تبلیغات
کهکشان
کهکشان
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....
سه شنبه 17 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
دلم برات کمی تنگ شده..  ازت دلگیرم، درست. خیلی زیاد هم دلگیرم، درست.. اما خب دل تنگت هم هستم. دلم برای حرف زدنامون، قدم زدن هامون، درد دل هامون، خندیدن هامون از ته دل، آبنبات چوبی خوردنامون و بیخیال همه دنیا شدن هامون ، سر به سر گذاشتنت، تو مسیر، پشت تلفن حرف زدنامون، دست گل به آب دادن هامون و حتی هک کردن هامون! تنگ شده.
کاش لااقل میفهمیدم چی شد که یهو اینجوری شد؟ کاش حرف میزدی باهام، حتی شده برای آخرین بار..
آخرین باری که تلفنی حرف زدیم.. دلم گرفت..  بعد چندین باری که جوابمو ندادی، جواب دادی، شاید چون برخلاف همیشه با شماره خونه مون باهات تماس گرفتم و .. نمیشناختیش..شاید باید  دلم میشکست ازت، از رفتارت، از حرفهات، از برخوردت.. ولی فقط گرفت. گرفت چون تو یه مشکلی داشتی، که  نتونستم کاری برات کنم. مشکلی که برخلاف همیشه بهم نگفتی تا هر کمکی ازم برمیاد برات انجام بدم. دلم گرفت چون حتی نفهمیدم اصلا از من دلخوری یانه، و اگه هستی دلیلش چیه آخه لعنتی.. گفتی طوری نیست، حتی هر تغییری تو رفتارت رو هم منکر شدی.. باشه. تو همیشه اینجوری بودی لابد.. تو همیشه اندازه یه خروار حرف نداشتی باهام. همیشه وقتی حالتو میپرسیدم فقط میگفتی ممنون و یه ساعت غر نمیزدی و درد دل نمیکردی. همیشه یادت میرفت حالمو بپرسی و هی در مورد اتفاقات حوالیم ازم نمیپرسیدی. همیشه همینقدر سرد و تند بود برخوردت.. همیشه..
هوووووووف. چته تو؟  چت شده که انقد بد برخورد کردی  بعد قطع کردن تلفن چشمام اشکی بود تا مدت ها. چت شده که که تهش مجبور شدی پیام بدی و عذرخواهی کنی؟ کی انقدر غریبه شدیم ما با هم؟ کی انقدر دور شدیم از هم؟ چی شده بینمون؟ چی شده واقعا؟ لااقل بهم بگو فقط. و خواهشا انتظار نداشته باش اخرین چیزی که گفتی قانع م کنه. که چی که هر چیزی مربوط به گذشته عصبیت میکنه به خاطر مشکلاتت و میخوای پاک کنی همه رو!!
میدونم، دوست زیاد داریم. هم من، هم تو. حتی شاید با اونا صمیمیتر از همدیگه باشیم، اما کدومشون رو 18 ساله که میشناسیم؟ با کدومشون یه دوستی 17 ساله داشتیم؟ (اون یه سالش به لطف رفتار جنابعالی تو یک سال اخیر کم شده :/ ) .  انقدر تو این مدت خوابتو دیدم که تو کل مدت دوستی چندیییین ساله مون ندیده بودم! آخرین بار هم دیدم دلیل رفتارت این بوده که می خواستی برا تولدم سورپرایزم کنی و نفهمم. :دی  تا اردیبهشت باید صبر کنم. :)
به خودم قول دادم دیگه تماسی باهات نگیرم. تا وقتی خودت نخوای. نمیخوام اذیت شی. ولی هنوز  و همیشه پای آخرین جمله ای که بهت گفتم هستم. حتی اگه بیشتر از الان ازت دلگیییر  باشم.
من همیشه خودم رو دوست تو میدونم و همیشه میتونی روم حساب کنی.
همین.
موفقیت و خوشبختیت رو از ته دلم از خدا میخوام. روز و روزگارت خوب :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
یک دقیقه با ما و هوای بارونی خونه دوست داشتنی و قشنگمون همراه باشین :)



+جایزه برای تشکر از شماهایی که تو این مدتی که من نبودم هرروز بودین اینجا. :)

کمی صبور باشین، لود میشه..




نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مهر 1397 :: نویسنده : سعیده
سلااااااااااااام. آخ آخ. چقدر دلم برا این صفحه تنگ شده بود. چقدر دلم برا شما تنگ شده بود. برا شما خواننده های خاموش و روشن! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چه خبرا؟ آقایون خانما کلیییی حرف دارم براتون. کلی خبر. کلی حس خوب و  شاید هم نه چندان خوب. ولی همه بماند سر فرصت اگه شد.
الان فقط اومدم یه سلامی عرض کنم و برم. خیلییی خیییلی این روزا سرم شلوغه و البته تا قسمتی دوستش هم دارم. همه چی هم خوبه و آروم. ذوق دارم ازین که دوباره دارم اینجا مینویسم، ازین که دوباره دارم باهاتون حرف میزنم. معلومه نه؟ :)




