ، بهم حق میدی؟ مگه نه؟ نمیبخشمت که گذاشتی اینجوری شه! که این همه سال این حرفای من یادته و....! گفتم گاهی اگه ارزشای آدم بره زیر سوال ، تا آخر عمر یادش میمونه ،دوست داشتنی ترینام و بردین پای چوبه دار....

ــ میبخشیم سعیده؟

من کی بودم که ببخشم!! خجالت کشیدم از خودم! از اون بخشنده ای که از اون بالا نظاره گرمه... لبخند زدم! ازون لبخندای مهربون ، هنوز اشکی بود چشاش، بغلم کرد، حس عجیبی بود! بعد گفت بریم؟ با انگشتش اون سمت خیابونو نشون داد! یه کافی شاپ بود.... پاهام راه افتادن.... خودم اما.... رفتیم! و من تموم حسای بد 8 سالمو این سمت خیابون جا گذاشتم......



 + " یــــس" بد جوری بهم آرامش میده این روزا :) 

++این ترم کلا دوران امتحاناشم فرق داره!!

+++ با این امتحانا ، جدیدا هر چی میبینم  فکر میکنم که خب الان این چطور باید رمزنگاری شه! بس که روشای رمزنگاری دادن به خوردمون! :|

++++  باز هم تبریز و آسمون همیشه غمدارش!

+++++  قشنگی این برفو فقط تنهایی میشه حس کرد ، فقط تنهایی.... :)





نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :


پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : سعیده
تو باشی و تاریکی اتاقت و یه آسمون بر از برف و گرمای بخاری! بشینی رو تختت، رو به پنجره و نگاه کنی به آسمون! نگاه تر کنی به آسمون! با تموم نگاهت! چی میاد تو ذهنت؟
تموم این 21 سال برام مرور شد! اگه خیلی عمر کنم 1/3 گذشت!  چطور گذروندم این 21 سالو؟ 21 سال بعدی چی میشه؟ سردم شد!
مثل همیشه یه آهنگ ملایم بی کلام میذارم!
میرم سراغ کتابام....  این نه... اینم نه... پیامبر و دیوانه!هنوز هستن قسمتایش که نخوندم! همیشه کتابارو زودی تموم میکنم اما این یکیو مثل اینکه باید ذره ذره طعمشو چشید!


(( آنگاه مردی گفت با ما از شناختِ خویشتن سخن بگو و او در پاسخ گفت: دل های شما در سکوت خود رازهای روزها و شب ها را می دانند. ولی گوش هاتان تشنه ی شنیدنِ صدای دانشِ دل هستند. شما می خواهید آنچه را همیشه در اندیشه دانسته اید در سخن نیز بدانید. می خواهید با انگشت هاتان تنِ رویاهاتان را لمس کنید. و چه بهتر که چنین کنید.
چشمه ی پنهانِ روحِ شما ناگزیر سرریز می شود و نجواکنان به دریا می رود؛ و گنجِ ژرفای بی پایانِ شما در برابر چشم هاتان پدیدار می گردد. امـا برای کشیدنِ گـوهـرهای ناشناخته ی خود تـرازویی مسازید؛ و ژرفـای دانش خود را بـا چـوبی یـا ریسمانی انـدازه مگـیریـد. زیراکه خویشتن دریایی ست بی کران و بی بُن. مـگویـید « حقیقت را یافته ام »، بگویید « حقیقتی را یافته ام » مـگویـید « راهِ گردش روح را یافته ام » بگویید « روح را دیدم که از راه من می گذشت » زیرا که روح از همه ی راه ها می گذرد. روح بر یک خط راه نمی رود و مانندِ روح نمی رویَد.
روح شکفته می شود، مانندِ نیلوفرِ آبی که گل برگ های بی شمار دارد. ))

بازم پنجره اتاقم.... آسمون برفی.... یه کتاب دیگه میخوام! یه نگاه به قفسه کتابا میندازم! این نه.... اینم نه.... چشم میافته به کتابای درسی! از هفته دیگه امتحانای دانشگاه شروع  میشه! جزوه ها و کتابای ارشد!  این یعنی کلی درس نخونده! اهمیتی نداره! فعلا!! آسمون قشنگتره!
یه وقتهایی باید روی یه تیکه کاغذ بنویسی تعطیله! بچسبونیش پشت شیشه افکارت! دستهاتو زیر سرت بذاری و به آسمون خیره شی! تو دلت بخندی به همه افکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیدن! اونوقت با خودت بگی  بذار منتظر بمونن!!
  صدای بلند آهنگو بوق ماشینو خنده های بلند ازبیرون میاد! آهای .... جای من چند دقیقه، فقط چند دقیقه زیر برف... تو تاریکی شب.... قدم بزنید.... بدون بوق، آهنگ،ماشین،بدون صدا!! تو سکوت!! فقط قدم بزنین!!


+ دلم کسی را میخواهد ... کسی که از جنس خودم باشد ...
دلش شیشه ای ... 
گونه هایش بارانی ... دستانش کمی سرد ... نگاهش ستاره باران باشد ... 
دلم یک ساده دل میخواهد ... بیاید ... با هم برویم ...
نمیخواهم فرهاد باشد ... کوه بتراشد ... میخواهم انسان باشد ...
نمیخواهم مجنون شود ... سر به بیایان بگذارد ...
میخواهم گاهی دردم را درمان باشد ...
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم ...
غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده ...
قلبش در دستش باشد ... چشمانش پر از باران باشد ...

++ از معدود پست هاییه که تو خونه نوشتم!


++++ از بو و طعم این قهوه های آماده م ت ن ف رررررررررررم!! :|

5^+ !! در پاسخ به یک نظر خصوصی! نوشته هام مخاطب خاص ندارن! معمولا مخاطبی ندارن!! حرف های خطاب به مخاطب خاص و که در ملا عام نمیزنن!!

6^+ آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ :)




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :


سه شنبه 13 دی 1390 :: نویسنده : سعیده
بعضی وقتا دلم میخواد خودمو بزنم به کوچه علی چپ و همه این باید و نباید ایی که خودم و بقیه برام درست کردن و  ندیده بگیرمو یه نفس عمییییق بکشم! حتی شده برای چند ثانیه راحت و بی دغدغه ی اینکه  ُدیگرانُ ممکنه  در موردم چی فکر کنن! مال خودم باشم ! خود خود خودم!

بعضی وقتا دلم میخواد  خودم و لوس کنم... بعضی وقتا دلم میخواد بیخیال همه چی بشم....بعضی وقتا دلم میخواد مثل یه دختر آروم و سر به راه رفتار کنم.....بعضی وقتا دلم میخواد کتاب بنویسم.... اما....
بلد نیستم!
بعضی وقتا دلم میخواد از ته دل گریه کنم! داد بزنم.... اما بلد نیستم!  بعضی وقتا دلم میخواد ....  آره دلم میخواد قید بعضی دوستای الکی که دورو برم هستن و بزنم اما.... بلد نیستم! بعضی وقتا دلم میخواد احساساتمو نشون بدم اما بلد نیستم.....
بعضی وقتا دلم میخواد الکی شاد باشم اما..... بلد نیستم! بعضی وقتا دلم میخواد شعر بگم اما بلد نیستم.....
بعضی وقتا دلم میخواد کلی کتاب بخونم! تند تند.... اما بلد نیستم!
دلم میخواد آهنگای قشنگ بسازم اما..... بازم بلد نیستم!

هی! سعیده! با این سن و سال هیچی بلد نیستی! پس تو تو این زندگی چی یاد گرفتی دختر؟
نمیدونم! فقط دلم میخواد.... گاهی.... گاهی.... فقط گاهی.... درک شوم!.... بی سوال!....بی انتظار....! بی نصیحت.....!


بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه میکنم .چه مرگم است.....

بی آن که بپرسید من که ام.از کجا امده هم.و چرا اینقدر دل دل می زنم .مثل گنجشکی باران خورده؟  ُ ُ
                                                                                                              ُعباس معروفیُ

+مدتیه نمیدونم چندتا عروسک دارم! این اصلا نشونه خوبی نیست! 
++دلم خیلی برات تنگ شده الهام! خیلی!
3^+ لطفا یکی بیاد به این صاحب خونه ما بگه اگه یه ترم دیگه صبر کنه و بعد خونه شو بفروشه زمین به آسمون نمیچسبه!
2^++!! با همه این حرفا به طور مرموزی پر انرژی هستیییییم!




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :


شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : سعیده

تاحالا شده بخوای از ته دل فریاد بزنی ولی صداتو تو گلوت خفه کنی و فریادت تو خودت بشکنه؟

تا حالا شده بخوای داد بزنی  فریاد کنی اون چیزیو که مدتهاست داری تظاهر میکنی که اصلا برات مهم نیست؟ داد بزنی و بگی.... بگی.... بگی اون چیزیو که از نوشتنشم میترسی!

بگی که خسته شدی! که دیگه نمیشه! که دیگه نمیخوای! نمیتونی!   دیگه بسه! تنت قدرتشو نداره! نه ! بسه شه! دیگه نه! نه بیشتر از این دیگه نه!

فریاد کنی که دیگه خسته شدی از تظاهر به شاد بودن! بی تفاوت بودن! قدرتمند بودن! مقتدر جلوه کردن!

خسته شدی بس که تو آینه به خودت! کارات که هیچ شباهتی به اون چیزیکه تو دلته نداره، نگاه کردی و فقط خودت! خودت و خدات خبر داشتن که پشت این صورت نترس! پشت این شخص آروم ، پشت این صورتک خندانی که رو صورتت سنگینی میکنه ، یه دنیا غمه!  خسته شدی بس که همه بهت گفتن بابا تو که حال مارو نمیفهمی مرفه بی درد!! و نفهمیدن که هر کلمه به کلمه شون زخم هاتو خراش میده! نفهمیدن که بی درد تر از اونا وجود نداره چون میتونن از غما شون بگن! میتونن درداشونو رو  دایره بریزن تا شاید حداقل  باحس همدردی بقیه آروم شن!

اما تو چی؟ تویی که اونا بی رحمانه مرفه بی درد میخوننت! تویی که همه فک میکنن شادی! آرومی! خوشحالی! شیطنتات از بیخیالیه! و شادمانه بهشون میخندن! تو چی؟ میتونی حرفاتو به کسی بزنی؟ بگی.... بگی....

نه! نمیتونی! تو حتی میترسی که کسی بر فرض محال روزی نوشته های شخصیتو ورق بزنه و به راز دلت پی ببره! راز دل؟! میشه گفت راز دل؟ راز.... دل... قشنگه... نه! آره... نه! نمیدونم! نه! راز دل به چیزی میگن که رازی باشه بین خودت و خداتو  و مربوط باشه به یکی که بخوای اون یکی بدونه! اما به اینی که دلم میخواد رو تک تک جملاتم باشه و  با هر نفسی فریادش بزنم راز دل نمیگن! چون فقط مربوط به خود خودمه! خود خود خودم! خدایا لااقل بذار بنویسمش تا سبکتر شم! شاید شد ! بعد ها..... شاید... بازم سکوت! تا..........


+این پست کلا قرار بود چیز دیگه ای بشه!

++در سرزمینی که سایه آدم های کوچک، بزرگ شد؛ در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است.!!

+++ وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته!

++++ دوست عزیز! کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند!

+++++ به زودی همه در خاک خواهیم خفت!خاکی که به هم فرصتی ندادیم تا دمی بر آن بیاساییم! 

 






نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :


سه شنبه 6 دی 1390 :: نویسنده : سعیده
کلی وقت بذاری پست بنویسی ، این تیک ذخیره خودکارم  نزده باشی ، مرورگرتم کروم  باشه که  ازت تایید نخواد واسه بستن همه تبا و اشتباهی کلیک کنی رو این ضربدره و .....



نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 28 آذر 1390 :: نویسنده : سعیده

آری سهراب تو راست میگویی،آسمان مال من است

،پنجره ,فکر ,هوا ,عشق, زمین مال من است!

اما سهراب تو قضاوت کن،بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیدا نیست،

صبـــر کــــن سهــــــــراب!

قایقـــــت جــــــا دارد؟...

من هم ازهمهمه ی داغ زمین بیزارم......

+ ممنون خاله بزرگه جان!! :)

++ توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی "غلط کردم" هم بذارن!! :|






نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 18 آذر 1390 :: نویسنده : سعیده

آتشم را نمی نشاند این لیوان های آب پی در پی!

دلم دریا می خواهد این بار!

که مرا بنوشد!!


++ دوست من!!

 این قصه ی کهنه....

  به کام فرهاد هم مزه نمی دهد ، حالا هرچقدر

                       لیلایش

                              شیرین   باشد....!!





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : سعیده
امروز یه ایمیلی داشتم ، خیلی به جا و به موقع بود تو این شرایط!! گذاشتمش شاید یکیتون مثل من بهش احتیاج داشته باشین :)

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه
 .
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه .

یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه .
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه .


یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است .
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه
 ...
بستگی داره تو دست کی باشه .

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه .
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه .
بستگی داره تو دست کی باشه .

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است .
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده .
بستگی داره تو دست کی باشه .

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه .
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه .
بستگی داره تو دست کی باشه .

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه .
پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار
 چون ...
بستگی داره تو دست کی باشه .
 :)
 موفق باشین

+دلهایمان را یکی کنیم ! بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم ! وباور کنیم که دیر یا زود همه ما خاطره ایم ..... !





نوع مطلب : سرقت ادبی، 
برچسب ها :


دوشنبه 30 آبان 1390 :: نویسنده : سعیده
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم…
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
... به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

این دسته چک من،
کلید ماشین،
گواهینامه
کارت اعتباری
و بقیه مدارک،
مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم!


بی ربط!


++ چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ولی .... در هیچ سویت محرمی نباشد ... !!!!

++ خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می    رسد “بلندم کن “

++ پزشکان اصطلاحاتی دارند ، که ما نمی فهمیم ! ما دردهای داریم ، که آنها نمی فهمند ! <نفهمی> بد دردی ست....  (از حسین پناهی) 

++ گلی از شاخه اگر می چینیم ، برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هــــــــی بخوانیم
و ببوسیم و معطر بشویم ، شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان گل روید 

++زندگی زیباست..... :)




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 29 آبان 1390 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را
پر از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند....


++نظر ی که دیگران نسبت به شما دارند مشکل خودشان است نه شما.....
++....





نوع مطلب : سرقت ادبی، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته قدم بردارید....
که مبادا ترک بردارد.... چینی نازک تنهایی من....

مدیر وبلاگ : سعیده

نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دریافت كد در بهاربیست


منبع کدهای وبلاگ تماس با مدیر؟ <-BlogCustomHtml-> داغ کن - کلوب دات کام