نوع مطلب : دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : سعیده
آقا، من هیچ جا نرفتم! یعنی خیلی جاها رفتم ولی الان همینجام، فقط یک سری اتفاقات رخ داده بود که بعدا اگه فرصت شد نعریف میکنم! فقط اینکه کلی پست ارسال نشده دارم! ممنون که پیگیرین :)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : سعیده
اگه یادتون باشه پارسال دقیقا همین موقع، همین روز عکس کیکی که برا همسر جان تزیین کرده بودم رو گذاشتم اینجا و نوشتم یکی از هدف های امسالم (یعنی پارسال) تلاش برای معلم شدنه، به هر نحوی..
بعد اگه بازم یادتون باشه چند هفته پیش باز اومدم یه عکسی از اولین گوجه سبز های بهار امسال گذاشتم و خواستم مثبت فکر کنیم. جسور باشیم برا رسیدن به هدف هامون، بخوایمشون، تلاش کنیم، جذبشون کنیم.. (پست نشده هنوز!)
.
چند وقت پیش که زنگ زدن بهم و گفتن میخوان واحد ها و زمان کلاس هامو باهام هماهنگ کنن، خوشحال شدم که یه تلاش کوچولو کردم و نتیجه داد. خوشحالم که حالا منم به یه نحوی میتونم دونسته هامو منتقل کنم، خوشحال ترم ازینکه میتونم، میتونیم با توکل به خدا به تک تک هدف های کوچیک و بزرگمون تو زندگی برسیم. دعامون کنید. 
مرسی که همراهی، ممنونم که مشوقی آقای عشق :)
 ممنون از همکار عکاسی آقای برادر :)

عکسه رو خیلی دوست دارم، با لیوان یکبار مصرف لنز ساختیم برا گوشی :دی





نوع مطلب : دلنوشته ها، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 فروردین 1397 :: نویسنده : سعیده
نمیدونم دقیقا اوضاع چه طور پیش رفت که یاد این افتادم که اوایل دانشگاه یه دوستی داشتم که درگیر خرید کادوی تولد برای دوستش بود. یادمه کلی فکر کردیم و فکر کرد با اون مغز فندوقیش و آخر سر رفت یه دونه ازین درپوش های فاضلاب دستشویی گرفت و یه کیت موزیکال هم بهش وصل کرد که موقع باز کردنش صدا بده و کادوش کرد و برد داد به دوستش و جلو دوستاش و خانم ها و آقایون آبروی خودشو طرفو منو با هم برد :دی
یعنی من الان که ساعت یک و نیم شبه باید این موضوع یادم بیوفته و حین تعریف کردنش برا همسری انقد بخندم که کلا یادم بره داشتم راجع به جواب چه سوالی جستجو میکردم؟
نمیدونم این خوبه یا بد اما من تجسم و تصورم خیلی قویه و علت این خنده ها هم فقط تصور قیافه ذوق زده دوست م و دوست دوست م ه. و همینطور تصور قیافه خانم های حاضر در صحنه.

نمیدونم الان کجایی، چیکار میکنی، در چه حالی هستی و .. حسم نسبت به حالت کمی خوب نیست. نمیدونم چرا.. ولی امیدوارم خوب باشی.. انقدر خوب که تخشه کلات :دی





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سال نو مبارک :)
چه تصمیم هایی دارید برا سال جدید؟ چه هدف هایی؟ بهم بگین :)
امسال من خیلی خوب شروع شد و از خدا میخوام عالی تر ادامه پیدا کنه. تصمیم گرفتم امسالم متفاوت تر از هر سال باشه، حالا چه جوری؟ مشخص میشه. خلاصه که به قول آقای عشق، اول توکل به خدا، بعد دیگه..




+سفره هفت سین هول هولکی امسالم رو خیلی دوست دارم. چون کل دو هفته رو سفر بودیم نتونستم یه دل سیر ببینمش، به پیشنهاد همسری قرار شد فعلا پهن بمونه تا هی ببینیمش. :)





نوع مطلب : خونه ما :)، دو نفره ها..، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 اسفند 1396 :: نویسنده : سعیده
آخ كه چقدر این مدت دلم میخواست بیام اینجا بنویسم
ولى مگه فرصت میشه
كلى پست دارم ولى باشه برا بعد
خوبین؟ حتما خوبین
مگه میشه با این بوى بهارى كه هممممه جا پیچیده غیر ازین باشه
الكى لبخند میاد رو لبم همه ش
یه دستم شیشه شوره و یه دستش دستمال و خم شدیم رو آینه و حین تمیز كردنش بهار بهار زمزمه میكنیم
خییییلى خوبه، (خل شدم؟)
روزهاى زوج بعد باشگاه به بهانه خرید با میم میریم گردش و پیاده روى كه گاهى تا همسرى بیاد خونه طول میكشه روزهاى فرد هم کلاس و خونه تكونى و كارایى كه میشه تو خونه انجام داد
هرسال هنرمندیام نزدیك بهار شكوفا میشه كه بعدا رو میكنمشون حالا
میگه خوشحالیا، اوهوم، خیلى، چرا نباشم؟ بهار فصل منه، خود خودم :دى
ذوق دارم، پر از انرژى و حس خوبم، من روز هاى آخر اسفند رو بسیار بسیار بیشتر از تعطیلات عید دوست دارم، اصلا حس زندگى فوران میكنه تو كوچه خیابونا
برا همممه تون ازین حس ها آرزو میكنم
خدایا شككككككرت
حالا فعلا برم، قراره برم تا یه جایی و همسری هم بیاد بریم چشم بخریم برا هدیه های سال نو بچه ها، خروس های پارسال یادتونه؟ :دی
راستی،  چهارشنبه سوریتون مبارک، مراقب خودتون باشیدا، یا حق :)

+ممنونم ازتون که وقت میذارید و نظر میدین. تا جایی که تونستم اگه آدرسی بوده اومدم و جواب دادم به سوالات و نظراتتون، اما گاهی و مخصوصا این روز ها واقعا فرصت نمیکنم. و واقعا این اسمش کلاس گذاشتن!! یا هر چیز دیگه ای نیست. قبلا هم گفتم دلیل تایید نکردن نظرات رو. ولی میخونمشون. در هرحال عذرخواهم و ممنون. ببینید الان این وضعیت نظرات وبلاگ منه، دیگه قضاوت با خودتون :)


+ببینید آخه این رنگارو؟ آدم یادش میره برا چه کاری اومده بوده بیرون.
+بازار تجریشه اینجا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
پارت وان!: تند تند داشت از اتفاقاتى كه براش افتاده بود صحبت میكرد، نگاهمو دوخته بودم به چشماش، كه البته هیچ شباهتى به چشم هاى مرد من نداره،  اما حرف هاشو نمیشنیدم، داشتم نگاهش میكردم و فكر میكردم. فکر میکردم که كه خدایا، چقدر من این زن رو دوستش دارم!

پارت تو!: مهموناى راه دورشو كه فامیلاى عروس كوچیكه باشن تنها گذاشت و رفت یه فنجون چاى ریخت برام و یه بشقاب رو پر میوه كرد و اومد نشست كنار من كه داشتم با یكى از خواهرهاى عروس (:دى) صحبت میكردم.
بهش میگم مامان خانم، پاشو برو بشین پیش حاج خانم (مادرعروس)، چرا نشستى اینجا؟
میگه نه، خوبه
میگم عه، خوب نیست برو اونجا خب تنها موندن ایشون اونور، میگه نه دیگه، میخوام اینجا بشینم
میگم خب چرا؟ میگه خب پیش تو بشینم یه وقت غریبى نكنى.
مادر شوهر نیست كه دلبره :دى ماشاالله!

خدا خیلى دوستم داره كه دوتا فرشته دیگه به فرشته هاى زندگیم اضافه كرد تا بهم نشون بده ماجراهاى عروس و مادرشوهر میتونه شیرین هم باشه
خدایا شكر..




نوع مطلب : خاطره، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 بهمن 1396 :: نویسنده : سعیده
دلم گرفته
دلم درحد مرررگ گرفته..
پشت تك تك این واژه ها یه دنیا بغضه
یه دنیا اشك
یه دنیا. حرف..
هوووووف خدایا..
خدایااااااا
من.. بنده ى كوچولوى تو.. الان بى دفاع ترین موجود روى كره زمینم
خسته شدم انقد خودم  رو برا اینو اون قوى نشون دادم
 شاد نشون دادم، راضى نشون دادم خسته شدم..
تو كه میدونى..
تو كه میبینى درون این لاك به ظاهر سخت چه خبره
تو که میدونی گاهی حالم از لبخند های زورکیم که پشتش یه دنیا بغضه، از خوابهای درهم و برهم و عجیب غریب، از اتفاق های حوالیم، از.. بد میشه..
به خودت قسم..
 كمك میخوام ازت.. زییاااد
دارم كم میارم خدایا، دستمو محكم تر بگیر
بغلم كن.. میشه؟ میشه منو تو بغلت بگیرى و بذارى تو دستات گم شم؟
حالم خوب نیست خدا
خوب نیستم
نیستم..
دل تنگم خیلى گرفته.. 
قلبم داره از جاش در میاد 
چشمام از شدت سردرد باز نمیشه..
اشكام حتى نمیذاره درست صفحه رو ببینم
كمكم نمیكنى؟ میكنى.. میدونم
دستمو بگیر
به كى قسمت بدم؟ چه جورى میشه التماست كرد؟ حس خیلى بدى دارم.. خیلى بد.. خیلى..
خسته م از بغض.. از سردرد هاى میگرنى مزخرف عصبى.. از.. از.. از..
خسته م خدا، طاقتم كمه؟  كمكم كن.
خدایا شکرت..
شکرت.. :)




نوع مطلب : غرغرهای من، دلنوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعیده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :